تبلیغات
من و همسرم در غربت - صبحگاه در مهدکودک آلمانی

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 22 آبان 1397 12:41 ب.ظ

یکی از برنامه های مهدکودک،اول صبح با بچه ها و مربی ها اجرا میشه.

بچه ها همه به شکل دایره جمع میشن،هر گروهی یه جور این مرحله رو اجرا می‌کنه،اما چون مهد ما یه مهدکودک مذهبی هست،همیشه کتاب انجیل توی گروه به شکل نماد هست که بچه ها توی زندگی با خدا بودن رو یاد بگیرند،

مثلا این گروه از یه شمع،یه جعبه که داخلش یه پارچه قرمز گذاشتند و یه کتاب انجیل استفاده کردن،بچه ها دور این دایره میشینن و این وسیله که یه جور صدای آروم داره رو تکون می‌دن و بعد میگن دیروز رو چطور گذروندن،من توی یه گروه های مختلف کار کردم،هر گروهی یه جور این برنامه صبح رو اجرا میکنه،مثلا یه گروه به ترتیب بچه ها به نفر بعدیشون میگن:

Hallo (Noa) schön dass du da bist

سلام (نوآ)چقدر خوبه که تو اینجا هستی.

و همینطور به ترتیب تا آخر.

توی یه گروه دیگه بچه ها یه عروسک رو به ترتیب دستشون میگیرن و از خاطره آخر هفتشون میگن...

توی یه گروه دیگه بچه ها با یه شعر و یا یه بازی نشستنی صبحشون رو آغاز می‌کنند.

همه چیز خیلی ساده و زیبا برگزار میشه،بدون هیچ گونه تشریفات...

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :