تبلیغات
من و همسرم در غربت - روز بیست و دوم در برومو

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:49 ب.ظ

صبح صبحونه،نون و کره و مربا خوردیم و زدیم از خونه بیرون،به سمت کوه برومو،پیاده رفتیم و فقط بارونی هامونو آورده بودیم،اول راه خیلی اسب،موتور و جیپ بود اما یوناس گفت پیاده بریم خیلی راهی نیست،ما هم به راه افتادیم و توی راه بارون شدیدی گرفت. خیس خیس شدیم و باید نیم ساعت دیگه راه می‌رفتیم تا برسیم به چادرایی که نزدیک کوه زده بودند،بالاخره رسیدیم و نشستیم توی هوای سرد و بارونی،کاپوچینو خوردیم و منتظر شدیم بارون قطع بشه،بارون شدید و شدیدتر می‌شد، مجبور شدیم دو تا موتور گرفتیم رفتیم به سمت مسافرخونه،اونجا لباسامونو روی بند آویزون کردیم و دوش گرفتیم،بعدم من تنهایی رفتم بیرون رستوران،یوناس میخواست وبلاگ بنویسه مثل همیشه میخکوب شده بود از جاش بلند نمیشد! حوصلشو نداشتم،خودم تنهایی رفتم رستوران،یه لباس بارونی هم گرفتم،پوشیدم و بعدش اومدم خونه،شب رو هم رفتیم بیرون،غذا خوردیم و اومدیم مسافر خونه و خوابیدیم.
۶/۹/۱۳۹۶
2017/12/16
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :