تبلیغات
من و همسرم در غربت - روز ششم در جوگجا

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 06:50 ب.ظ

امروز،روز استراحت بود،حسابی خوابیدیم،چون یه دستم کاملا فلجه،خیلی خسته میشم خیلی اذیتم می‌کنه

این عکس صبحونه که برنج و یه چیزی مثل گوشت و پودر نارگیل!!!+یه جور پنکیک و پودر نارگیل+میوه+موز سرخ شده و شکلات!

نهار،برنج،میگو،مرغ،تخم مرغ و سبزیجات+آبمیوه پاپایا!

شب توی خیابون قدم زدیم و پیاده اومدیم به سمت مسافرخونه،یه جایی لباس عروس گذاشته بودند ویه سری از خانمای محجبه دورش نشسته بودند! کنجکاو شدیم و دم در از یکیشون پرسیدم اینجا شما چکار میکنید؟گفت که اینجا یه مدرسه سنتی هست،ما اینجا میایم و سه سال آموزش های اسلامی میبینیم،سه سال در از خانواده! حتی شب ها اونجا می‌خوابند و روزا میرن مدرسه! همشون قرآن رو حفظ می‌کنند و در نتیجه ازم خواستند براشون قرآن بخونم! بعد هم ازمون خواستند باهاشون شام بخوریم! بعد از شام کلی سوالات ازشون کردیم و واقعا واسه من و همسر جالب بود این همه تلاش برای یادگیری چیزی که اسلام واقعی گفته... به مسافر خونه رفتیم ویه شیرینی سنتی اینجا رو خوردیم.

۱۰/۹/۱۳۹۶

2017/12/1

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :