من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 10:49 ب.ظ

امروز صبح زود ساعت شش از خواب پاشدیم،صبحونه نون و کره مربا خوردیم و پیاده رفتیم به سمت کوه برومو،بعد از یه ساعت و نیم پیاده روی رسیدیم اون بالا واقعا قشنگ و در عین حال ترسناک بود. خیلی آتشفشان عجیبی بود. خیلی میترسیدیم بیفتیم داخلش! باد هم میومد و یوناس از این می‌گفت که یه بار اما و مالین رفته بودند کوه آتشفشانی ایسلند بودند و باد اما رو میندازه پایین از جهت مخالف آتشفشان! می‌گفت خیلی جالبه که به نظرم اصلا جالب نبود! خیلی اونجا نموندیم زود اومدیم پایین،توی راه دسته گلی که برای پیشکش کردن به برومو بود رو خریدیم ولی اینقدر قشنگ بود که تصمیم گرفتم بیارمش ایران! اگر بمونه و خراب نشه! بعدم کاپوچینو و یه مقدار خوردیم. برنامه این بود که بریم به سمت سورابایا،سوار اتوبوس شدیم و بعد از کلی چونه زدن،راننده رو به نفری پنجاه هزار تا راضی کردیم! بعد از یه ساعت پروبولینگو بودیم،سوار اتوبوس شدیم و رفتیم به سمت ایستگاه قطار،واسه ساعت هفت عصر بلیط قطار پروبولینگو به سورابایا گرفتیم و رفتیم توی یه رستوران نزدیک نودل خوردیم! بارون دوباره شروع شد واسه همین یه تاکسی دوچرخه گرفتیم و رفتیم به ایستگاه قطار،یه کمی بعد قطار اومد و
 ۷/۹/۱۳۹۶
2017/12/17

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :