من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 7 آبان 1397 12:43 ب.ظ
زندگی اینجا اصلا روالش با زندگی توی کشور ما فرق داره،اصلا مردم دغدغه هایی که توی کشور ما مطرحه رو ندارند،وسایل خونه ارزون و فراوونه،همه مدلی پیدا میشه از برندهای آلمانی تا چینی،ارزون و گرون ولی مردم اصلا مشکلی ندارند هرچی می‌خوان میرن فورا می‌خرند و این واسه مردمی که وضع مالی ضعیف تا بالا دارند،یه جوره. علتش هم اینه که اینجا توی فروشگاهها قیمت‌های مختلف میشه پیدا کرد و واقعا هرچی بخواین رو یه روزه توی یه فروشگاه میتونید بخرید!
ما دو روز واقعا دو روز رفتیم فروشگاه و هرچیزی نیاز داشتیم از قابلمه و ظرف و وسایل کوچیک آشپزخونه بگیر تا کمد و میز و صندلی خریدیم آوردیم.
سوالی که همه اغلب از ما می‌پرسند،پس جهیزیه چکار کردی؟!و وقتی میگم کم کم می‌خریم تعجب می‌کنند،چون واقعا توی ایران این مسیله خیلی سخته،پیدا کردن جنس خوبی که قیمت مناسب داشته باشه... ضمنا اینجا چون دختر پسرا از هجده سالگی از خانواده جدا میشن،همیشه وسیله دارند،وقتی تصمیم میگیرند با کسی دیگه زندگی کنند،کلی وسیله از هر دو طرف جمع میشه و واسه همین کلی وسایل دسته دوم خیلی خیلی مناسب میشه توی اینترنت پیدا کرد... زندگی واقعا اینجا راحت و روی رواله...
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 12 تیر 1397 02:30 ب.ظ
خونه مادر همسر این روزا خیلی شلوغه، هفت نفر اینجا زندگی میکنند، من و همسرجان،مادر و پدر همسر،خواهرش،دوست پسر خواهرش و بچشون+ یه سگ و یه گربه
یه اتاق به ما دادند و خوشبختانه خونه رو از قبل اجاره کردیم اگر نه باید توی این اتاق تا زمانی که خونه پیدا می‌کردیم،سر میکردیم!
یه وضعیه اینجا،یکی میره،یکی میاد،حموما و دستشوییا همیشه پرن یکی غذا میپزه،یکی بچه رو میگیره،یکی سگ رو می‌بره پیاده روی!... خلاصه خیلی جو گرمیه،فکر میکنم این مدل زندگی رو دیگه نمیشه توی آلمان دید! و ما هم داریم روزای آخر رو اینجا میگذرونیم،توی این خونه آبی گرم!
مطمئنا دلم واسه اینجا تنگ میشه و از طرفی از موندن توی یه اتاق و وسایل که هر کدوم یه جا ریختند،خسته شدم! ذهنم و روحم بعد از مسافرت طولانی اندونزی نیاز به استراحت داره!
نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 07:54 ب.ظ
امروز صبح این خبر خوب به گوش من و همسر رسید که دایی و زندایی شدیم 
دختر خواهر بزرگه همسر به دنیا آمد.
چون پدرش مسلمونه اسمش رو گذاشتند فاطو به معنی فاطمه در زبان آفریقایی
متاسفانه اجازه گذاشتن عکسش رو توی نت نداریم فقط جالب اینه که با اینکه پدر سیاه پوست کامله بچه سفیده پوستش!و متاسفانه پدرش نتونسته هنوز بچشو ببینه چون خارج از آلمانه و معلوم نیست کی بهش اجازه بدن که داخل کشور بشه...
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 28 آبان 1396 10:47 ب.ظ
با مادربزرگ همسر اومدیم خرید میخواد واسه تولدم یه چی بخره و گفته خودم میتونم انتخاب کنم  انتخاب سخته نظر مادربزرگ جان اینه که یه وسیله آشپزی بخرم. مادربزرگه دیگه
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 01:02 ق.ظ
تو راه کار،با دوچرخه افتادم زمین. چیزیم نشد یه کم دست و پام زخمی شد ویه کم مچ دستم درد گرفت! رفتم کار و چون خیلی چیز خاصی نبود چیزی نگفتم اما بعد مچم درد گرفت و به همکارم گفتم،اول کلی دعوام کرد که چرا زودتر نگفتم و باید همون موقع که این اتفاق افتاد میرفتم دکتر و بعد واسم آدرس دکتر نوشت و گفت فورا باید برم دکتر! با اینکه ساعت کاریم تموم نشده بود و حالم خوب بود گفت باید همین حالا برم دکتر!خلاصه الان تو مطب نشستم! میخوام بگم اینجا واسه حوادث هرچند کوچیک خیلی اهمیت قایل میشن و نشانه های کوچیک رو جدی میگیرن! اتفاقی که توی محل کار ایران اصلا نمیفته!و ضمنا اینجور مواقع نیاز به گرفتن نوبت نیست! دکتر باید بدون نوبت فرد رو ببینه!
ضمنا اگر اتفاق توی مسیر کار و یا توی محل کار افتاد،فرد میتونه فورا محل کار رو ترک کنه و توسط یه دکتر چکاپ بشه! هزینه ام کاملا بیمه پرداخت می‌کنه.
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 12:53 ق.ظ
متاسفانه خیلی از بچه ها توی مهدکودک مریضن و چون پدر مادرا کار میکنند،بچه ها رو میارن مهد حتی وقتی خیلی مریضن! اینطوره که ما هم تند تند مریض میشیم! امروز مرخصی گرفتم واسه سرماخورگی و واقعا دارو هم اثر نمی‌کنه! از چیدن داروها روی میز بدم میاد چون دکوراسیون خونه رو خراب می‌کنه!!!
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 12:49 ق.ظ
مدرک ب یک هم اومد این یه قدم بزرگگگگه که برداشتیم
خوشحالممممممم
Ich freue mich 
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 02:44 ق.ظ
یکی از معلمای آلمانیمون از اول خیلی سریع حرف می‌زد و با اینکه ما خیلی اعتراض کردیم کسی جوابگو نبود! بارها ازش خواستیم شمرده صحبت کنه یا معنی کلمات سختی که بکار میبره رو بگه اما همیشه بی تفاوت از این موضوع میگذره... وقتی ازش سوال میکنیم جواب نمیده و خیلی بی اعتناست،خلاصه سوالامون همیشه بی جواب میمونه و حتی حدود پونزده نفر از کلاسمون اعتصاب کردن و یه روز نیومدند اما اینم هیچ اثری نکرد... کسایی که‌ توی کلاسمون هستند از هر دلیلی استفاده میکنند که‌ نمونن و از کلاس خارج باشند. خیلی همه ازش ناراضی اند اما خیلی از ما دیگه به ناامیدی رسیدیم و همش لحظه ها رو میشمریم که کلاس تموم بشه! اینو گفتم برای همه دوستانی که زندگی توی‌ اینجا واسشون یه رویاست که بدونند هر کشوری نواقص خاص خودش رو داره و هیچ جا کشور رویاها نیست!
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 02:10 ق.ظ
همین الان با همسر منچ بازی  شمام با همسراتون توی خونه و اوغات فراغت بازی کنید. این خیلی خوبه به قول همسر،زن و شوهر باید توی زندگی بتونند کارایی رو با همکاری هم انجام بدند اگرنه زندگی زناشویی خسته کننده میشه
واسه همین ما اغلب وقتی کاری نداریم و حرفی ام واسه زدن نداریم با هم بازی میکنیم و حتی اگه تمام هفته سرمون شلوغ باشه آخرای هفته رو با هم میگذرونیم...
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 01:17 ق.ظ
دو سال پیش توی یه همچین روزی ما برای بار اول سی و سه پل اصفهان همو دیدیم.... چه روزی بود... چقدر با هم حرف زدیم و همسر که اون روز حتی فکرشم نمیکردم یه روز همسرم بشه... کلی ازش راجب مهد کودک و آموزش پرورش آلمان پرسیدم. خودش و دوستش با هم با دوچرخه اومدن من دوچرخه دوستش رو گرفتم و کیفمو دادم دوستش بیاره و با همسر تا میدون نقش جهان دوچرخه سواری کردیم کلی صحبت کردیم و البته همسر اون روز حرفی از ازدواج نزد و فردای اون روز قرار شد یه سفر بره به دبی... با دوچرخه...و... خلاصه تا مدتی من همسر رو ندیدم و ازش خبر نداشتم...
حالا بعد از دو سال من اینجام. از کلاس آلمانی اومدم دارم لوبیا پلو میخورم و خانواده همسر نشستن نون و کالباس و شیرینی برلینر میخورنزندگی اونجور که فکر میکنیم پیش نمیره
صبور باشین دوستان
یه روزی
یه جایی
یه جوری
یه چیزی
یه کسی...
صبر داشته باش
صبر داشته باش....
تعداد کل صفحات : 5 1 2 3 4 5
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :