تبلیغات
من و همسرم در غربت - مطالب بعد ازدواجمون

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 02:44 ق.ظ
یکی از معلمای آلمانیمون از اول خیلی سریع حرف می‌زد و با اینکه ما خیلی اعتراض کردیم کسی جوابگو نبود! بارها ازش خواستیم شمرده صحبت کنه یا معنی کلمات سختی که بکار میبره رو بگه اما همیشه بی تفاوت از این موضوع میگذره... وقتی ازش سوال میکنیم جواب نمیده و خیلی بی اعتناست،خلاصه سوالامون همیشه بی جواب میمونه و حتی حدود پونزده نفر از کلاسمون اعتصاب کردن و یه روز نیومدند اما اینم هیچ اثری نکرد... کسایی که‌ توی کلاسمون هستند از هر دلیلی استفاده میکنند که‌ نمونن و از کلاس خارج باشند. خیلی همه ازش ناراضی اند اما خیلی از ما دیگه به ناامیدی رسیدیم و همش لحظه ها رو میشمریم که کلاس تموم بشه! اینو گفتم برای همه دوستانی که زندگی توی‌ اینجا واسشون یه رویاست که بدونند هر کشوری نواقص خاص خودش رو داره و هیچ جا کشور رویاها نیست!
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 02:10 ق.ظ
همین الان با همسر منچ بازی  شمام با همسراتون توی خونه و اوغات فراغت بازی کنید. این خیلی خوبه به قول همسر،زن و شوهر باید توی زندگی بتونند کارایی رو با همکاری هم انجام بدند اگرنه زندگی زناشویی خسته کننده میشه
واسه همین ما اغلب وقتی کاری نداریم و حرفی ام واسه زدن نداریم با هم بازی میکنیم و حتی اگه تمام هفته سرمون شلوغ باشه آخرای هفته رو با هم میگذرونیم...
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 01:17 ق.ظ
دو سال پیش توی یه همچین روزی ما برای بار اول سی و سه پل اصفهان همو دیدیم.... چه روزی بود... چقدر با هم حرف زدیم و همسر که اون روز حتی فکرشم نمیکردم یه روز همسرم بشه... کلی ازش راجب مهد کودک و آموزش پرورش آلمان پرسیدم. خودش و دوستش با هم با دوچرخه اومدن من دوچرخه دوستش رو گرفتم و کیفمو دادم دوستش بیاره و با همسر تا میدون نقش جهان دوچرخه سواری کردیم کلی صحبت کردیم و البته همسر اون روز حرفی از ازدواج نزد و فردای اون روز قرار شد یه سفر بره به دبی... با دوچرخه...و... خلاصه تا مدتی من همسر رو ندیدم و ازش خبر نداشتم...
حالا بعد از دو سال من اینجام. از کلاس آلمانی اومدم دارم لوبیا پلو میخورم و خانواده همسر نشستن نون و کالباس و شیرینی برلینر میخورنزندگی اونجور که فکر میکنیم پیش نمیره
صبور باشین دوستان
یه روزی
یه جایی
یه جوری
یه چیزی
یه کسی...
صبر داشته باش
صبر داشته باش....
تعداد کل صفحات : 12 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجب چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :