تبلیغات
من و همسرم در غربت - در لومبوک/سنگیگی

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 10:51 ب.ظ

بعد از بیدار شدن و صبحونه خوشمزه ی مسافرخونه،یه کم رفتیم کنار ساحل قدم‌زنی،یوناس رفت با اون مرد سوئدی مشغول حرف زدن شد و من مشغول عکاسی از پرنده ها و پروانه ها شدم،امروز اون مارمولک بزرگه رو نهایتاً دیدم! خیلی خوشحالم بالاخره خودش رو نشون داد! بعد هم به مامان زنگ زدم و همزمان وسیله هامونو برداشتیم راه افتادیم به سمت اسکله،برامون سخت بود از اونجا خداحافظی کنیم ولی باید می‌رفتیم و سفرمون رو ادامه می‌دادیم... از گیلی منو زیبا خداحافظی کردیم و با قایق رفتیم به سمت لومبوک. وقتی رسیدیم،اول یه مسافرخونه توی شهر سنگیگی سرچ کردیم و یه دونه تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت مسافرخونه،اتاق گرفتیم و پریدیم توی استخر،خیلی خوش گذشت. عصر هم رستوران نزدیک مسافرخونه غذا خوردیم.
۷/۱۰/۹۶
28/12/2017
در لومبوک/سنگیگی
مسافرخونه که ما گرفتیم نزدیک شهر سنگیگی توی یه محله هندو هست. اینجا پره از سگ! توی خیابونا پر از سگه و ترس داره توی خیابون رفتن،صبح،صبحونه رو خوردیم.رفتم کنار ساحل و تنهایی از بین یه عالمه سگ رد شدم و خیلی ترسیدم اما حاضر نبودم برگردم هتل و پیش یوناس. رفتم توی یه رستوران که غذای دریایی داشت اما خیلی خیلی گرون بود. بی خیال شدم اومدم بیرون و بعد از یه مقدار پیاده روی،سرچ کردم توی اینترنت یه بازار سنتی پیدا کردم که البته دور بود و باید با تاکسی میرفتم،نیم ساعت طول کشید و وقتی رسیدم بازار بسته بود! اینترنت گوشیم کار نمی‌داد و نمیشد تاکسی بگیرم. راه افتادم به مسیری که اصلا نمیدونستم به کجا می‌ره! توی راه از کارکنای دو تا سوپر مارکت پرسیدم هیچ کدوم انگلیسی متوجه نمیشدن تا اینکه رسیدم به یه استخر و از اونا پرسیدم نهایتا یه تاکسی برام گرفتند،رفتم به سمت مسافرخونه،یوناس نبود و من صبح تا اون موقع هیچی نخورده بودم. دوباره زدم از اونجا بیرون،رفتم رستوران غذا خوردم و وقتی برگشتم یوناس هم بود. 
۸/۱۰/۹۶
29/12/2017

در بالی
صبحونه رو توی مسافرخونه خوردیم ویه دم در مسافرخونه یه تاکسی گرفتیم واسه بندر لمبار،بلیط کشتی گرفتیم واسه بالی،کلی دست فروش اوجا باور،ازشون یه تیشرت لومبوک،یه بسته میوه پاپایا،آناناس،یه جور ملون،چهار تا بسته مرغ و برنج و دو تا کافی میکس و یه بسته چیپس اندونزی گرفتیم! همه رو هم خوردیم! من خیلی از این میترسیدم که حالت تهوع بگیرم ولی خوشبختانه چیزی نشد. بالاخره رسیدیم بالی،چهار ساعت و نیم طول کشید،وقتی رسیدیم هوا تاریک بود. مسافرخونه که گرفتیم،نزدیک اسکله بود،پیاده راه افتادیم با اینکه کلی سگ توی راه بود!
شام سفارش دادیم سوپ و پیتزا،قیمت‌ها اینجا خیلی گرونه و ما همش می‌خوایم صرفه جویی کنیم،تا میشه تاکسی نمی‌گیریم و غذای ارزون میخوریم!

۹/۱۰/۹۶
30/12/2017


پیشنهاد من این بود که شب سال نو رو توی یه شهر توریستی بگذرونیم،یوناس پیشنهادش شهر کوتا بود،یه شهر خیلی شلوغ و توریستی بالی. صاحب مسافرخونمون گفت که بهتره تاکسی بگیریم،هزینه تاکسی پونصد هزار تا میشد اما ما ترجیح دادیم با اتوبوس بریم،توی اینترنت که سرچ کردیم نوشته بود یه اتوبوس هایی توی بالی هست به اسم بمو می‌خواستیم با این اتوبوس‌ها بریم ولی پیشنهاد صاحب مسافرخونه این بود که بریم ترمینال و از اونجا با اتوبوسای دیگه بریم،ما رو با موتور رسوندن،صد و پنجاه هزار روپیه دادیم و نشستیم منتظر اتوبوس،یه کم طول کشید توی این زمان من رفتم یه ساندویچ مرغ و نوشیدنی انبه گرفتم،خوردیم و سوار اتوبوس شدیم اپل راه خیلی ترافیک نبود،به کوتا که رسیدیم،ترافیک شروع شد! واقعا شهر شلوغیه کوتا! وقتی رسیدیم اول از همه رفتیم فرودگاه بالی و یه بلیط رفت و برگشت واسه لابور باجو. یکی از جاهایی که یوناس دوست داره ببینه،جزیره کومودو هست که یه مارمولک خیلی بزرگ اونجا هست البته من خیلی خیلی میترسم چون این مارمولک خیلی خطرناکه! اول می‌خواستیم یه توی کشتی بگیریم که چهار روز طول می‌کشه،من اما میترسم که تمام راه حالت تهوع بگیریم و نتونیم لذت ببریم واسه همین تصمیم گرفتیم هوایی سفر کنیم! بلیط رو گرفتیم،رفت و برگشت دویست یورو،بعد از اون پیاده رفتیم به سمت مسافرخونه،مسافرخونه ما نزدیک فرودگاهه اما با این کوله های سنگین واقعا راحت نبود این همه پیاده روی! بالاخره رسیدیم! استراحت کردیم و دوش گرفتیم
وشب زدیم بیرون اول رفتیم یه رستوران ارزون،شام خوردیم،بعد رفتیم یه سوپر مارکت آبمیوه و آب خریدیم و بعد رفتیم نزدیک ساحل،انشا شب سال نو میلادیه،اینجا خیلی شلوغه پره از توریست. شلوغه ولی واقعا زیباست این ترکیب زیبای دریا و 

۱۰/۱۰/۹۶
31/12/2017
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :