تبلیغات
من و همسرم در غربت - مطالب مقاله

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 10 تیر 1396 12:44 ب.ظ
ازدواج زن و مرد از دو فرهنگ متفاوت، سوای پیچیدگی های آن در نظر قانون و اجتماع، برای خود زوج ها هم همراه با مسائل (مثبت و منفی) خاصی است که در ازدواج های دیگر دیده نمی شود. روند ادامه دار مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور باعث شده است که شمار ازدواج مردان و زنان ایرانی با شهروندان خارجی افزایش چشمگیری داشته باشد.

ناهید کشاورز، مشاور امور مهاجران در آلمان، نگاهی دارد به این گونه ازدواج ها. او به ویژه ازدواج میان ایرانی ها و آلمانی ها را که در مقایسه با بسیاری از نقاط دیگر از اروپا سابقه ای طولانی تر دارد، مورد توجه قرار می دهد:

در گوشه و کنار خانه مرد ایرانی که با همسر آلمانی اش زندگی میکند، وسائل ایرانی به چشم می خورد. رومیزی های ترمه و قاب عکس های خاتم و در آشپزخانه کتاب آشپزی ایرانی به زبان آلمانی. اما زن با سیب زمینی و کلم قرمز و سوسیس غذای سنتی آلمانی می پزد.

در اتاق نشیمن، شجریان می خواند و در آشپزخانه رادیو، آهنگی آلمانی پخش می کند. زن هم با آن زمزمه می کند. مرد با دختر 7ساله اش فارسی حرف می زند و او به آلمانی جوابش را می دهد.

مرد از اینکه دلش می خواهد خانوادگی به ایران سفر کنند، می گوید و این که همسرش حاضر نیست روسری سر کند.

در هنگام شام، زبان مشترک، آلمانی است و دلخوری مرد از این که باز هم مجبور است غذای آلمانی بخورد…

ازدواج ایرانی ها و آلمانی ها

با طولانی شدن عمر مهاجرت ایرانیان، ازدواج آنها با اروپائیان به خصوص برای نسل دوم ایرانیان، موضوع غریبی نیست. اما ازدواج ایرانیان با آلمانی ها سابقه طولانی دارد و به سالهای قبل از انقلاب بر می گردد.

درسال 1960 حدود 3700 ایرانی در آلمان زندگی می کردند. این گروه بیشتر دانشجو بودند. در میان این گروه تعداد زیادی با زنان آلمانی ازدواج کردند. در آن دوران تعداد زنان ایرانی در آلمان بسیار کمتر از مردان بود.

در میان موج دوم مهاجرین ایرانی (بعد از انقلاب)، این گونه ازدواج ها به نسبت گروه قبلی کمتر شد: تعداد زیادی از مهاجرین تازه با همسران خود به آلمان آمدند و یا مهاجرت زنان تنها امکان ازدواج بین ایرانیان را فراهم کرد.
ورته ملسا”، مشاور امور خانواده برای آلمانی هایی که با خارجیان ازدواج کرده اند، در مورد ازدواج آنها با ایرانیها می گوید: “تفاوتی که بین ازدواج آلمانی ها و ایرانی ها در مقایسه با دیگر ملیت ها وجود دارد، این است که در موارد زیادی اختلاف فرهنگی به نسبت کمتر است. به علاوه آشنائی آنها اغلب در آلمان اتفاق می افتد. اما ازدواج آلمانی ها با ملیتها دیگر معمولا در هنگام سفر آنها به کشورهای دیگر رخ می دهد. در این موارد هم بیشتر این زنان آلمانی هستند که عاشق همسران خارجی خود می شوند. این وضعیت معمولا امکانی می شود برای مهاجرت مردان خارجی به آلمان.” خانم ملسا یکی از مهم ترین نگرانی های زنان آلمانی با شوهران ایرانی را سرنوشت بچه های آنها می داند: “زنان آلمانی در موقع اختلاف و جدائی از همسران ایرانی خود زمانی به وحشت می افتند که بچه دارند. آنها می ترسند که مرد ایرانی فرزندانشان را با خود به ایران ببرد و آنها دیگر نتوانند بچه هایشان را ببینند.” میزان رضایت ایرانیان از ازدواج با آلمانی ها بستگی به این دارد که کدام طرف آلمانی است، مرد یا زن.

شمار زیادی از مردان ایرانی که همسر آلمانی دارند و حداقل 10سال از زندگی مشترکشان می گذرد در پاسخ به این سوال که ازدواج خود را چگونه می بینند، عمدتا از کمبود گرمی و شور در زندگیشان شاکی بوده اند؛ آنچه که به نظر آنها در زندگی خانواده های ایرانی وجود دارد. اما، بسیاری از آنها زندگیشان را آرام و برنامه ریزی شده توصیف کرده اند.

در مقابل، همسران آلمانی آنها از زندگی با همسرانشان راضی بوده اند. در عین حال معتقد بوده اند که تفاوت های فرهنگی گاه مشکل ساز است.

بسیاری از زنان ایرانی که همسر آلمانی دارند از زندگیشان راضی تر هستند. “مینا محمدزاده”، سه سال است که با مردی آلمانی ازدواج کرده است. او می گوید که مرد آلمانی معمولا بیشتر قدر زن ایرانی را می داند و به او احترام بیشتری می گذارد. “شیرین”، از زندگی خود با همسر آلمانی اش راضی است، اما منکر تاثیر اختلاف فرهنگی در زندگی مشترک خود نیست: “من نمی توانم همه زندگیم را با او تقسیم کنم بخصوص آنچه به ایران و علایق من مربوط می شود.” ازدواج ایرانی ها در دیگر نقاط اروپا

ازدواج ایرانیان در کشورهای دیگر اروپائی با توجه به میزان تطابق آنها در جامعه و شرایط کشور میزبان در پذیرش و برخورد با خارجیان متفاوت است .
بیژن برهمندی”، روزنامه نگار ساکن پاریس، در مطالعه ای، از جوانان ایرانی نسل دوم در فرانسه نظرشان را در مورد دوست یابی و ازدواج با فرانسویان پرسیده است. او می گوید: “در تحقیق از 40 جوان ایرانی، پسران با اینکه اغلب در فرانسه بدنیا آمده و یا در این کشور بزرگ شده اند، دوست دختر و یا همسر ایرانی را ترجیح می دادند بی آنکه بتوانند دلیلی برای این خواسته خود عنوان کنند. اما دختران که اغلب دوست پسر فرانسوی داشتند از رابطه شان راضی بودند. درمیان نسل اول ایرانیان، ازدواج با فرانسویان کمتر دیده می شود.” در مورد ایرانیان و بلژیکی ها، “احمد امینیان”، مسئول انجمن بین فرهنگی “عمر خیام” که به عنوان میانجی برای حل مشکلات میان خانواده های ایرانی – بلژیکی نیز فعالیت می کند، می گوید: “دشوار است دلیل قطعی برای اختلافات خانوادگی در میان ایرانیانی که با بلژیکی ها ازدواج کرده اند، ارائه داد. انتظارات آنها از زندگی مشترک با هم متفاوت است. فردگرائی در میان بلژیکی ها بیشتر دیده می شود. در مواردی هم که آنها به خواسته ها ی همسران ایرانی خود برای رفت و آمد بیشتر و یا ارتباط با خانواده او تن می دهند، محدود است و تنها زمان کوتاهی را در بر می گیرد. در نهایت خواسته های همسر بلژیکی است که از سوی همگی رعایت می شود.” … و اما، لالائی شب

شام که تمام می شود مرد از میان کتاب قصه هائی که خانواده اش از ایران فرستاده اند، قصه ای را برای فرزندش می خواند و بعد از آن قصه ای آلمانی. کودک ایرانی-آلمانی به خواب می رود بی آنکه معلوم باشد او در رویاهایش کدام قصه را خواهد دید.
Pezeshk.us
موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 12 مهر 1395 12:42 ق.ظ

توی فیس بوک خوندم خیلی زیبا و واقعی نوشته...
مهاجرت داستان ترسناکیست. از آن داستان هاییست که فکر می کنم قهرمان هایش باید آدم های بی اندازه شجاعی باشند. آنقدر شجاع که بتوانند دل از همه چیز بکنند، چند کیلو بار ضروری بریزند توی چمدان، برای آخرین بار خانه و کوچه و شهرشان را نگاه کنند و دور شوند. شاید برای چند سال، شاید برای همیشه. مهاجرت از آن دسته کارهاییست که انجامش دلم را می لرزاند. مهاجرت بزرگترین تغییر زندگی ست. وقتی دوستان و آشنایانی را می بینم که بعد از سال ها زندگی ، بعد از ازدواج و به دنیا آوردن یکی دو تا بچه، بعد از سال ها کار کردن در این شرکت و آن سازمان، بعد از چند سال مدرسه رفتن فرزندانشان تصمیم به مهاجرت می گیرند تعجب می کنم. تعجبم از تصمیمشان نیست بلکه از عزمشان است. از اینکه چطور می توانند دست به چنین ریسکی بزنند و یک دفعه وارد دنیایی دیگر شوند و دوباره شروع کنند به یاد گرفتن چیزهایی که قبلاً یکبار آموخته بودند. یاد بگیرند مثل بچه ای نوپا حرف بزنند و الفبا را حفظ کنند و بنویسند و بخوانند. بتوانند با آدم هایی ارتباط برقرار کنند که شبیه شان نیستند، بگردند دنبال شغلی تازه و پولی به دست آورند برای گذراندن زندگی. آدم هایی که دیگر سنی ازشان گذشته، چطور می توانند غمشان را به زبانی دیگر توضیح دهند، چطور می توانند غروب های یکشنبه را در آپارتمانی کوچک و محقر حاصل فروش خانه ای پر پنجره در شهر خودشان بگذرانند و فکرشان مثل قاصدکی سبک، فرسنگ ها دورتر نرود و خودش را به جایی به نام «خانه و خاطراتش» نرساند و دلتنگی با انگشت های سرد عرق کرده اش گلویشان را فشار ندهد. چقدر اراده می خواهد رفتن. چقدر باید قوی بود برای رد شدن از این پل چوبی. چقدر عجیبند آنهایی که دل از همه چیز می کنند و برای همیشه می روند. «همیشه» واژه سنگینیست. آنقدر سنگین که گاهی مثل بختکی چاق روی آدم می افتد و نفس کشیدن زیر تن عظیمش غیر ممکن می شود. عجیب است. عجیب است که آدم ها یک دفعه این حجم از دل گندگی را از کجا می آورند. بگذارید حرف انگیزه هایشان را وسط نکشیم. بگذارید این مهاجران، قهرمان های شجاع قصه ای باشند که برای جنگیدن با هر چیزی آماده اند. قهرمان هایی با بدن های آهنی و نیروهایی خارق العاده.

موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 11 مهر 1395 06:02 ب.ظ

هیچ اینو میدونید که هرچی موفقتر باشین متنفرای بیشتری دارین و این طبیعیه؟به نظرم نباید انتظار دیگه ای داشت این خیلی طبیعیه که اگر موفق بودین کسایی بیان و از تنفر زیاد رفتار نامحترمانه نشون بدن. یا شما رو مورد انتقاد قرار بدند
و اما یه چیز که آدمای حسود باید بدونن اینه که با حسادتتون شما در واقع به کسی دیگه دارین ثابت میگنین که اون از شما خیلی بهتره

موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 01:31 ب.ظ

سر و صدای ذهن و روشهای غلبه بر آن

سر و صدای ذهن آن زمزمه‌های مداومی است که در ذهن خود می‌شنوید و هیچوقت قطع نمی‌شوند. درواقع مکالمه درونی است که بی‌وقفه در ذهن اتفاق می‌افتد.

ممکن است همیشه از این سروصدا آگاه نباشید چون به عادتی قدیمی و عمیق تبدیل شده و بخش طبیعی و لاینفک زندگی تلقی می‌شود.

این صدا مثل یک صدای پس‌زمینه است که هیچوقت قطع نمی‌شود، از لحظه‌ای که صبح از خواب بیدار می‌شوید تا وقتی که شب به خواب می‌روید ادامه دارد. گاهی‌اوقات حتی جلوی خوابیدن شما را هم می‌گیرد. یک نوع صدای درونی است که به طور مداوم هر چیزی را در زندگی‌تان، محیط اطرافتان و آدمهایی که با آنها ملاقات می‌کنید، تحلیل می‌کند. صدایی در سر است که مدام حرف می‌زند و حرف می‌زند.

ذهن هم مدام همان افکار را تکرار می‌کند، مثل ضبط‌ صوتی که هیچوقت قطع نمی‌شود. اگر این افکار، افکاری مثبت باشند اشکالی ندارد. ولی بیشتر وقت‌ها این افکار منفی هستند که باعث تشدید استرس، نگرانی، عصبانیت و خستگی در شما می‌شوند. آنها افکاری هستند که واقعاً هیچ نیازی به آنها ندارید.

فکر کردن فعالیتی مثبت و مفید است که برای حل مشکلات، تحلیل کردن، مقایسه کردن، درس خواندن، برنامه ریختن به آن نیاز دارید. ولی خیلی وقت‌ها ذهن به جاهایی می‌رود که خودش دوست دارد و توجه شما را درگیر مسائل جزئی و پیش‌پاافتاده می‌کند. فکر کردن بیخودی فقط زمان و انرژی شما را می‌گیرد.

صدای ذهن چیست و چطور می‌توانید آن را تشخیص دهید:

– افکاری که مثل نوار با آهنگی یکنواخت تکرار می‌شوند.

– فکر کردن دوباره به اتفاقات و موقعیت‌های قدیمی و تجسم دوباره‌ی ترس‌ها.

– زندگی کردن در گذشته یا آینده. این باعث می‌شود نتوانیم از زمان حال لذت ببریم. گذشته، گذشته است و‌ آینده محصول فکر و عمل امروزمان است. تنها زمانی که وجود دارد، اکنون است.

– مونولوگ درونی وسواسی که آرامشمان را بر هم زده و ذهنمان را مشغول نگه می‌دارد.

– هیچوقت در زمان حال نیستید. همیشه به چیزی دیگر فکر می‌کنید به جای اینکه روی کاری که آن لحظه انجام می‌دهید تمرکز کنید. اگر همیشه به چیزی دیگر فکر کنیم، هیچوقت از زمان حال لذت نخواهیم برد.

– تحلیل مداوم موقعیت‌ها، واکنش‌ها و رفتارهای خودمان و دیگران. تحلیل گذشته، آینده، چیزهایی که نیاز دریم یا می‌خواهیم، روزمان، دیروزمان و گذشته دورمان.

– تقریباً تمام فکر کردن‌ها و رویاپردازی‌های غیرارادی نوعی صدای ذهن هستند. این نوعی صدای پس‌زمینه است که در همه کارهایمان اخلال ایجاد می‌کند.

بیشتر وقت‌ها این صدا خسته‌کننده است و باعث می‌شود بازده کاری‌مان پایین آمده و تنبل شویم. این مکالمه مداوم درونی چون حواس ما را از اتفاق‌هایی که در زمان حال می‌افتد پرت می‌کند، باعث می‌شود موقعیت‌هایمان را هم از دست بدهیم.

ذهن ابزاری بسیار مفید است ولی باید تحت کنترل باشد. به نظرتان عالی نیست اگر می‌توانستیم طوری باشیم که هروقت خودمان خواستیم فکر کنیم، مثلاً وقتی می‌خواهیم مشکلی را حل کنیم یا برنامه‌ریزی کنیم و بعد می‌توانستیم ذهنمان را خاموش کنیم؟

خاموش کردن ذهن نوعی آرامش درونی می‌آورد. این همان چیزی است که همه سنت‌ها و آموزه‌های معنوی از دیرباز به دنبال آن بوده‌اند و برای کسانیکه به دنبال معنویات هستند و می‌خواهند زندگی‌شان را ارتقا دهند بسیار مفید است.

یک لحظه دست از خواندن بکشید و ببینید می‌توانید ذهنتان را خاموش کنید؟ دست از فکر کردن بکشید ، ببینید چه اتفاقی می‌افتد.

متوجه می‌شوید که دارید به متوقف کردن فکر کردنتان فکر می‌کنید و این یعنی هنوز دارید فکر می‌کنید. بعد از چند لحظه احتمالاً یادتان می‌رود که هدفتان کنترل افکارتان بوده و ذهنتان به فعالیت قطع‌نشدنی خود ادامه می‌دهد. این نشان می‌دهد که ذهن تا چه اندازه بی‌قرار است و هیچ قانونی نمی‌پذیرد.

گاهی‌اوقات در موارد نادر به لحظه‌ای آرامش درونی دست پیدا می‌کنید، بدون هیچ صدایی در ذهنتان. این به صورت غیرارادی اتفاق می‌افتد، وقتی توجهتان به یک فعالیت بسیار جذاب یا تماشای یک منظره بسیارزیبا معطوف می‌شود.

خاموش کردن ارادی ذهن، یعنی هر زمان که بخواهید، با کتاب خواندن به دست نمی‌آید. این توانایی به تدریج و با گذراندن تمرینات تمرکز و مدیتیشن ایجاد می‌شود.

ولی خیلی‌ها ممکن است بگویند که مدیتیشن انجام می‌دهند ولی نمی‌توانند ذهنشان را آرام کند. اگر قدرت تمرکز ضعیف باشد، ذهن خیلی ساده از فکری به فکر دیگر غوطه می‌خورد، پس چطور می‌توان مدیتیشن کرد؟ می‌نشینید که مدیتیشن کنید ولی اینکه اجازه بدهید ذهنتان هر جا که می‌خواهد برود و هر چیزی که می‌خواهد را تجسم کند مدیتیشن نیست.

به همین دلیل است که اول باید درجاتی از توانایی تمرکز را به دست آورید تا بتوانید مدیتیشن کردن را شروع کنید.

وقتی قدرت تمرکزتان قوی‌تر شد، می‌توانید بدون کلمات، تصاویر و افکار ذهنی مدیتیشن کنید. آنوقت آرامش درونی‌تان ابتدا در زمان مدیتیشن و بعد در کل زندگی موقع کار کردن، خواندن، حرف زدن و هر کار دیگری به تدریج بیشتر و عمیق‌تر می‌شود.

آنوقت صداهای ذهنی کمتر و کمتر شده و به تدریج قطع می‌شوند.

البته این وضعیت باعث نمی‌شود که نتوانید فکر کنید، برعکس، وقتی لازم باشد که فکر کنید، بسیار واضح و روشن فکر خواهید کرد. ذهنتان هوشیارتر، متمرکزتر و قوی‌تر خواهد شد. آنوقت می‌توانید هروقت خواستید ذهنتان را روشن یا خاموش کنید.

بیشتر افراد وقتی می‌خواهند به یک چیز خاص فکر کنند، حتی بعد از رسیدن به یک نتیجه یا پیدا کردن راه‌حل هم نمی‌توانند آن فکر را متوقف کنند. ذهنشان به فکر کردن درمورد آن موضوع خاص همچنان ادامه می‌دهد. مثل یک نوار خراب می‌ماند که یک آهنگ را مدام تکرار می‌کند. به همین دلیل خیلی مهم است که یاد بگیرید چطور فکرتان را متوقف کنید.

خاموش کردن صدای ذهن به معنی آرامش درونی است. این باعث می‌شود انرژی ذهنی زیادی را ذخیره کنید و دیگر زمانتان را برای فکر کردن به مسائل جزئی و پیش‌پاافتاده تلف نکنید.

اشتراک
منبع مقاله : successconsciousness.com
موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 06:16 ب.ظ


موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 10:43 ب.ظ
بارها این جمله را از زبان این و آن شنیده‌ایم، «شوهرم میخواهد حریم شخصی خودش را داشته باشد» … «زنم می‌گوید نیاز دارد چیزهایی را برای خلوت خودش، دور از من، نگه دارد». درست است که به کمی حریم شخصی در هر ازدواجی نیاز هست ولی این افراد درمورد حریم‌شخصی حرف نمی‌زنند، آنها به دنبال پنهان‌کاری هستند. این موضوعی کاملاً متفاوت است. لائورا شلسینگر، نویسنده کتاب «۱۰ کار احمقانه‌ای که زوج‌ها برای بر هم زدن رابطه‌شان انجام می‌دهند» نکاتی درمورد این موضوع می نویسد که مسئله را روشن‌تر می‌کند. در زیر به چند جمله از این کتاب اشاره می‌کنیم:

ادامه مطلب...
موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 10:35 ب.ظ
هم خانم‌ها و هم آقایون اشتباهاتی در رابطه مرتکب می‌شوند که آرامش و عشق رابطه را بر هم می‌زند. این اشتباهات از طبیعت آنها و تفاوت بین فیزیولوژی مرد و زن ریشه می‌گیرد. بخشیدن اشتباهات کوچک و دوباره شروع کردن کار سختی نیست. ولی بعضی اشتباهات هست که می‌تواند رابطه را برای همیشه خراب کند. هم خانم‌ها و هم آقایون هر دو ممکن است دچار چنین اشتباهاتی شوند. اشتباه چیزی نیست که مخصوص یک جنسیت خاص باشد. فقط مردها نیستند که اشتباه می‌کنند. خانم‌ها هم ممکن است دچار اشتباهاتی شوند که بخشیدن آن کار سختی است. مثلاً اگر مردی با زن دیگری به همسر خود خیانت می‌کند، زنش هیچوقت او را نخواهد بخشید. بااینکه خیلی از زن‌ها ممکن است تصمیم بگیرند دوباره از نو با شوهرشان شروع کنند ولی دیگر هیچ چیز بین آنها مثل قبل نخواهد شد. حتی چیزهای کوچک برای آقایان مثل پنهان کردن چیزی از همسرشان یا انجام کاری خلاف میل او می‌تواند اشتباه بزرگی باشد. برای مردها این چیزها چندان چیز خاصی نیست ولی برای زن‌ها اینطور است. در زیر به شش مورد از اشتباهات آقایان که خانم‌ها هیچوقت نمی‌بخشند و از آن نمی‌گذرند اشاره می‌کنیم: خیانت: این یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که خانم‌ها هیچوقت از آن نمی‌گذرند. اگر بخاطر زنی دیگر به همسرتان خیانت کرده باشید، رابطه‌تان پایان خواهد یافت. بی‌بند و باری جنسی: این مورد هم مثل خیانت برای خانم‌هایی که به مردی متعهد هستند قابل‌قبول نیست. زن‌ها هم مثل مردها دوست ندارند شریک زندگی‌شان را با کسی تقسیم کنند! پنهان کاری: پنهان کردن چیزی از همسرتان شما را به مشکل بزرگی خواهد انداخت. ممکن است به شما شک کند و سوء‌تفاهم‌ها بیشتر شود. دروغ گفتن: دروغ گفتن اشتباه دیگری است که زن‌ها نمی‌بخشند. مثلاً اگر به همسرتان بگویید که سر کار بوده‌اید ولی در واقعیت خانه دوستتان مشغول‌ خوش‌گذرانی بوده باشید، حسابی به دردسر خواهید افتاد. این چیزهای کوچک روی اعتماد او به شما تاثیر خواهد گذاشت. حمایت نکردن او: زمان‌هایی هست که همسرتان به حمایت شما نیاز دارد. اگ صرفنظر از اینکه حق با اوست یا نیست، کنار او نباشید، رابطه‌تان به خطر خواهد افتاد. در آن لحظه باید از او حمایت کنید. اگر حق با او نبود، بعداً که آرامتر شد برایش توضیح دهید. فراموش کردن روز تولدش: این یکی از بزرگترین اشتباهاتی است که مردها مرتکب می‌شوند. زن‌ها چنین اشتباهاتی را نمی‌بخشند. حتی اگر شما را ببخشد، هر روز و هر شب به شما سرکوفت خواهد زد.

ادامه مطلب...
موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 24 فروردین 1395 08:06 ب.ظ
سلامستان
من در آینده میخوام آلمان همون کار با بچه ها رو ادامه بدم من اینجا مربی پیش دبستانی بودم و احتمالا همین شغلو ادامه میدم
راجبش توی نت سرچ کردم و یه سری نتیجه های جالب پیدا کردم که در ادامه میذارم اگر شما علاقه دارین مطالعه کنین

گفتگو با زهره تائبی، مدیر کودکستان در آلمان

زهره روحی

زهره روحی : تشکر از اینکه دعوت به مصاحبه را پذیرفتید. لطفا خودتان را معرفی بفرمایید.
خانم زهره تائبی: من  زهره  تائبی هستم. در سال ۱۳۳۴ در تهران به دنیا آمدم. لیسانسه در رشته جامعه شناسی از دانشگاه تهران هستم. در سال ۱۳۶۸ به همراه همسر و دو فرزندم به آلمان آمدم.
چون همیشه  عاشق کار کردن با بچه ها بودم،در آلمان در رشته  تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان درس خواندم و اکنون مدت ۲۰ سالی هست که با بچه ها کارمی کنم. از ۱۱ سال پیش تا به امروز مدیریت یک کودکستان را به عهده دارم . از این که  توانسته ام  شغلی داشته باشم که به   آن  عشق میورزم ،همیشه احساس رضایت مندی  داشته ام.


بقیه مقاله در ادامه مطلب

موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 14 فروردین 1395 10:56 ق.ظ
     

روان‌شناسان می‌گویند غم غربت در ابتدای مهاجرت کاملا طبیعی است اما راه‌هایی وجود دارد که از این غم پیشگیری یا دوره آن را کوتاه‌تر کنیم.
   
       
       
       
   
   
   
   
   
روان‌شناسان می‌گویند غم غربت در ابتدای مهاجرت کاملا طبیعی است اما راه‌هایی وجود دارد که از این غم پیشگیری یا دوره آن را کوتاه‌تر کنیم. سال اول دانشگاه بود. ۵ نفر سال اولی با هم توی یک اتاق بودیم و تقریبا همه‌مان از یک استان دور آمده بودیم. کسی که خانه‌اش از همه به دانشگاه نزدیک‌تر بود، ۱۰ ساعت تا پدرو مادرش فاصله داشت و کسانی که دورتر بودند، فاصله‌شان به ۱۵ ساعت هم می‌رسید. چند تا از بر و بچ که بیشتر به خانه و خانواده وابسته بودند، وقتی دلشان هوای خانه را می‌کرد کار جالبی می‌کردند؛ کاری که هیچ‌وقت یادم نمی‌رود؛ شب که می‌شد چراغ‌ها را خاموش می‌کردند، به یکی که صدایش غمگین‌تر بود می‌گفتند بخوان و هرکس می‌رفت روی تخت خودش، زیر پتوی خودش و می‌زد زیر گریه! «غم غربت» در روزهای اول مهاجرت بیداد می‌کرد اما کم‌کم، هم غم غربت کمتر شد و هم بچه‌ها دیگر توی اتاق گریه‌و‌زاری نکردند! این آدمیزاد هم معلوم نیست چه‌جور موجودی است؛ اگر بگذاری در همین محیط آشنای خودش روزهایش را بگذراند، کم‌کم از روزمرگی حالش به هم می‌خورد و شروع می‌کند به شعاردادن که «آب هم اگر یک جا بماند می‌گندد»؛ حالا همین آدمیزاد را اگر از همین روزمرگی‌ها که گذشته و خاطره‌هایش را ساخته‌اند جدا کنی و بگذاری‌اش توی یک محیط جدید، چنان نوستالژی گذشته می‌گیردش که می‌دهد با خط خوش و جوهر طلا برایش بنویسند «به یاد یار و دیار آن‌چنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر بر اندازم». حتی اگر آن‌قدر پوست‌کلفت باشد که مثل آن امیر دوره رودکی چندین و چند سال با غربت حال کند، یکدفعه یک شعر چنان دگرگونش می‌کند که کاروان راه می‌اندازد و هی از رودکی می‌خواهد که بخوان «بوی جوی مولیان آید همی!». اصلا مانایی یک دوبیتی مشهور نشان می‌دهد که غریبی یکی از غم‌های سه‌گانه همیشگی ما ایرانی‌هاست.
نگویید شما تابه‌حال بیت «سه غم اومد به جونم هر سه یک‌بار/ غریبی و اسیری و غم یار...» را زیر لبتان زمزمه نکرده‌اید. از طرف دیگر اصلا این آمیزاد مشتاق است که حالش گرفته باشد؛ حالا چه به بهانه قرارگرفتن در سن خاص (بحران ۳۰ سالگی که یادتان هست؟) و چه به بهانه قرار‌گرفتن در مکان خاص. خلاصه اینکه این آدمیزاد، همیشه خدا، بین دوتاقطب فرار از محیط آشنا و نوستالژی به محیط آشنا گیر کرده بوده است و نشانه‌اش هم، همین ضرب‌المثل‌ها و بیت‌ها که ذکرش رفت. هوای خانه چه دلگیر می‌شود گاهی ظاهرا روان‌شناس‌ها قبلا با تحقیق درمورد غم غربت بیشتر حال می‌کرده‌اند. اواسط قرن هفدهم میلادی یک بابایی آمد واژه «نوستالژی» را ابداع کرد و این را انداخت توی دهان جماعت. بعدها روان‌شناس‌ها یک واژه اختصاصی‌تر برای غم و غصه اول مهاجرت در نظر گرفتند؛ "Home sick" که معنای تحت‌اللفظی‌اش می‌شود «بیماری خانه» و معنایش همان غم غربت است. جالب است بدانید که فروید حتی اسهال و یبوست روزهای اول مسافرت را هم به اضطرابی که مکان جدید و خود سفر برای آدم به وجود می‌آورد ربط می‌داد. از ۳۰ سال گذشته به این طرف که مهاجرت‌ها خیلی گسترده‌تر و طولانی‌مدت‌تر شده‌اند و مخصوصا جهان‌سومی‌ها ترجیح می‌دهند کشورهایی کاملا دور از وطن و فرهنگ وطن را به عنوان مقصد انتخاب کنند، هم این بحث «غم غربت» دارد جدی‌تر دنبال می‌شود و هم بحث‌های جدی‌تری مثل بحران هویتی که نوجوانان نسل دوم مهاجرت با آن درگیر می‌شوند؛ بحران هویتی که دوبرابر شدیدتر از بحران هویت نوجوانان بومی است. آنها، هم باید با بحران معمول نوجوانی کنار بیایند و هم باید با ارزش‌های جامعه پدری و ارزش‌های جامعه فعلی درگیر باشند. از آنجا که همشهری جوان بین‌المللی نیست(!) و بیشتر ما در سطح کشور خودمان مهاجرت می‌کنیم و با همان «غم غربت» معمول باید کنار بیاییم، بی‌خیال بحران هویت در غربت می‌شویم. حالا بگذریم از اینکه توی همین مملکت خودمان هم گاهی آن‌قدر تفاوت فرهنگی بین ۲ شهر کوچک و بزرگ، عمیق است که نوجوانان نسل دوم پدر و مادران مهاجر، کمی بیشتر بحران‌زده می‌شوند!
نگاه مردم بیگانه در دل غربت... «غم غربت» یک حس طبیعی تنهایی و سردرگمی در موقعیت غربت است. حالا بعضی‌ها می‌گویند که این غربت کاری به مکان ندارد و آدم از کارهای روزمره که خلاص شد، توی ننوی خانه پدری هم که باشد «غم غربت» می‌آید سراغش. بعضی‌ها حتی معناهای ماوراء‌الطبیعی به این قضیه می‌دهند و آن را ربط می‌دهند به دوری بنی بشر از وطن اصلی‌اش که همانا بهشت باشد. بعضی‌ها هم معنا‌های فلسفی به آن می‌دهند و می‌گویند این حیرت و سردرگمی که بعد از فراغت از روزمرگی پیش می‌آید، اتفاق مبارکی است و اصلا فلسفیدن و پرسش از چیستی و چرایی جهان از همین‌جا شروع می‌شود و خلاصه اینکه اگر این سردرگمی‌ها را جدی بگیرید کم‌کم‌اش می‌شوید «دریدا». ادبیاتی‌ها هم دست از سر غم غربت بر نداشته‌اند. میلان کوندرا در کتاب زیبای «جهالت» غم غربت را با یک تحلیل زبان‌شناسانه به بی‌خبری ربط می‌دهد و می‌نویسد: «تو از من دوری و من از تو بی‌خبرم. کشورم از من دور است و نمی‌دانم آنجا چه خبر است». اما متاسفانه ما روان‌شناسیم و می‌خواهیم غم غربت را در معمولی‌ترین معنایش در نظر بگیریم. در این معنا از نظر فیلسوفان چیپ و پیش پا افتاده، غم غربت وقتی سراغ آدم می‌آید که فرد از خانواده یا محیط همیشگی‌اش جدا می‌شود؛ حالا هرچه این جدایی همیشگی‌تر و دورتر باشد، احتمال بیشتری دارد که غم غربت شدید‌تر بیاید سراغ آدم.
غم غربت ربطی به سن ندارد ولی خب، قبول کنید که هرچه آدمیزاد بزرگ‌تر بشود، سنگدل‌تر (شما بخوانید دل‌گنده‌تر و دانشجویان روان‌شناسی بخوانند تمایزیافته‌تر!) می‌شود؛ به همین خاطر است که کودکان دور از خانه، بیشتر از جوانان، و جوانان بیشتر از بزرگسالان غم غربت می‌آید سراغشان. جالب است بدانید که کودکان مثل بچه آدم غم غربتشان را با غمگینی نشان نمی‌دهند؛ آنها کارهایی می‌کنند که بیشتر جلب توجه کند. مسلما مسئولین یک مدرسه شبانه‌روزی بیشتر به معده درد، گلودرد، سردرد و تهوع توجه می‌کنند تا به یک غم پیش پا افتاده. خب، کودکان هم در ناخودآگاه‌ترین شکلش همین نشانه‌ها را نشان می‌دهند و در خودآگاه‌ترین حالتش تمارض می‌کنند و نمی‌روند مدرسه؛ به همین راحتی! اگر آن نظر اول - که گفتیم غم غربت را به فراغت از روزمرگی ربط می‌دهد - را با نظر دوم - که غم غربت را به جدایی فیزیکی ربط می‌دهد - ترکیب کنیم نتیجه‌اش این می‌شود که ما زمانی بیشتر احساس غربت می‌کنیم که هم در شهر غریبی زندگی کنیم و هم موقع استراحت‌مان باشد و تقریبا کاری برای انجام نداشته باشیم. اول صبحگاه و آخر شامگاه پیش از رفتن به خواب شیرین، بیشتر احتمال دارد که اشک غربت گوله گوله از چشم‌هایمان بریزد.
بعضی آدم‌ها هم هستند که به دلایل پیچیده روانکاوانه بیشتر مستعد غم غربتند. مثلا آدمی‌ که طلاق گرفته‌ یا کسی که در کودکی یک فقدان بزرگ مثل از دست دادن مادر را تجربه کرده‌، ممکن است نگاهش به جهان جور دیگری باشد؛ ممکن است فرض اولیه‌ او این شده باشد که کلا جهان و اهل جهان کمر بسته‌اند که چیزها و کسانی را از او بگیرند. حالا که غربت دوباره در شکل یک «از دست دادن» ظاهر می‌شود، فرض اولیه او دوباره تایید می‌شود و خب، معلوم است که از آدم‌های دیگر غمگین‌تر می‌شود و ممکن است حتی غمگینی‌‌اش به افسردگی تبدیل شود. بعضی‌ها هم بر عکس، کمتر غم غربت را تجربه می‌کنند؛ مثلا کسانی که خودشان غربت را انتخاب کرده‌اند و به اجبار دیگران یا شرایط مهاجرت نکرده‌اند یا کسانی که کلا شخصیت‌شان جوری شکل گرفته است که به تجربه‌های تازه اشتیاق بیشتری دارند. همان‌طور که از اول متن هی داریم تکرار می‌کنیم، غم غربت طبیعی است و معمولا با خوگرفتن به محیط جدید از بین می‌رود یا در مواقع خیلی کمتری به سراغتان می‌آید. اما ممکن است که همین غربت باعث شود یک افسردگی پایه‌ای‌تر در وجودتان زنده شود یا بدنتان شروع کند به پارازیت انداختن. این‌جور موقع‌ها بهتر است که سری به یک روان‌شناس یا پزشک بزنید. غریبی و اسیری چاره داره... همان‌طوری که شاعر شیرین‌سخن، قرن‌ها پیش‌تر از ما تشخیص داده است «غریبی و اسیری چاره دارد» و خدا به «غم یار و غم یار و غم یار» مبتلایتان نکند! ما نمی‌دانیم چاره‌هایی که در ذهن آن شاعر غلیان می‌کرده، چه بوده است اما چاره‌های مدرن غم غریبی اینها هستند:

۱) نشانه‌های پیوستگی را با خودتان ببرید همان‌طور که میلان کوندرا می‌گوید، هر چیزی می‌تواند نوستالژی شما را زنده کند؛ یک مزه، یک منظره، یک صدا و حتی یک بو. در مورد این آخری یعنی ربط بو و خاطره حتی پای عصب‌شناس‌ها هم به قضیه باز شده است و آنها فهمیده‌اند که به این خاطر بوی گذشته بدجوری خاطره‌ها را تحریک می‌کند که مرکز بویایی و مرکز تشکیل حافظه در مغز همسایه‌اند. اینها را گفتیم که به اینجا برسیم که می‌توانید همین واقعیات را خودتان مدیریت کنید؛ یعنی به جای اینکه یکدفعه با رسیدن بوی گندم در مرکز تحقیقات کشاورزی کرج یاد گندمزارهای ولایت‌تان بیفتید، خودتان از اول نشانه‌هایی همیشگی از خانه را با خودتان داشته باشید. آوردن یک قاب عکس، یک مجسمه، یک کتاب قدیمی، یک شیشه عطر، یا یک سفره کوچک از خانه پدری به خوابگاه یا خانه مجردی باعث می‌شود با گذشته احساس پیوستگی کنید، احساس نکنید که یکدفعه جدا افتاده‌اید و لااقل اشیایی فیزیکی شما را به گذشته‌تان وصل ‌کنند.

۲) با یک نفر از غم غربت حرف بزنید چه روان شناس‌ها بگویند و چه نگویند، همه عالم و آدم می‌دانند که حرف‌زدن درباره غصه‌ها، آدم را سبک کرده و هیجان‌ها را خالی می‌کند. اما مهم این است که با چه کسی از غم غربت حرف بزنیم. بدترین انتخاب کسانی هستند که هنوز در وطن حضور دارند. تصور کنید شما در روزهای اول دانشگاه‌تان زنگ بزنید به مامان جانتان و با او از غربت بدجور دم غروب حرف بزنید؛ با این کارتان هم یک نفر دیگر را غصه‌دار می‌کنید و هم با صدای مادر که خواهش می‌کند پیشش برگردید، غم و غصه خودتان شدیدتر می‌شود. بهتر است به جای این «بچه ننه» بازی‌ها، زنگ بزنید به یکی از نزدیکان‌تان که از شما باتجربه‌تر است و قبلا غم غربت را پشت‌سر گذاشته؛ مثلا خواهر و برادر بزرگ‌تری که قبلا دانشگاه را در یک شهر دور گذرانده‌اند یا اینکه دارند سال‌های آخر را می‌گذرانند. اگر هم هیچ‌کس را پیدا نکردید، در مرکز مشاوره دانشگاه و مراکز مشاوره سطح شهر همیشه به روی شما باز است؛ رو‌به‌روی یک متخصص می‌نشینید که هم شما را از طبیعی‌بودن غم غربت مطمئن می‌کند، هم خودتان خالی می‌شوید و هم دست خالی بر نمی‌گردید؛ یعنی دیگر دلتان پر نیست اما دست‌تان پر است!

۳) به غربت یک‌جور دیگر نگاه کنید تصور کنید که شما تا آخر عمرتان در همان شهر خودتان می‌ماندید. از بالا به این کره خاکی نگاه کنید و خودتان را تصور کنید که فوق فوقش دارید در دورترین خیابان‌های شهر خودتان ورجه ورجه می‌کنید. حالا یک خط بکشید از شهر خودتان به یک شهر دیگر. آن آدم کوچولو را از این خط عبور دهید و وارد شهر جدید کنید؛ یک عالمه آدم جدید، جای جدید، هنجارها و نابهنجاری‌های جدید، رسم و سنت‌های جدید و خلاصه یک دنیای جدید. حالا فکر کنید آن آدمی که تا آخر عمرش توی شهر خودش می‌ماند داناتر، بالغ‌تر و برای ادامه زندگی آماده‌تر است یا شمایی که از این خط فرضی گذشته‌اید و دنیای دیگری را تجربه کرده‌اید؟ زود درمورد مکان جدید قضاوت نکنید و با تمام بدی‌ها و خوبی‌هایش آشنا شوید. شاید بدی‌های فراوان روزهای اول به ناآشنایی شما برگردد وگرنه «چیزهایی هم هست» به قول سهراب.

۴) صبور باشید البته غم غربت اگر هیچ کاری انجام ندهید، به خودی خود حل نمی‌شود. اگر شما تا ابد توی اتاق خودتان بمانید، تا ابد غم غربت رهایتان نمی‌کند. یکدفعه وسط امتحان‌های میان‌ترم یا وقتی تازه دارد کارتان می‌گیرد، «بوی جوی مولیان» نزند زیر دماغ مبارک‌تان و بروید خانه؛ ببینید کی سرتان خلوت‌تر است که به خانه بروید. وقتی هم زنگ می‌زنید به اعضای محترم خانواده، از حال و احوال خودشان بپرسید و از حال و احوال خودتان – البته غیر از غم غربت- بگویید. این‌طوری حس می‌کنید در جریان کارهای ولایت قرار دارید و یک جورهایی انگار در آنجا حضور دارید. خلاصه آن «بی‌خبری» میلان کوندرایی باعث غم غربت‌تان نمی‌شود.

۵) دوستان جدیدی پیدا کنید این یکی به همین سادگی‌ها هم نیست. برای اینکه دوستان محترم توزرد در نیایند، بهتر است آنها را به واسطه یک جای دیگر بشناسید؛ یعنی یکدفعه در اتوبوس طرح دوستی با یک نفر نریزید. شرکت در کلاس‌هایی که به آنها علاقه دارید، هم سرگرم‌تان می‌کند و هم شما را با یک عالمه آدم آشنا می‌کند که هم با شما علایق مشترک دارند و هم ممکن است همدم و همراه شما باشند در غم غربت.
نگارش یافته توسط ابوالفضل قوچانی
موضوع: مقاله،

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 23 اسفند 1394 11:04 ب.ظ

۱۰ موضوع گفتگو با عشقتان وقتی حرفی برای گفتن ندارید

موضوع: مقاله،

تعداد کل صفحات : 2 1 2
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :