من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 11:03 ب.ظ
به عنوان یه ایرانی وقتی وارد آلمان میشین این اتفاق به وفور میفته که قلبتون بشکنه و از اطرافیان ناراحت بشین... چرا؟چون اینجا خیلی خیلی نه میشنوید،خیلی راحت طرف میگه نه و اونم خیلی مستقیم،سانسوری وجود نداره!
ضمنا خیلی مردم خودمحورن و همش باید ازشون اجازه بگیرید واسه همه چیز،
بدون اجازه نمی‌تونید دست بزنید،حتی به بچه هاشون!
امروز این اتفاق واسم برای بار صدم افتاد... ولی هنوز عادت نکردم و قلبم شکست...
شنبه 23 تیر 1397 12:19 ب.ظ
چقدر غم انگیرگاهی نمیدونی کجا برای زندگی خوب کجا با روحیه ات سازگار
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :