من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:46 ب.ظ

صبح،بعد از خوردن صبحونه خیلی خوشمزه،صاحب خونه ما رسوند به ایستگاه اتوبوس،از وونوسوبو به جپارا،با اینکه فاصله زیادی نبود،حدود پنج ساعت توی راه بودیم! ترمینال ها کثیف بود و حدود پنج ساعت بود هیچی نخورده بودیم،توی راه خودمون رو با بادام و پسته هایی که از ایران آورده بودیم سیر کردیم،رسیدیم به جپارا و یه تاکسی دوچرخه ای گرفتیم و به سمت مسافرخونه جدیدمون راه افتادیم،وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم بیرون نزدیک ساحل به چیزی واسه خوردن پیدا کنیم... ماهی،مرغ و برنج سفارش دادیم و بعد از اون با دو تا موتور رفتیم داخل شهر،میوه و همینطور شامپو خریدیم و بعد برگشتیم،ازمون کرایه نگرفتند واقعا آدمای خوب هنوز هم پیدا میشن... برگشتیم به محل اقامتمون...

 ۱۷/۹/۱۳۹۶
2017/12/7
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:46 ب.ظ

امروز آخرین صبحونه رو توی مسافرخونمون توی دینگ خوردیم،می‌خواستیم بریم به سمت وونوسوبو که چشممون خورد به یه کاغذ روی دیوار واسه جاهای دیدنی دینگ! بعد از سه روز تازه دیدیمش! عکس یه استخر آب گرم گذاشته بود که خیلی دور نبود،از هرچیزی میتونم بگذرم جز این یکی! تصمیم گرفتم بریم! سوار یه اتوبوس شدیم و رفتیم... توی استخر هیچکی نبود،واقعا عالی بود هوا سرد و آب داغ داغ،خیلی لذت‌بخش بود واقعا چسبید... بعد از دو ساعت شنا کردن،رفتیم یه دهانه آتشفشان دیگه رو دیدیم،بسیار زیبا و در عین حال مخوف... توی یه قفس اون نزدیک،چند تا آهو بود،نمی‌دونم چرا این طبیعت زیبا رو ازشون دریغ کرده بودند... واقعا ما آدمها چقدر خودپسندیم... می‌خواستیم با یه ماشین بریم تا شهر بعدی و بعد سوار اتوبوس بشیم ماشینی از اونجا رد نمیشد،یه مقدار پیاده اومدیم و بالاخره سوار یه ماشین شدیم و ترمینال شهر دینگ پیاده شدیم... سوار یه مینی بوس شلوغ شدیم ،با کوله پشتی های سنگینمون مجبور بودیم بایستیم،بارون شروع کرد به باریدن و توی کوه رو مه غلیظی گرفته بود،خیلی استرس داشتم که تصادف پیش نیاد... واقعا لحظات سختی بود... اینقدر بارون شدید بود که تمام اتوبوس ها متوقف شدند و مسافرا پیاده شدند... باید خودمون رو میرسوندیم به اتوبوس دیگه که اون جلو بود... سر اندرپا خیس خیس شدیم بارون سیل آسایی بود... سوار یه اتوبوس دیگه شدیم و اون یکی هم ازمون دوباره کرایه گرفت! توقف بعدی ما شهر وونوسوبو بود قصدمون این بود که یه روز رو اونجا باشیم و بعد به  سفرمون ادامه بدیم...یه اتاق واسه یه شب کرایه کردیم به راننده اتوبوس آدرس مسافرخونه مون رو دادیم کل رو بردند همون آدرس و خلاصه رسیدیم به قشنگترین مسافرخونه که تا حالا دیدم... جدا زیبا و با سلیقه درستش کردند خانم و آقای مالک این خونه خیلی برخورد مودبانه ای داشتند... بعد از نوشیدن یه لیوان چای و گپ کوتاه با صاحب خونه،رفتیم رستوران نزدیک اون خونه و غذا خوردیم،بعد هم رفتیم به سمت مرکز شهر و میوه خریدیم،اینترنتی سیمکارتی که قبلا گرفتم،کار نمی‌داد،از یه فروشنده موبایل کمک گرفتیم و بهم گفتند که این سیمکارت،فقط داخل شهر های جاکارتا وجوگجا کار میده! دوباره هفت،هشت یورو دادیم و سیم‌کارت جدید خریدیم! توی راه برگشت دوباره بارون شدیدی گرفت،از یه آقایی پرسیدیم تاکسی کجا هست،واسمون تماس گرفت و یه تاکسی گرفت...مردم اینجا با اینکه انگلیسی متوجه نمیشن،خیلی راهنمایی می‌کنند...

 ۱۶/۹/۱۳۹۶
2017/12/7
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:45 ب.ظ

امروز یه روز بارونیه،صبح رو خونه بودیم و ظهر زدیم از خونه بیرون،رفتیم به سمت کوه های زیبای اطراف،از یه آرامگاه رد شدیم،آرامگاهی از جنس کاشی! واقعا ارتفاعات فوق العاده زیبا بود،هیچ اثری از ماشین،دود،ترافیک و صدا نبود... محو زیبایی این طبیعت بودیم... بهشت روی زمین... هوا خنک و دلچسب... بعد از یه کوهنوردی رسیدیم به یه روستا،خسته بودیم می‌خواستیم تا دینگ با ماشین بریم که نتونستیم... پیاده رفتیم و برگشتیم به مسافرخونمون و توی راه یه میوه عجیب خریدیم. غذای مورد علاقمو خریدیم،
sate ayam
یه مدل کباب مرغ خوشمزه به شیوه اندونزی+برنج
بعد از اون اومدیم خونه غذا رو خوردیم و بعد از یه روز خیلی پرکار خوابیدیم!
 ۱۵/۹/۱۳۹۶
2017/12/6

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396 11:38 ق.ظ
سفر دو ماهه ما به اندونزی از شهر جاکارتا شروع شد.چند وقتی بود تصمیم گرفته بودیم یه مسافرت طولانی داشته باشیم و مقصد مورد علاقه ما کشورای آسیای شرقی بود ما تصمیم گرفتیم مدت دو ماه برای این سفرمون وقت بذاریم و قصد سفر به مالزی،تایلند و اندونزی رو داشتیم.با توجه به اینکه پاسپورت کشور ما خیلی پیچیدگی داره،اول پرس و جو کردیم که چطور میشه برای این کشورا ویزا گرفت.برای ویزای تایلند و مالزی نیاز به رزرو هتل برای تمام مدت اقامت به علاوه بلیط رفت و برگشت داشت.گرفتن ویزای اندونزی اماخیلی ساده تر بود برای گرفتن ویزای اندونزی فقط نیاز به بلیط رفت و برگشت داشتیم.این کار رو هم کردیم.اول از همه بلیط رفت و برگشتمون از تهران به دبی و از دبی به جاکارتا به مبلغ دو هزار یورو،رفت و برگشت گرفتیم و بعد مدارکمون رو دو ماه قبل از تاریخ پروازمون دادیم سفارت اندونزی درهامبورگ و یه هفته بعد ویزا رو گرفتیم.
ماه های قبل از سفرمون صرف تحقیق برای وسایل مورد نیاز و شهرهایی که تصمیم به دیدنشون داشتیم شد.
اول از همه از تزریق واکسنهای پیشنهاد شده برای سفر به اندونزی شروع کردیم.در آلمان میشه داخل فروشگاه گلوبتروتر که تجهیزات سفر رو به فروش میرسونه، مشاوره واکسن مورد نیاز سفرهای مختلف رو داشت.برای همین ما از این فروشگاه شروع به تحقیق کردیم.
هپاتیت ا و ب رو زدیم.
نویسنده : باران
تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 05:02 ب.ظ

دیشب صاحب مسافر خونه ازمون پرسید برای فردا چی می‌خورین نون یا برنج؟ما هم که خیلی دلمون واسه نون تنگ شده بود،صبحونه نونی سفارش دادیم! امروز صبحونه،نون تست،تخم مرغ،سوسیس و سیب زمینی سرخ شده بود. دوست داشتیم خوشمزه بود. بعد از اون از خونه زدیم بیرون و رفتیم به سمت آتشفشان سیکیدانگ،از دور یه جور بخار و صدای خیلی بلند میومد،کنجکاو بودیم ببینیم پشت کوه چه خبره!! رفتیم و هر چی نزدیکتر می‌شدیم صدا بیشتر و ترسناک تر میشد! تا اینکه یه جایی رسیدیم که لوله های بزرگ آب بود و بخار با شدن فوق العاده بالا از زمین میومد بیرون... خیلی ترسناک بود واقعا چیزی به این ترسناکی تا حالا ندیده بودم!!! هیچ کسی هم اونجا نبود! قبلا غرفه های زیادی زده بودند اما کسی داخلش نبود... ما ترسمون بیشتر شد و فورا از اون منطقه خارج شدیم! یه کم اون طرف تر یه عده از مردم غرفه های کوچیک مواد غذایی فروشی داشتند،و از زمین بخار خارج میشد... بوی بدی داشت مثل بوی تخم مرغ که گندیده باشه! واقعا آتشفشان وحشتناکه.... اولین بار بود که می‌دیدم... عکس و فیلمش رو میذارم ببینید حتما... چند تایی هم عکس گرفتیم و بعد از اون همسر از بوی بد حالت تهوع گرفته بود و ترس زیادی داشتیم،اومدیم بیرون و توی مسیر همش نوشته بودند در صورت خطر از این مسیر حرکت کنید،این ترس من رو بیشتر میکرد همش فکر میکردم چطور میشه اگه آتشفشان فعال بشه و بدتر از اون،اگر لوله ها منفجر بشن... توی راه یه معبد رو دیدیم و رفتیم به سمت یه دریاچه خیلی خیلی زیبا،ورودی دو نفرمون چهارده یورو شد. واردش شدیم و مناظر زیبایی رو دیدیم واقعاً بی نظیر بود... یکی از دریاچه ها رو دریاچه آینه ای می‌گفتند چون عکس مناظر اطراف رو میشد داخلش دید...

اسم این دریاچه زیبا:

Telaga warna

تمام این مدت توی راه بودیم و بعد از صبحونه هیچی نخورده بودیم،بعد از کلی پیاده روی رسیدیم به شهر و فورا رفتیم توی رستوران و ماهی و گوشت و برنج سفارش دادیم.... ماهی و برنج واقعا عالیه عاشقشم... عصر رفتیم خونه و توی راه یه میوه عجیب که تا حالا ندیده بودم گرفتیم آوردیم خونه و شب میوه خوردیم. میوه مورد نظر،پاپایا بود که طعم خاصی نداره خیلی دوست نداشتم.

از فکر آتشفشان واقعا شب نتونستیم بخوابیم!

۱۴/۹/۱۳۹۶

2017/12/5

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 05:55 ب.ظ


امروز صبح زود از خواب بیدار شدیم،وسایلمون رو جمع کردیم،اون لباسهایی که دیروز از خشکشویی گرفته بودیم،یکیشون نبود،به مسئول مسافرخونه گفتیم،اون رفت برامون بپرسه،بعد از اون راه افتادیم به سمت ایستگاه اتوبوس،با اتوبوس رفتیم ترمینال مسافربری و با یه اتوبوس خیلی خیلی کوچیک که اصلا راحت نبود راه افتادیم،خیلی راننده بد رانندگی میکرد واقعا تا اومدیم برسیم یه بار قرآنو خوندم! بعد از سه بار عوض کردن اتوبوس و خستگی زیاد رسیدیم به جایی که واقعا باورنکردنی بود که توی واقعیته... تلفیقی از کوه و درخت و ابر و خونه های فوق العاده قشنگ... تا شهر دینگ و مسافرخونه جدید،هفت کیلومتر فاصله بود اما این قسمت رخ ماشین رو نداشت،نتیجتا موتور کرایه کردیم و مسیر رو با موتور اومدیم،واقعا سخت بود،یه مسیر کوهستانی،سرد و کوله های سنگین،پشت موتور! من روی یه موتور بودم و همسر روی موتور دیگه! بعد از کلی ترس ولرز رسیدیم مسافرخونه!

ساعت پنج عصر بود و ما تا الان فرصت نکردیم غذا بخوریم! رفتیم رستوران نزدیک مسافرخونه و غذا مرغ،ماهی و برنج و نودل سفارش دادیم... الان وقت استراحته... بعد از یه روز خیلی پر استرس...شب همگی بخیر....

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 05:52 ب.ظ

امروز صبحونه،یه جور اسنک همراه با شکلات،خربزه،کیک و برنج بود. بعد از خوردن صبحونه و یه کمی استراحت،راه افتادیم به سمت مرکز شهر ،چون فردا می‌خواستیم سفرمون رو به شهر دیگه ادامه بدیم،دنبال مرکز راهنمای توریست بودیم که متاسفانه همه جا بسته بود! می‌خواستیم واسه فردا بپرسیم،چون اوت برنامه ما این بود،بریم یه غار همین نزدیکا،که گفتند الان به علت بارندگی شدید،الان راه ها بسته شده و نتیجتا نمی‌تونیم بریم... تصمیم گرفتیم سفرمون رو به سمت شهر دینگ ادامه بدیم که مراکز راهنمای توریست بسته بودند...یه آقایی بهمون پیشنهاد داد از هنر بارتیک که هنر محلی جوگجا هست دیدن کنیم،رفتیم اونجا و تابلوهای زیبای اوجا رو دیدیم... انصافا قیمتشون هم مناسب بود که ما دو تا کوچیکش رو خریدیم... بعد از اون رفتیم به سمت بازار،شیرینی محلی جوگجا رو خریدیم و بعد نهار از دستفروشا،کباب گرفتیم،فکر نکنم غذا از این خوشمزه تر توی اندونزی خورده باشم... جاتون خالی... نشستیم روی یه نیمکت و همینطور که داشتیم غذا میخوردیم یه آقایی اومد و تصویری که ازمون نقاشی کرده بود رو رایگان بهمون هدیه داد... واقعا قشنگ نقاشی کرده بود... شب رو به یه میوه فروشی رفتیم و چند تا میوه محلی خریدیم،میوه دراگون،ترگیل،انبه و موز

شام میوه خوردیم.

۱۲/۹/۱۳۹۶

2017/12/3

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 05:50 ب.ظ


امروز صبحونه،نودل،تخم مرغ،سبزیجات،هندوانه بود.

بعد از اون یه مقدار استراحت کردیم ویه مسافرخونه دیگه واسه مقصد بعدیمون رزرو کردیم و لباسها رو دادیم به مسئول هتل تا ببره واسمون خشکشویی و بعد از اون آماده شدیم یه گرب(تاکسی) گرفتیم اومدیم خیابون

Parangtritis

واسه نهار،اینجا یه خیابون پر از هتل،آژانس مسافرتی و رستورانه،هر مدل غذایی هم که فکر کنید دارند از غذاهای آسیایی تا غذاهای غربی. ما رفتیم به رستوران غذای اندونزی. من برنج و یه مدل خورش همراه با گوشت+آبمیوه گوآوا سفارش دادم و همسر توی منو خوند گربه ماهی دارند!!! کنجکاو بود ببینه این چه جور ماهی ایه،خلاصه برنج و ماهی و سس شیره نارگیل و سبزیجات سفارش داد. هر دوشون خوشمزه بودند و البته مثل همیشه طعم خیلی خیلی عجیب غریب! اینجا یه جور چیپس هایی دارند با طعم ماهی که من دوست ندارم! روی اغلب غذاها هم میذارند!

بعد از اون از یه آژانس مسافرتی پرسیدیم ایستگاه اتوبوس کجاست و با اتوبوس به سمت معبد پرامبانان بود،دو هزار تومان بلیط اتوبوس واسه هر دومون گرفتیم،باید دو تا اتوبوس سوار و پیاده می‌شدیم چند تا اتوبوس رد شدند و چون خیلی مسافر داشتند،اجازه ندادند وارد بشیم! خلاصه تاکسی گرفتیم و با تاکسی رفتیم به سمت پرامبانان،واسه یه شوی رقص باله سنتی اینجا به نام رقص باله رامایانا! خیلی زیبا بود یه جور تئاتر همراه با رقص بود که به نظرم واقعا زیبا بود...

۱۱/۹/۱۳۹۶

2017/12/2

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 05:50 ب.ظ

امروز،روز استراحت بود،حسابی خوابیدیم،چون یه دستم کاملا فلجه،خیلی خسته میشم خیلی اذیتم می‌کنه

این عکس صبحونه که برنج و یه چیزی مثل گوشت و پودر نارگیل!!!+یه جور پنکیک و پودر نارگیل+میوه+موز سرخ شده و شکلات!

نهار،برنج،میگو،مرغ،تخم مرغ و سبزیجات+آبمیوه پاپایا!

شب توی خیابون قدم زدیم و پیاده اومدیم به سمت مسافرخونه،یه جایی لباس عروس گذاشته بودند ویه سری از خانمای محجبه دورش نشسته بودند! کنجکاو شدیم و دم در از یکیشون پرسیدم اینجا شما چکار میکنید؟گفت که اینجا یه مدرسه سنتی هست،ما اینجا میایم و سه سال آموزش های اسلامی میبینیم،سه سال در از خانواده! حتی شب ها اونجا می‌خوابند و روزا میرن مدرسه! همشون قرآن رو حفظ می‌کنند و در نتیجه ازم خواستند براشون قرآن بخونم! بعد هم ازمون خواستند باهاشون شام بخوریم! بعد از شام کلی سوالات ازشون کردیم و واقعا واسه من و همسر جالب بود این همه تلاش برای یادگیری چیزی که اسلام واقعی گفته... به مسافر خونه رفتیم ویه شیرینی سنتی اینجا رو خوردیم.

۱۰/۹/۱۳۹۶

2017/12/1

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 05:49 ب.ظ


امروز صبح توی مسافر خونه صبحونه خوردیم،یه غذای محلی،برنج سرخ شده با ادویه های مخصوص اینجا و تخم مرغ! دوست داشتم خوشمزه بود.

بعد از اون دوست کوچ سرفینگ اومد دنبالمون و راه افتادیم به سمت معبدهای فوق زیبای اینجا،اول از همه از معبد بوربودور دیدن کردیم،فوق العاده زیبا و عجیب بود این معبد... هیچ کلمه ای نمیتونه زیبایی این دو معبد رو وصف کنه...

کی از بزرگترین بناهای تاریخی، معماری و مذهبی دنیا، معبد بوروبودور (Borobudur)، در جزیره جاوا اندونزی قرار گرفته است.

سرنوشت این معبد تا حدی مشابه یکی دیگر از مجموعه معابد قدیمی دنیا یعنی انگکور وات (Angkor-Wat) در کامبوج است که در اوایل قرن دوازدهم برای شاه سوریاوارمان دوم در انگکور ساخته شد. هر دو معبد رها می‌شوند و محصور در میان انبوهی از جنگل‌های پرپشت، برای قرن‌ها، به فراموشی سپرده می‌شوند، تا اینکه سال‌ها بعد توسط کاشفان اروپایی‌ کشف می‌شوند.

اما به نظر بوروبودور نسبت به معبد کامبوج از اقبال کمتری برخوردار بوده است. این معبد، کمی پس از فوران آتشفشان مراپی در سال ۱۰۰۶ میلادی به متروکه‌ای عظیم تبدیل می‌شود. علاوه بر رخنه‌ی درختان درون سنگ‌ها که سبب ایجاد شکاف‌ها و ترک‌هایی بر روی دیوارهای معبد شدند، خساراتی که انبوهی از خاکسترهای آتشفشانی وارد کرد، در تخریب معبد تاثیر زیادی داشته است. در تمام قرن ۱۹ میلادی، زمانی که برخی در حال بازسازی و برپا کردن دوباره معبد بودند، برخی اما، دست به دزدی و ویرانی اشیا ارزشمند و منحصربه‌فرد معبد زدند. حتی زمانی که شاه سیام (King of Siam) به بازدید از این معبد می‌آید، نمی‌تواند دست از طمع خود بردارد و چیزی حدود ۸ گاری پر از مجسمه‌ و تعدادی اشیا تزئینی را همراه با خود می‌برد.

با این حال، تاریخ‌دوستان دست روی دست نگداشتند و بخش بزرگی از معبد را در سال ۱۹۰۷ و زیر نظر سازمان یونسکواحیا کردند. این بازسازی تا اواخر قرن ۲۰ طول کشید. اکنون، بوروبودور در لیست میراث جهانی یونسکو قرار دارد.

علی‌رغم نابودی و از دست رفتن بسیاری از جزئیات معبد، محققان هم‌چنان حرف‌های فراوان درباره این معبد دیدنی دارند. بوروبودور یک معبد بودایی و ماهایانایی (یکی از دو مکتب اصلی دین بودایی در کشورهای شرق آسیا) است. ساخت این بنا در زمان پادشاهی چند تن از حاکمان ماتارام (سلسله شایلندرا) یعنی سال ۷۵۰ شروع شد و تا سال ۸۵۰ میلادی به طول انجامید.

واژه «بوروبودور» را می‌شود این‌گونه معنا کرد «معبدی بودایی بر روی تپه». یک نظریه وجود دارد که در ابتدا بوروبودور به شکلی ساخته شده بوده است که بودا بر روی نیلوفرآبی نشسته باشد؛ به همین دلیل باید در کنار یا در میان دریاچه‌ای ساخته می‌شد. زمین‌شناسان موفق به کشف رسوباتی شده‌اند که این نظریه را تایید می کند ـ دریاچه‌ای قدیمی در این ناحیه وجود داشته است.

در این معبد، یک مقبره‌‌ی گنبدی‌شکل عظیم وجود دارد که از بیش از ۲,۰۰۰,۰۰۰ قطعه سنگ بر روی یک سطح مربعی شکل (با اضلاع ۱۱۸ متری) ساخته شده است. ۵ سطح اول گنبد نیز مربعی‌اند و سه لایه بالایی دایره‌ای‌ شکل هستند. در این بنا ۷۲ گنبد زنگوله‌ای شکل کوچک‌تر و ۵۰۴ مجسمه بودا درون گنبد و ۱۴۶۰ نقوش حجاری شده مذهبی قرار دارند.

این معبد همانند یک کتاب می‌ماند: مسیر عبور زائران معبد که دورتادور هر قسمت از معبد کشیده شده است گویای آثار زندگی بودا و تعالیم بزرگ او است. حتی کسانی که بر دین بودا هستند از عظمت، فرهنگ و تاریخ این گوشه کمتر دیده شده از زمین حیرت می‌کنند

منبع: سایت کجارو

تعداد کل صفحات : 44 ... 3 4 5 6 7 8 9 ...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :