تبلیغات
من و همسرم در غربت - مطالب ادبی

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:26 ب.ظ
مهاجرت داستان ترسناکیست.
از آن داستان هاییست که فکر می کنم قهرمان هایش باید آدم های بی اندازه شجاعی باشند.
آنقدر شجاع که بتوانند دل از همه چیز بکنند،
چند کیلو بار ضروری بریزند توی چمدان، برای آخرین بار خانه و کوچه و شهرشان را نگاه کنند و دور شوند.
شاید برای چند سال، شاید برای همیشه.
مهاجرت از آن دسته کارهاییست که انجامش دلم را می لرزاند.
مهاجرت بزرگترین تغییر زندگی ست.
وقتی دوستان و آشنایانی را می بینم که بعد از سال ها زندگی ، بعد از ازدواج و به دنیا آوردن یکی دو تا بچه، بعد از سال ها کار کردن در این شرکت و آن سازمان، بعد از چند سال مدرسه رفتن فرزندانشان تصمیم به مهاجرت می گیرند تعجب می کنم. تعجبم از تصمیمشان نیست بلکه از عزمشان است. از اینکه چطور می توانند دست به چنین ریسکی بزنند و یک دفعه وارد دنیایی دیگر شوند و دوباره شروع کنند به یاد گرفتن چیزهایی که قبلاً یکبار آموخته بودند. یاد بگیرند مثل بچه ای نوپا حرف بزنند و الفبا را حفظ کنند و بنویسند و بخوانند.
بتوانند با آدم هایی ارتباط برقرار کنند که شبیه شان نیستند،
بگردند دنبال شغلی تازه و پولی به دست آورند برای گذراندن زندگی. آدم هایی که دیگر سنی ازشان گذشته، چطور می توانند غمشان را به زبانی دیگر توضیح دهند،
چطور می توانند غروب های یکشنبه را در آپارتمانی کوچک و محقر حاصل فروش خانه ای پر پنجره در شهر خودشان بگذرانند و فکرشان مثل قاصدکی سبک، فرسنگ ها دورتر نرود و خودش را به جایی به نام «خانه و خاطراتش» نرساند و دلتنگی با انگشت های سرد عرق کرده اش گلویشان را فشار ندهد.
چقدر اراده می خواهد رفتن.
چقدر باید قوی بود برای رد شدن از این پل چوبی.
چقدر عجیبند آنهایی که دل از همه چیز می کنند و برای همیشه می روند.
«همیشه» واژه سنگینیست. آنقدر سنگین که گاهی مثل بختکی چاق روی آدم می افتد و نفس کشیدن زیر تن عظیمش غیر ممکن می شود.
عجیب است. عجیب است که آدم ها یک دفعه این حجم از دل گندگی را از کجا می آورند.
بگذارید حرف انگیزه هایشان را وسط نکشیم. بگذارید این مهاجران، قهرمان های شجاع قصه ای باشند که برای جنگیدن با هر چیزی آماده اند.
قهرمان هایی با بدن های آهنی و نیروهایی خارق العاده.
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:11 ب.ظ
یاکوبا کتابی درباره ایران امانت گرفته است، دلم شور می زند که کتاب چه چیزهایی از ایران بازگو می کند.اما به روی خودم نمی آورم. شب است و یاکوبا دارد کتاب را می خواند که ناگهان فریادی خفه می کشد. دلم هری می ریزد و می دانم هر چه هست مربوط به کتاب است! یاکوبا می گوید : در ایران هیچکس روی میز و صندلی نمی نشیند؟ همه توی یک بشقاب بزرگ غذا می خورند ، روی زمین؟ 
نمی دانم این را از کجای کتاب پیدا کرده. به فهرست منابع نگاه می کنم، همه افراد را می شناسم، ایرانی اند و آشنا. کتاب چاپ ۲۰۱۶ است. نویسنده هلندی اما قصه و گزارش و مقاله را منبع قرار داده و همه را کنار هم گذاشته است.
می گویم: کتاب کافی نیست باید بیای ایران.
یاکوبا می گوید باید دامن سیاه بپوشم تا روی پام، شال سیاه سر کنم تا روی زمین؟
می گویم : اینجورها هم نیست.
خدایا چه باید بکنم؟
از ایران بد گفتن ،بدجوری مد است ; اصلا کلاس است.همه چیز و همه کس را با یک چوب زدن و تر و خشک را با هم سوزاندن.
نمی توانم بد بگویم، نمی خواهم بد بگویم.منتقدم، معترض هم هستم، اما اینجا بیرون از ایران نه.
اصلا برای یک غیر ایرانی، احمدی نژاد و خاتمی و روحانی و رفسنجانی و کی و کی چه فرقی باهم دارند؟ همه ایرانی اند و همه ایران.
دلم نمی خواهد هزار و یک ماجرا را روی دایره بریزم و هزار و یک عیب و ایرادمان را توی بوق کنم که چه؟ که دلشان برایمان بسوزد، که نگاه عاقل اندر سفیه کنند؟که بگویند چقدر شماها عقب مانده و استبداد زده اید.
همه این هشتاد میلیون نفر ، از کوچک و بزرگ و خوب و بدشان خانواده منند، نمی توانم آبروبری کنم
چه بگویم، بگویم حکومت بد است، زمین می خورد، کوه می خورد، دریا می خورد،هوا می خورد، نفت می خورد و ...
ما هم بدیم، دروغ می گوییم، خیانت می کنیم،زیر پا می گذاریم، زیر آب می زنیم، زیر آبی می رویم...
از هر چه بگویم و از هر جا و هر کس، تفی ست بالای سر خودم.نمی خواهم خودم را زیر تف های پی در پی غرقه کنم.

حقیقتش هر کس هر کار بدی در ایران انجام می دهد،  من خودم را مقصر می دانم، می گویم من کوتاهی کرده ام.

غلط ها و خطاهای کوچک من ، خطاها و غلط های بزرگ دیگران را رقم می زند.

من فکر می کنم اگر من همان دروغ های کوچک را نمی گفتم بعدها دروغگو ترین آدم  فرصت نمی کرد از پله های سیاست بالا برود،من این اجازه را به او دادم، من این امکان را برایش فراهم کرد. اگر من در کلاس دوم ابتدایی کلمه خرگوش را از روی ورقه بغل دستی ام تقلب نمی کردم، فردا متقلب ترین آدم ها  جرات نمی کردند بر من حکم برانند.

اگر من  پاک کنی را که روی زمین افتاده بود، یواشکی توی جیبم نمی گذاشتم،  بعدها دیگران دکل و نفتکش توی جیبشان نمی گذاشتند.

دروغ های حکومتی از دروغ های خانگی شروع می شود، خیانت های ملی از خیانت های کوچک یواشکی،

کشت و کشتار و قتل و جنایت و اعدام با فشاردادن انگشت اشاره روی یک مورچه  شروع می شود.

پدر بزرگ می گفت:  تخم مرغ دزد،  شتر دزد می شود. ما همه یک نفریم تخم مرغ را ما می دزدیم ، شترها را دیگران. 
بد اما بد است کوچک و بزرگ ندارد،  زشتی ، زشت است.

این سیل که می آید و کشور را می برد،  می دانی از کجا می آید  از همان قطره قطره آبی که هر کداممان در خمره شیری می ریزیم،  که اندک اندک خیلی شود و لاجرم سیلی.

و سیل که می آید هم مرا می برد و هم تو را و هم خمره و هم شیر را.

تنها کاری که می توانم بکنم این است که من  یکی آب در شیرم نبندم .

البته هر منی باید چنین کند.  به یاکوبا می گویم:  کتاب را بگذار کنار بیا برویم ایران.

می خواهم ایران خودم را بهت معرفی کنم، ایران دوست داشتنی خودم را... عرفان نظرآهاری

@erfannazarahari
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 07:48 ب.ظ
دنیا بدون "#دوستت_دارم " با صدای مردانه جای ترسناكی است 
مردها، این پسرکوچولوهای ریش‌دار
هیچ‌وقت موجودات پیچیده‌ای نبوده‌اند

پیچیده‌ترین‌شان نهایتا سیگار می‌کشند و می‌نویسند یا رییس‌جمهور می‌شوند

مردها موجودات قدرتمندی هستند
زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب می‌رسد
تازه پارک دوبل‌شان هم خوب است

مردها پسربچه هایی قوی‌اند
اما نه آن‌قدر قوی که بی‌توجهی را تاب بیاورند!

نه آن‌قدر قوی که بدون «دوستت دارم»های زنی شب راحت بخوابند!
نه آن‌قدر قوی که خیال فردای بچه‌ها از پای درشان نیاورد!

نه آن‌قدر قوی که زحمت نان پیرشان نکند!
مردها پسربچه‌هایی قوی‌اند
که اگر در آغوش‌شان نگیری و ساعت‌ها پای پرحرفی‌های پسرکوچولوی درون‌شان ننشینی
ترک می‌خورند
و آن‌قدر مغرورند که اگر این ترک هزاربار هم تمام‌شان کند، آخ نگویند... آن‌هم طوری که آب از آب تکان نخورد و مثل همیشه از سرکار برگردند و شام بخورند
فقط پسرکوچولوی سربه‌هوای درون‌شان را می‌برند گوشه‌ای از وجودشان دفن می‌کنند
و باقی عمر را جلوی تلویزیون
پشت میز اداره یا دخل مغازه
در حسرتش می‌نشینند. ❤️هوای «پسرکوچولوهای ریش‌دار» زندگی‌مان را داشته باشیم
آن‌ها راه زیادی را از پسربچگی‌شان آمده‌اند
تا مرد رویاهای ما باشند. ❤️دنیا بدون «دوستت دارم» با صدایی مردانه
جای ناامن و ترسناکی ست…
دنیا بدون صاحبان کفش‌های ۴۲ و بزرگ‌تر
ردپای خوشبختی را کم دارد...
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 01:06 ق.ظ
چقدر دلم می خواهد معشوق مردی باشم که لبخندش وسیع و مهربان باشد و آغوشش بوی خودش را بدهد، مردی که بی هوا بیاید و بگوید موافقی جمع کنیم و به سفر برویم و من هیجان زده ذوق کنم و بپرم بغلش، گاهی نیمه شب هوس خیابان گردی کند و برایم بخواند و دستانش بزرگ باشد و آدمها را دوست داشته باشد و بر سر بچه ها دست بکشد و مهربان بغلشان کند و از زنها نترسد که شیطانند و گولش می زنند، که خودش را قبول داشته باشد و برایم دامن های پرچین گلدار و لیوان های خوشگل بخرد و کیف کند وقتی میوه می خورد و داستان بخواند و بتواند همیشه با یک دست رانندگی کند و دستپختم را دوست داشته باشد و در چشمم غرق شود و لباسهایم را بو کند و مادرش را دوست داشته باشد و از خودش برایم بگوید که بلد باشد حرف بزند و مرا وقتی گریه می کنم بخنداند و دوستت دارم هایش وجودم را پر کند.
من عاشق این مرد خواهم بود!
خدایا ممنون از این هدیه بزرگی که بهم دادی...
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 8 آبان 1395 03:23 ب.ظ
صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود با خودش گفت: "هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!
فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت ...
پس فردای اون روز تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و خیلی بهش میومد !
روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد ایول!!!! امروز درد سر مو درست کردن ندارم!
همه چیز به نگاه تو بر میگرده ! هر کسی داره با زندگیش میجنگه
ساده زندگی کن
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 5 بهمن 1394 11:21 ق.ظ
دارم امید عاطفتی از جناب دوست

کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست

دانم که بگذرد ز سر جرم من که او

گر چه پریوش است ولیکن فرشته خوست

چندان گریستم که هر کس که برگذشت

در اشک ما چو دید روان گفت کاین چه جوست

هیچ است آن دهان و نبینم از او نشان

موی است آن میان و ندانم که آن چه موست

دارم عجب ز نقش خیالش که چون نرفت

از دیده‌ام که دم به دمش کار شست و شوست

بی گفت و گوی زلف تو دل را همی‌کشد

با زلف دلکش تو که را روی گفت و گوست

عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

حافظ بد است حال پریشان تو ولی

بر بوی زلف یار پریشانیت نکوست

موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1394 12:30 ب.ظ
خیلی قشنگه حتما بخونید ..

توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه می کردم.
چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت و شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد.
از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد ، از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود...
زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند.
رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم.
این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

قدر گل شمعدانی های خودتون رو بدونید ..
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 20 تیر 1393 02:13 ب.ظ
نقاش چیره دست که این صحنه را کشید
ما را جدا کشید - شما را جدا کشید

من را نماد بارزی از «صلح دوستی»
چشم تو را شبیه به یک کودتا کشید

خوی تو را به شهرنشینی شبیه کرد
اما مرا مسافر یک روستا کشید

در بین چار فصل قشنگ نگاه تو
پاییز را چقدر پر از ماجرا کشید

در طرح چشم های تو باران گرفت و بعد...
اصلن مشخص است که من را چرا کشید

آن لحظه ای که نم نمِ باران شروع شد
چتری سفید روی سر ما دوتا کشید

یادم نرفته است که در کوچه های شهر
تصویر کفش های مرا تا به تا کشید

پایان نداشت شرح غم انگیز عشق ما
معلوم نیست غائله را تا کجا کشید

وقتی قرار بود که ما رو به رو شویم
تصویر را گذاشت و از ابتدا کشید

جای گلایه نیست که نقاش روزگار
ما را جدا کشید شما را جدا کشید

سید علی شاه چراغ

موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 15 تیر 1393 05:59 ب.ظ
مـــن و تــــــو بچه دار مــــــی شیم

√اگه پســــــر باشــــه مامانشو بیشــتر از هـــر کســـی دوس داره

√مثــــل همـــــه

√اگـــه دختر باشــه اولیـــن مــــردی که عــاشقش مــی شه باباشه

√مثل همـــــه

√اسمشو مـــن مـــی ذارم

√همــــون طــور که فامیـــلیشو از تـــو مـــی گیره


چه اتفاق زیبایی...بچه دار شدن من و تو

موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 02:08 ق.ظ
میبینی چه شب ساکتی است؟
انگار هیچکسی در دنیا نیست!
یا شاید،
من در دنیای هیچکس نیستم.....
تعداد کل صفحات : 2 1 2
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :