تبلیغات
من و همسرم در غربت - ​روز چهارم در بوگور

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 06:49 ب.ظ


صبح صبحانه که یه جور سوپ ماش که با شیره نارگیل پخته شده بود رو خوردیم و بعد اومدیم بازار نزدیک خونه و «فیو»برامون سیم‌کارت خرید. بعد از اون یه نرم افزار که مربوط به وسایل نقلیه عمومی جاکارتا هست رو دانلود کردیم و بعد به طرف شهر بوگور راه افتادیم.

برنامه ای که بهتون معرفی میکنم خیلی کاربردیه راحت میتونید لوکیشن بدید این برنامه مسیر رو بهتون نشون میده.

Trafi

go-jek

به نقل از ویکی پدیا،بوگور در دوره اشغال انگلیسی‌ها در زمان استمفورد رفلز(بنیادگذار شهر سنگاپور) پایتخت اندونزی بود و در زماناستعمار هلندی‌ها در فصل‌های کم‌باران به عنوان پایتخت استفاده می‌شد و هلندی‌ها آن را بایتِن‌زُرخ (Buitenzorg) می‌نامیدند که معنی آن می‌شود «بیرون از نگرانی» یعنی جایی که دیگر نباید نگرانش بود[۱].

نهار رو توی این رستورانهای کنار خیابون خوردیم. برنج و مرغ با یه سس شیرین. جمعا شد چهل هزار روپیه معادل سه یورو و دوازده هزار تومن! می‌خواستیم بریم پارک گیاه شناسی بوگور که بهمون گفتند امروز دیرتر درها رو باز می‌کنند،ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم بازار سنتی،کلی میوه ها و سبزیجات عجیب غریب اونجا بود که عکسشون رو توی پست بعدی میذارم! بعد از اون رفتیم به یه پاساژ و دونات خوردیم!

دوباره برگشتیم خوشبختانه درها رو باز کرده بودند،رفتیم داخل و وارد یه باغ بزرگی شدیم که واقعا افسانه ای بود،ازش لایو هم گرفتم. عجیب این بود که خیلی صدا از لابلای درختا میومد نزدیکتر که شدیم دیدیم صدا از داخل درخته! یه تیکه از فیلمش رو میذارم ببینین حتما. به نظرم آلیس در سرزمین عجایب رو اینجا پر کردند! بعد از دو ساعتی که واقعا خسته بودیم برگشتیم و با اتوبوس و قطار به سمت خونه اومدیم! توی راه هم دوباره غذاهای خیابونی گرفتیم و خوردیم واقعا خوردن این غذاها یه حس تازگی داره! پر از حس طعم های جدید!

۷/۹/۱۳۹۶

2017/11/28

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :