تبلیغات
من و همسرم در غربت - یه روز توی مهدکودک

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 7 آبان 1397 12:46 ب.ظ
امروز واقعا بچه ها توی مهدکودک اذیت کردن خیلی شیطنت کردند و اصلا هم حرف گوش نمی‌دادند . امروز از صبح بارندگی شد واسه همین بچه ها رو اصلا بیرون نبردیم و واقعا اینقدر بد شده بودن که تحملش واسه ما سخت بود و خیلی خسته شدیم.
یه چیز جالب و خاص اینجا بچه ها به هیچ عنوان حرف زور و اجبار رو قبول نمی‌کنند مثلا اگر چیزی رو از بچه ها بخواین که خلاف مقررات مهدکودک باشه،خیلی راحت میگن که این اجازه رو نداریم و یا اینکه این اجازه رو داریم! خیلی بی پروا به مربی برمی‌گردن جواب میدن! برعکس بچه ها توی ایران که یاد میگیرند به بزرگتر جواب ندن!و اغلب این رو بچه ها یاد میگیرن که جواب دادن به بزرگترا بی ادبیه! در صورتیکه اینجا حرف ناحق رو از دهان هرکسی بشنوند،فورا رد میکنن! یه بچه سه چهار ساله نمیشینه ببینه حقش ضایع میشه حتی اگه اون طرف مربیش باشه اعتراض می‌کنه!!!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :