تبلیغات
من و همسرم در غربت - مطالب آموزش و پرورش آلمان

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 12:58 ق.ظ
به همکارام پیشنهاد دادم یه روز توی مهد کودک با بچه ها صبحونه ایرانی بخوریم. ازم پرسیدن صبحونه ایرانی چطوره و واسشون گفتم که صبحانه ایرانی شامل نون مخصوص ایرانی و کره، مربای هویج و گردو و هندوانه،انگور،چای و پنیر فتا و پنیر خامه ای و سبزی هست. بعد هم پیشنهاد دادم با هم بریم نانوایی سنگک هامبورگ و سوپر مارکت ایرانی،دوست دارم بچه ها خیلی خوب فرهنگ ما رو بشناسن.... و یه قدم کوچیک برای ترویج فرهنگمون برداشته باشم....
به زودی میبرمشون و نانوایی و سوپر مارکت ایرانی رو از نزدیک بهشون نشون میدم 
دوستان لطفاً اگر پیشنهادی واسه برنامه صبحانه ما دارید بنویسید. اگر غذایی هست که توی لیستم ننوشتم بگین تا بهش اضافه کنم.
پ ن: مربای هویج رو پیشنهاد دادم چون اینجا مربای هویج ندارند! راستی از کله پاچه هم گفتم یکیشون حالت تهوع گرفت
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 12:56 ق.ظ
با بچه ها توی فضای سبز مهدکودک،سنجاقک پیدا کردیم. سنجاقک رو به بچه ها نشون دادم و ازشون سوال پرسیدم ببینم چقدر راجع بهش اطلاعات دارند.رفتم یه کتاب راجع به حشرات پیدا کردم و آوردم و برای بچه ها خوندم،خیلی خوب بود وقتی شنیدم دارند راجع به اطلاعاتی که از کتاب گرفتند به هم میگن. خیلی هم هیجان زده بودند هر چیزی میخوندم می‌رفتند و با دقت به سنجاقک نگاه می‌کردند و اون مطلب واسشون جا میفتاد... مثلا راجع به این گفتم که سنجاقک ها توی آب تخم گذاری میکنند و بچه هاشون مدتی توی آب میمونن،این اطلاعات واسه خودم هم تازگی داشت... البته این قسمت خیلی سختی بود که میخونم . با خوندن این کتابا واسه بچه ها کلی به دایره لغاتم اضافه میشه...
نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 25 شهریور 1396 12:48 ق.ظ
ا بچه ها اتل متل توتوله بازی کردم  خیلی واسشون جالب بود و ازم خواستند بهشون یاد بدم،واسه بچه ها شعرو خوندم و اونا تکرار کردند  خیلی خوششون اومد...
یه سرود فارسی هم آماده کردم می‌خوام باهاشون تمرین کنم 
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:06 ب.ظ
این هفته تصمیم گرفتیم همه بچه ها با هم صبحونه بخورند. با مربیا به همراه بچه ها رفتیم سوپر مارکت
یه بچه هم داریم که پاش شکسته و بنده تمام مسیر طولانی رو با این وسیله که عکسشو میبینین بچه رو آوردم! خیلی ام مسیر طولانی بود بچه ها توی مسیر،یاد میگیرند که همیشه باید توی خیابون با دقت نگاه کنند و وقتی چراغ عابر پیاده سبز بود حرکت کنند. ضمنا بچه ها توی صف باید حرکت می‌کردند . خرید از سوپر مارکت و کلا اردوها یه قوانین خاصی داره که همیشه به بچه ها یادآوری میشه. بعد از یادآوری قوانین خرید،بچه ها توی صف داخل سوپر مارکت شدند و مربی یه سری مواد غذایی واسه صبحونه خرید. یه چیز خیلی جالب که واسه من عجیب بود. بچه ها اگر بین راه دسشویی داشتند،با مربی می‌رفتند همونجا پشت درختا دسشویی!و ضمنا وقتی که باید منتظر میشدند این اجازه رو داشتند که روی زمین بشینند! کاری که ما توی مهدا به بچه ها اجازه نمی‌دیم!
فردا بچه ها رو می‌برند پارک وحش و بچه ها با زندگی حیوونای مختلف آشنا میشن.
اسم اون وسیله توی عکس:
bollerwagen
پاش شکسته:
Er hat sich das Bein gebrochen.
سفر کوتاه مدت،پیک نیک:
Ausflug
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:05 ب.ظ
 یه نکته فوق العاده خوب آموزشی رو بهتون بگم،خیلی واسم جالبه اینجا مردم خودشون رو مسوول میدونند و اگر کسی کاری رو اشتباه انجام داد بهش گوشزد میکنند. زمانی که میرفتم کلاس آلمانی،هدفون میذاشتم،سه بار اخطار از مردم شنیدم!! که این کار خطرناکه و باید خیلی مراقب باشم... توی مهدکودک اگر کاری رو اشتباه انجام دادم،قبل از اینکه مربیا تذکر بدند اغلب بچه ها تذکر میدند!و حساب کنید چقدر واسه بچه ها این قوانین جا افتاده که حتی به بقیه هم تذکر میدند! و ببینین چقدرررر اعتماد به نفس این بچه ها بالاست که به یه بزرگتر از خودشون اطلاعات میدند!! حالا اغلب ما ایرانیا توی مهدکودک و توی خونه به بچه ها صحبت نمی‌کنیم یعنی از اول میگیم این بچست نمیفهمه بعدم اصلا عقیده به پرسیدن نظر بچه ها نداریم و ضمنا به اشتباهات اونا میخندیم سعی نمی‌کنیم رفعش کنیم!
تربیت درست زمان و نیروی کافی میخواد... اینو یادمون نره...
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:03 ب.ظ
دو نکته جالب که توی مهدکودک دیدم رو براتون میگم امیدوارم همه کسایی که توی آموزش دست دارند،اینو بخونن و آستین بالا بزنند و کاری کنند...
توی هر کلاس یه در رو به بیرون هست حتی طبقات بالا یه در دارند و این در فقط مخصوص زمانی هست که آتیش اتفاق افتاده باشه گاهی وقتا بدون اینکه بچه ها اطلاع داشته باشند این زنگ خطر به صدا در میاد و بچه ها باید فورا خارج بشن. بچه ها از سه ساله به بالا اینو یاد گرفتن و میدونن باید چکار کنند. من چندین بار عکس العمل بچه های کوچیک رو به چشم دیدم و باید گفت آفرین به این آموزش و پرورش که اینقدر قشنگ این موضوع مهم رو برای بچه ها آموزش داده...
دوم اینکه یه همکار دارم روی ویلچر میشینه و با گروه ما کار می‌کنه هیچ وقت کم نمیاره و همیشه در حال انجام کاریه،خیلی عجیبه حتی اگر بخوایم بهش کمک کنیم قبول نمیکنه و میگه خودم میتونم این کارو انجام بدم! شیشه های آب رو میاره،سر میزا غذا میذاره،میزا رو پاک می‌کنه،با بچه ها روی ویلچر بازی می‌کنه... اصلا عجیب... مامانم وقتی اینجا بود دیدش و خیلی تعجب کرد این مورد رو اصلا توی کشورمون نمیشه دید و واقعا کاش کار کردن رو از این آدما یاد بگیریم که در عین اینکه زندگی اون طوری که می‌خواستند پیش نرفته اما همیشه روی پای خودشون ایستادند...
راستی چه مشکلاتی توی آموزش و پرورش کشورمون میبینین؟خواهش میکنم همه نظر بدید. منتظر نظراتتون هستم.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:03 ب.ظ
چون هوا سرد و بارونیه،بچه ها توی مهدکودک میمونند و ما باید براشون فعالیت پیدا کنیم.
یه بازی که امروز توی مهدکودک با بچه ها کردیم براتون مینویسم ایده خیلی خوبی واسه بچه های مهدکودکه
بچه ها همه شکل تصویر به حالت دایره نشستند و یکی رفت بیرون و درو بستند، یکی از بچه ها یه لگو رو داخل لباسش قایم کرد و اون بچه که بیرون بود اومد داخل کلاس و بقیه بچه ها همه با هم خوندن:
bello wo ist dein knochen wer hat ihn versteckt
یعنی استخونت گم شده،کی قایمش کرده؟و اون بچه سه تا حدس میزد و جلوی بچه ها صدای هاپو در می‌آورد (ووف صدای آلمانی سگ)و اگه حدسش درست بود برنده میشد.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:57 ب.ظ
از موارد خیلی متفاوت آموزش و پرورش آلمان و ایران این مورده که اینجا بچه ها و حرفشون به اندازه آدمای بزرگ مهمه،یعنی اینقدر بچه ها اعتماد به نفس هاشون بالاست که آدم وامیمونه! واقعا واسه منی که در گذشته (و حتی الان)هیچ وقت توی مدرسه و جامعه به عنوان یه کودک و مخصوصا به عنوان یه دختر دیده نمیشدم،باعث تعجبه! راستشو بگم حتی الان هم من به عنوان یه جنس مونث اجازه اظهار نظر ندارم! حتی توی فامیل! یعنی کلا مردای ما قدرت رو توی دستشون گرفتن،اما چه قدرتی؟قدرتی که پر از جهله چه فایده ای داره؟منی که اینجا زندگی کردم و منی که اطلاعاتی توی رشته ی تخصصی خودم دارم،چرا وقتی حرفم و نظرم رو جلوی یه عده مرد میگم،کسی توجه نمیکنه؟
جواب این سوال رو من از مردای فامیل خودمون و بقیه مردا که ادعای ریاست دارن میپرسم که چرا نمیتونند اینو قبول کنند که ما هم نظر خودمون رو داریم و روی حرفایی که میزنیم فکر کردیم؟
⬅ مورد دوم که متفاوته اینه که قانون شامل همه میشه،زن،مرد،بچه و حتی پلیس و مسولین سیاسی! مثلا امروز توی مهد من یه صندلی آوردم و نشستم با بچه ها غذا خوردم،بعد از غذا صندلیمو نذاشتم سر جاش،معمولا این کارو بچه ها میکنند،من گفتم مال منم میبرن! بعد از مدتی یه بچه ها اومد بهم گفت: صندلیتو جمع نکردید ولی اشکال نداره من جمعش کردم! یا مثلا بچه ها با هم غذا خوردن رو شروع میکنند و من به عنوان مربی حق ندارم زودتر از اونا شروع کنم فقط چون مربیم! قانون شامل همه میشه و منصب وسن نمی‌شناسه!
یه لحظه به کشور خودمون فکر کنید و بهم بگین چه تفاوتی از این لحاظ توی فرهنگ ما و اینجا هست؟...
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:48 ب.ظ
محل مورد علاقه من توی مهدکودک جاییه که هرچی بخوام واسه کاردستی اینجا پیدا میشه یعنی واقعا همه چیز هست از انواع و اقسام کاغذ و مقوا بگیر تا پر مرغ و تیکه های چوب و پارچه و خلاصه همه چیز،اینجا همیشه وسایل مورد نیازمو پیدا می‌کنم و هیچ محدودیتی نداره،هر اندازه بخوام میتونم از اینا استفاده کنم یا مثلا میتونم هر اندازه بخوام کاغذ چاپ کنم،قابل مقایسه با مهدهای ایران نیست! واقعا چرا اینقدر باید تفاوت باشه؟خب ما توی کشور خودمون هم پول کم از والدین نمی‌گیریم! نمیدونم ولی من همیشه مهدهای ایران مشکل داشتم و نمیتونستم اون وسایل مورد نیازم واسه آموزش رو پیدا کنم و یا باید به والدین بچه ها میگفتم که اونا هم اغلب همکاری نمی‌کردند!
راستی اون روزای اول فکر میکردم همه چیو باید از مدیر بپرسم و همش از مدیر میپرسیدم خیلی تعجب میکردم وقتی می‌گفت نمی‌دونم! بعدا فهمیدم اینجا هر گروه سنی یه مربی و یه کمک مربی داره و امورات کلاسها رو مربیا اداره می‌کنند ونه مدیر!!! یعنی اصلا حتی یه بار نشد از مدیرا یه دستور یا اخطار بشنوم! کاملا برعکس ایران که مدیر مساویه با رئیس!
ای کاش یه روزی مهدهای ایران روالشونو عوض کنند!
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:04 ب.ظ

اینم نمای دیگه از مهد کودک ما

این قسمت باغ هست و بچه ها اغلب اینجا فوتبال بازی میکنند،بعضی وقتا مربیا با بچه ها فوتبال بازی میکنند. مهدی که من هستم برای بچه های سالم هست اما ما دو تا بچه ی اوتیسم داریم حدود چهار سالشونه اما قادر به صحبت کردن نیستند،چیزی که واسه من عجیبه این که طرز برخورد مربی ها با بچه های سالم و این بچه های اوتیسم یکیه یعنی حتی اگر بچه متوجه قانون نشه و نخواد از یه سری قوانین پیروی کنه اینقدر اونو تکرار می‌کنند که بچه قبول کنه و انجامش بده،مخصوصا زمان غذا خوردن بچه ها همه باید بشینند و کسی اجازه نداره با چنگال و چاقو بازی کنه یا بلند بشه،ضمنا بچه ها همه با هم شروع به غذا خوردن می‌کنند و کسی زودتر شروع نمی‌کنه،این قانون حتی واسه ما مربی ها هست یعنی اگر منم زودتر شروع به غذا خوردن کردم،بهم یادآوری میشه که باید با بچه ها شروع کنم،این قانون واسه این بچه های اوتیسم هم صادقه و اونام باید صبر کنند تا همه بچه ها شروع کنند،قانون برای همه یکسانه،فرقی نمی‌کنه شما بزرگتر باشی یا کوچیکتر،چیزی که من ایران دیدم اینه که قانون واسه بچه هاست و این اشتباست بزرگترا باید اول کاری رو انجام بدند و واسه بچه ها الگو باشند...
تعداد کل صفحات : 4 1 2 3 4
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :