تبلیغات
من و همسرم در غربت - روز دوازدهم در وونوسوبو

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:46 ب.ظ

امروز آخرین صبحونه رو توی مسافرخونمون توی دینگ خوردیم،می‌خواستیم بریم به سمت وونوسوبو که چشممون خورد به یه کاغذ روی دیوار واسه جاهای دیدنی دینگ! بعد از سه روز تازه دیدیمش! عکس یه استخر آب گرم گذاشته بود که خیلی دور نبود،از هرچیزی میتونم بگذرم جز این یکی! تصمیم گرفتم بریم! سوار یه اتوبوس شدیم و رفتیم... توی استخر هیچکی نبود،واقعا عالی بود هوا سرد و آب داغ داغ،خیلی لذت‌بخش بود واقعا چسبید... بعد از دو ساعت شنا کردن،رفتیم یه دهانه آتشفشان دیگه رو دیدیم،بسیار زیبا و در عین حال مخوف... توی یه قفس اون نزدیک،چند تا آهو بود،نمی‌دونم چرا این طبیعت زیبا رو ازشون دریغ کرده بودند... واقعا ما آدمها چقدر خودپسندیم... می‌خواستیم با یه ماشین بریم تا شهر بعدی و بعد سوار اتوبوس بشیم ماشینی از اونجا رد نمیشد،یه مقدار پیاده اومدیم و بالاخره سوار یه ماشین شدیم و ترمینال شهر دینگ پیاده شدیم... سوار یه مینی بوس شلوغ شدیم ،با کوله پشتی های سنگینمون مجبور بودیم بایستیم،بارون شروع کرد به باریدن و توی کوه رو مه غلیظی گرفته بود،خیلی استرس داشتم که تصادف پیش نیاد... واقعا لحظات سختی بود... اینقدر بارون شدید بود که تمام اتوبوس ها متوقف شدند و مسافرا پیاده شدند... باید خودمون رو میرسوندیم به اتوبوس دیگه که اون جلو بود... سر اندرپا خیس خیس شدیم بارون سیل آسایی بود... سوار یه اتوبوس دیگه شدیم و اون یکی هم ازمون دوباره کرایه گرفت! توقف بعدی ما شهر وونوسوبو بود قصدمون این بود که یه روز رو اونجا باشیم و بعد به  سفرمون ادامه بدیم...یه اتاق واسه یه شب کرایه کردیم به راننده اتوبوس آدرس مسافرخونه مون رو دادیم کل رو بردند همون آدرس و خلاصه رسیدیم به قشنگترین مسافرخونه که تا حالا دیدم... جدا زیبا و با سلیقه درستش کردند خانم و آقای مالک این خونه خیلی برخورد مودبانه ای داشتند... بعد از نوشیدن یه لیوان چای و گپ کوتاه با صاحب خونه،رفتیم رستوران نزدیک اون خونه و غذا خوردیم،بعد هم رفتیم به سمت مرکز شهر و میوه خریدیم،اینترنتی سیمکارتی که قبلا گرفتم،کار نمی‌داد،از یه فروشنده موبایل کمک گرفتیم و بهم گفتند که این سیمکارت،فقط داخل شهر های جاکارتا وجوگجا کار میده! دوباره هفت،هشت یورو دادیم و سیم‌کارت جدید خریدیم! توی راه برگشت دوباره بارون شدیدی گرفت،از یه آقایی پرسیدیم تاکسی کجا هست،واسمون تماس گرفت و یه تاکسی گرفت...مردم اینجا با اینکه انگلیسی متوجه نمیشن،خیلی راهنمایی می‌کنند...

 ۱۶/۹/۱۳۹۶
2017/12/7
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :