تبلیغات
من و همسرم در غربت - یه برخورد از مدیرمون

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 12:44 ب.ظ

همون‌طور که گفتم من و مدیرمون،با هم توی یه گروه مهدکودک کار میکنیم. امروز هوا گرم بود، بچه ها گفتن میریم بیرون یا نه و مدیرمون گفت که باید با یه مربی دیگه مشورت کنه و ارزش بپرسه

یه بچه ها با تعجب یه نگاهی به مدیرمون انداخت و گفت

Ich dachte du bist der Chef und du entscheidest selber was die andere tun müssen!

⁦⏺️⁩من فکر کردم تو مدیری و خودت تصمیم میگیری بقیه باید چکار کنند!

فکر میکنید مدیر چی جواب بچه رو داد؟

گفت

Nein dann ist das unfair!

⁦⏺️⁩نه این خیلی بی عدالتیه...

و فکر من رو این جواب ساعت هاست مشغول خودش کرده.... تغییر یه جامعه از تغییر بچه ها شروع میشه... از پایه...

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :