تبلیغات
من و همسرم در غربت - یه خاطره بد از فرهنگ عجیب آلمانی

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 7 آبان 1397 02:20 ب.ظ
یه خاطره بد از فرهنگ عجیب آلمانی براتون بگم؟
آقا ما چند وقت پیش رفتیم خونه یکی از اقوام محترم داشتیم نهار می‌خوردیم،جناب سگ رفته بود از ظرف روغن که گذاشته بودند بیرون سرد بشه خورده بود! اومد داخل آشپزخونه گلاب و هل و دارچین به دستتون بالا آورد روی زمین آشپزخونه  صاحب سگ هم بعد از کلی نوازش کردن و صحبت با سگه با دستمال کاغذی برداشت اونا رو و نهار ما تبدیل شد به زهر مار
دوشنبه 7 آبان 1397 04:10 ب.ظ
کلا نگه داشتن حیوان تو خونه خوب نیست.حیوان جاش تو محیط بازه نه بسته نه خونه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :