زندگی یک زوج ایرانی آلمانی

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 2 خرداد 1399 01:38 ق.ظ

از خدا ممنونم به خاطر داشتن یه همسر خوب و مهربون اما این به معنی نیست که همه خاطرات ما با هم خوب بوده،از نمونه هاش روزهای مهم عقد،عروسی و به دنیا اومدن پسرمون بود که همسر اونجوری که همیشه دوست داشتم برخورد نکرد،واسه عقد هیچ درست گلی واسم نخرید البته اون موقع ایران بودیم و رسومات ما رو نمی‌دونست،حلقه اون چیزی که من دوست داشتم سفارش ندادیم و واسه نامزدی یادمه کلی بهش گفتم که واسم یه حلقه بخره با اصرار زیادم به حلقه و اونم نقره واسم خرید!! واقعا آدم خسیسی نیست ولی اون موقع هنوز اعتماد کامل نداشت چون نمی‌شناختم! واسه تولد پسرمون هم اصلا احساسی برخورد نکرد و برخوردش خیلی سرد بود!

با تمام این وجود خیلی خوبی ها در حقم کرده‌ که ازش ممنونم...



دوشنبه 5 خرداد 1399 09:28 ب.ظ
بند اول و آخر نوشته هاس شما مهمه ... همین

بندهای وسط را همه دارند هرکس بنحوی

اما همه کس بند اول و اخر را ندارند.

پس خدا را شکر .
باران :
بله کاملا درسته...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic