تبلیغات
من و همسرم در غربت - مطالب پیش از ازدواجمون

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 22 مرداد 1396 12:41 ق.ظ
یه عکس از کریسمس پارسال دیدم... زمانی که بار اول اومدم آلمان و همه چیز واسم عجیب و تازه بود... زمانی که خودم اومدم و با چشم خودم چیزایی که فقط شنیده بودم رو دیدم... من یه ایرانی بودم که با خیلی از آداب و رسوم مردم آلمان غریبی میکردم... وقتی اومدم همسر واسمون یه اتاق توی خونشون آماده کرده بود و من خیلی خجالت میکشیدم تنهایی برم پایین (اتاق ما طبقه بالا بود)و در صورتی که همسر پیش پدر مادرش میرفت منم باهاش میرفتم. هر روز حدود ساعت نه صبح پا میشدم و منتظر میشدم که همه واسه ی صبحونه بیدار بشن،خونه ی پدر همسر دو بار در روز همه با هم غذا میخورن،اولین وعده غذایی صبحونه و وعده بعدی شام،اما عادت به خوردن نهار و اونم نهار گرم ندارند،نهار،وعده غذایی سردشونه و فقط برای شام غذای گرم میخورن. منم یه ایرانی مثل اغلب ایرانیا نهار وعده ی غذایی اصلی من بود و عادت داشتم حتما نهار رو گرم بخورم! خلاصه ما ساعت ده یازده با هم صبحونه ی مفصل و کامل میخوردیم و بعد من میومدم توی اتاق و در صورتی که برنامه ای نداشتیم،منتظر میشدم که واسه ی نهار صدامون بزنند و روی اینو نداشتم خودم برم آشپزخونه و یه چیزی بخورم!!!و تا روزای آخر توی رودرواسی بودم! البته الان دیگه برنامه غذایی همسر رو میدونم و من واسه ی خودم نهار درست میکنم و اغلب تنها نهار میخورم چون روزهای کاری کسی توی ساعت نهار خونه نیست.
این عکسو توی یه بازار کریسمس گرفتم و پارسال اصلا به نوشته ی روی این قلب دقت نکردم الان دارم میبینمش...
Home is where the heart is....
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 20 مرداد 1396 02:13 ب.ظ
روزی نیست که از خاطرات گذشتمون یاد نکنم و  راه سختی که انتخاب کردم رو یه بار دیگه یه نگاه نندازم...شبهای بعد از عقدمون که میدونستم این شبا، شبای آخر زندگی توی ایرانه...خیلی وقت گذاشتم و خیلی خیلی به این فکر کردم چی میخوام؟زندگی توی غربت رو میتونم تحمل کنم؟منی که اصلا فکر زندگی توی خارج از کشور رو هم نمیکردم....من که همیشه یه سری عقاید مذهبی داشتم و خیلی خیلی کشورمو دوست داشتم..آیا میتونستم این همه تفاوت فرهنگی رو قبول کنم؟از کسایی که تجربه های زندگی توی غربت رو داشتن شروع کردم و ازشون راجع به تجربیاتشون توی غربت پرسیدم.کسایی که همسر آلمانی داشتن تقریبا همشون راضی بودن و میگفتن که آلمانیا رو واقعا آدمای خوبی میبینن.دوست و آشنا نظرات مختلفی داشتن.یه درصد زیادی میگفتن این ریسک بزرگیه که من میکنم و زندگی توی یه فرهنگ دیگه خیلی سخته.اما میدونستم که خیلی از اونا تجربه زندگی توی یه فرهنگ دیگه رو نداشتن.خیلیا میگفتن که این خارجیا خیلی متعهد نیستن و معلوم نیست با چند نفر توی رابطه اند!خودمم خیلی مطمین نبودم و میترسیدم...
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 06:22 ب.ظ
  • روز عاشور سال ۹۲ خیلی پریشون بودم
    روزگارم خوب نبود ، نه كاری داشتم و نه اینده درست و حسابی جلوم متصور بود ، بی كاری و فقر كمرم رو خورد كرده بود ، یه حقوق چندرغازی از مهدکودک میگرفتم که به جایی برنمیخورد و هیچ خوشی توی زندگی نداشتم...
    خیلی درب و داغون بودم ، خیلی وقت بود كه به عزاداری حسین نمیرفتم ، خب بی دروغ من مذهبی كه نیستم هیچ ، گاهی وقتها هم با مذهب كلی هم درگیر میشم الان هم همون طورم ، اما اون روز دم حسینیه "زرگرباشی" خیابون طالقانی اصفهان یك هویی دلم هوری ریخت پایین همین طوری اونجا سبز شده بودم ،
    بی اختیار اومدم طرف حسینیه ، من سالها بود گریه نكرده بودم ، آخه كی تا حالا یك شكارچی رو دیده كه گریه كنه ، یك آدم بیابون گردی مثل من از این ننه من غریبم بازیها بلد نیست ، اما قلبم بد جوری میزد
    توی اون محشری كه ادمها از شنهای كوچه بیشتر بودن انگاری یكی برای من راه باز كرد تا تونستم برم توی حسینیه ،
    رفتم اون وسط كنار حوض ، به مداحی كه اون بالا بود گوش نمیكردم ، اصلا به این جماعت اعتقاد ندارم ، هیچ وقت هم به اراجیفی كه میگن گوش نمیدم ،
    اما اون روز فقط داشتم توی دلم یك چیزایی میگفتم همشو یادم نمیاد چی میگفتم اما با خدا حرف میزدم
    میگفتم جایی اومدم كه برای تو میگن ابرو داره ، میگن پیش تو حرمت داره ، ما رو هم كه میشناسی نه ابرویی داریم و نه كاری كردیم كه خاطر خواه بنده ات بشی ، هر كاری هم گفتی نكن كردیم ، هر كاری هم گفتن بكن نكردیم ، هر قولی هم بهت دادیم برخلاف تو كه همیشه سر قولت بودی زدیم زیرش بعدشم اسم خودمون رو هم گذاشتیم مرد ،
    همیشه هم واسه ملت قیافه گرفتیم كه خیلی كارمون درسته ، اما تو كه میدونی چقدر وضعمون خرابه ، تو كه میدونی پیشت روسیاهیم .
    اما ما ناقابلیم!دستمو بگیر ، بی ابروم نكن ، بدجوری خرابم !
    اون لحظه دلم طوری شكست كه از صدای گریه ام زنهایی كه پشت سرم بودن گریه افتادن اونقدر گریه كردم كه ادمهای اطرافم به صدای گریه من گریه میكردن
    من اون روز برای همه دعا كردم این رو به خیلی ها نگفتم مگه برای عزیزترین كسای زندگیم ،
    اما حالا برای همه میگم ،درست عاشوری سال بعد من اولین روز كارم رو توی یكی از معتبرترین شركتهای ایران شروع كردم ، عاشورای بعدی همه اش برای من یك چیز نو داشت حتی با اینكه عاقبت بعضی هاش خوب نبود اما توی خودش معجزه ای داشت برای اونكه من تجربیاتی به دست بیاورم كه بتونم موفقیتهای بعدی خودم رو مرهون  اون باشم

    حالا من توی این عاشورا یك همسر خوب دارم...
    پ ن:سکه توی عکس رو از حسینیه زرگر باشی دارم...

نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 12 شهریور 1395 02:33 ب.ظ

یکی از دوستان پرسیده که ایا قبل از ازدواج من فکر میکردم که ممکنه با یه آلمانی ازدواج کنم؟
اول بگم که من نه تنها علاقه ای به ازدواج با یه خارجی نداشتم, به ذهنمم خطور نمیکرد!اصلا من آرزوم این بود یه زمانی یه پولی داشته باشم که فقط بتونم کشورای ترکیه و ارمنستانو ببینم!اروپا که یه رویا بود!دوسال پیش به خانوادم گفتم که من دو تا هدف دارم یکی اینکه یه دوچرخه بخرم و یکی دیگه مسافرت به کشورای خارجی...میخواستم با حقوق ماهی سیصد که از مهدکودک میگرفتم این مسافرتا رو برم و خیلی جدی بودم!واسه بقیه بیشتر این آرزوی مسخره ای بود چون من تا ابد با این شغلم نمیتونستم مسافرت خارج برم!ولی نمیدونستم اینقدر آرزوها به آدم نزدیکن!...
برای پاسخ این سوال یه مقدار برمیگردم به عقب.دو سال پیش من تصمیم گرفتم زبان انگلیسیو خیلی عالی صحبت کنن واسه همین کلاس رفتم حدود یکسال و بعد از یه سال راضی نبودم از میزانی که یاد گرفتم تصمیم گرفتم به طور جدی انگلیسی رو صحبت کنم.اول از طریق یه وبسایت با خارجیا انگلیسی به صورت صوتی صحبت میکردم و بعد با سایت کوچ سرفینگ آشنا شدم.حدود یکسال با خارجیای کشورای متفاوت میرفتم بیرون و سعی میکردم دایره لغتمو بالا ببرم.فیلم نگاه میکردم دایما آهنگ انگلیسی گوش میدادم و خلاصه خیلی راضی بودم.راستش من اصلا و ابدا به مغزم خطور هم نمیکرد که با کسی از یه کشور دیگه ازدواج کنم!اونم منی که همیشه یه سری عقاید خاص مذهبی داشتم و خیلی از همه چی ایران راضی بودم.خیلی وابسته به خانوادم بودم و اصلا هیچ علاقه ای به زندگی دور از خانوادم نداشتم...البته خیلی دل خوشی از ازدواجای ایرانی نداشتم و واسه ازدواج خودمونم کل خریدامون این بود که توی عکس میبینین.حلقه هامون, یه سرویس طلای دو ملیون تومنی و یه حلقه نامزدی نقره.مهریه هم همسری موافق نبود با تعداد زیاد.نظر ما شصت و شش تا سکه بود و همسری موافق نبود ما هم به چهارده تا سکه راضی شدیم

نویسنده : باران
تاریخ : شنبه 14 آذر 1394 09:07 ق.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 18 اردیبهشت 1394 10:36 ق.ظ
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 24 بهمن 1393 06:40 ب.ظ
ازفردا 25 بهمن ماه من و دوستم تصمیم گرفتیم قدمهایی رو برداریم که به همسر الهیمون برسیم....
قدمهای 4 ماهه...
اگر پیروز بشم بعدش به تو میرسم...یقین دارم.....
پیشرفتمو اینجا مینویسم...
نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 3 مهر 1393 07:44 ب.ظ

یه دفعه به دلم افتاد یه استخاره قرآنی بگیرم به نیت تو...

ببینین چه آیاتی اومد....عالی بود....حرف دلمو زد خدا جونم

خدایا عاشقتم.....تمام حرفای دلم تو این آیات بود....

 

 

پس در باره آنچه آنان [=مشركان] مى‏پرستند در تردید مباش آنان جز همان گونه كه قبلا پدرانشان مى‏پرستیدند نمى‏پرستند و ما بهره ایشان را تمام و ناكاسته خواهیم داد (۱۰۹)

 

فَلاَ تَكُ فِی مِرْیَةٍ مِّمَّا یَعْبُدُ هَؤُلاء مَا یَعْبُدُونَ إِلاَّ كَمَا یَعْبُدُ آبَاؤُهُم مِّن قَبْلُ وَإِنَّا لَمُوَفُّوهُمْ نَصِیبَهُمْ غَیْرَ مَنقُوصٍ ﴿۱۰۹﴾

و به حقیقت ما به موسى كتاب [آسمانى] دادیم پس در مورد آن اختلاف شد و اگر از جانب پروردگارت وعده‏اى پیشى نگرفته بود قطعا میان آنها داورى شده بود و بى گمان آنان در باره آن در شكى بهتان‏ آمیزند (۱۱۰)

 

وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى الْكِتَابَ فَاخْتُلِفَ فِیهِ وَلَوْلاَ كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِن رَّبِّكَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ وَإِنَّهُمْ لَفِی شَكٍّ مِّنْهُ مُرِیبٍ ﴿۱۱۰﴾

و قطعا پروردگارت [نتیجه] اعمال هر یك را به تمام [و كمال] به آنان خواهد داد چرا كه او به آنچه انجام مى‏دهند آگاه است (۱۱۱)

 

وَإِنَّ كُلاًّ لَّمَّا لَیُوَفِّیَنَّهُمْ رَبُّكَ أَعْمَالَهُمْ إِنَّهُ بِمَا یَعْمَلُونَ خَبِیرٌ ﴿۱۱۱﴾

پس همان گونه كه دستور یافته‏اى ایستادگى كن و هر كه با تو توبه كرده [نیز چنین كند] و طغیان مكنید كه او به آنچه انجام مى‏دهید بیناست (۱۱۲)

 

فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَن تَابَ مَعَكَ وَلاَ تَطْغَوْاْ إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ ﴿۱۱۲﴾

و به كسانى كه ستم كرده ‏اند متمایل مشوید كه آتش [دوزخ] به شما مى‏رسد و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود و سرانجام یارى نخواهید شد (۱۱۳)

 

وَلاَ تَرْكَنُواْ إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُواْ فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللّهِ مِنْ أَوْلِیَاء ثُمَّ لاَ تُنصَرُونَ ﴿۱۱۳﴾

و در دو طرف روز [=اول و آخر آن] و نخستین ساعات شب نماز را برپا دار زیرا خوبیها بدیها را از میان مى‏برد این براى پندگیرندگان پندى است (۱۱۴)

 

وَأَقِمِ الصَّلاَةَ طَرَفَیِ النَّهَارِ وَزُلَفًا مِّنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَنَاتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئَاتِ ذَلِكَ ذِكْرَى لِلذَّاكِرِینَ ﴿۱۱۴﴾

و شكیبا باش كه خدا پاداش نیكوكاران را ضایع نمى‏گرداند (۱۱۵)

 

وَاصْبِرْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِینَ ﴿۱۱۵﴾

پس چرا از نسلهاى پیش از شما خردمندانى نبودند كه [مردم را] از فساد در زمین باز دارند جز اندكى از كسانى كه از میان آنان نجاتشان دادیم و كسانى كه ستم كردند به دنبال ناز و نعمتى كه در آن بودند رفتند و آنان بزهكار بودند (۱۱۶)

 

فَلَوْلاَ كَانَ مِنَ الْقُرُونِ مِن قَبْلِكُمْ أُوْلُواْ بَقِیَّةٍ یَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسَادِ فِی الأَرْضِ إِلاَّ قَلِیلًا مِّمَّنْ أَنجَیْنَا مِنْهُمْ وَاتَّبَعَ الَّذِینَ ظَلَمُواْ مَا أُتْرِفُواْ فِیهِ وَكَانُواْ مُجْرِمِینَ ﴿۱۱۶﴾

و پروردگار تو [هرگز] بر آن نبوده است كه شهرهایى را كه مردمش اصلاح گرند به ستم هلاك كند (۱۱۷)


نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 01:09 ق.ظ
 سه سال دیگه این موقع:ما داریم برنامه میریزیم واسه جشن ازدواجمون.....مطمئنا تا سه سال دیگه همو پیدا کردیم....(1396)
5 سال دیگه این موقع:میخوایم اولین نی نی مونو به دنیا بیاریم...کلی شادیم....همه منتظرن ببینن نی نیمون مث کدوممونه چون کلی طرفدار داریم تو فامیل(1398)
7 سال دیگه این موقع:نی نی مون به دنیا اومده،یه دختر خوشکللللللللللل،همیشه آرزوشو داشتماسمشو چی بذاریم؟.....(1400)
نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 26 خرداد 1393 01:08 ق.ظ
میبینی چه شب ساکتی است؟
انگار هیچکسی در دنیا نیست!
یا شاید،
من در دنیای هیچکس نیستم.....
تعداد کل صفحات : 2 1 2
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :