تبلیغات
من و همسرم در غربت - ​روز دوم در جاکارتا

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 02:20 ب.ظ


صبحونه روز اول بعد از یه شب خستگی در کردن،یه ظرف انبه+یه لیوان قهوه! اینجا خبری از نون واسه صبحونه نیست! صبحمونه اینجا شامل میوه های استواییه.

بعد از صبحانه دوست همسر واسمون یه غذای اندونزی درست کرد که شامل سیب زمینی شیرین،شیره نارگیل و شکر بود. خیلی شیرین بود،من دوست داشتم.

غذا رو توی ظرفها و قاشق های چوبی می‌خورند که واقعا لذتبخشه.

با هم راجع به خطرات طبیعت اینجا صحبت کردیم و دوست همسر گفت که باید خیلی مراقب حشرات باشم چون اینجا خیلی حشرات خطرناکی هست. گفت که نمیشه خیلی راحت رفت توی چمن،همیشه حشراتی هستند که نیش میزنند،و موقع خواب گفت که باید زیر بالش و تشک رو چک کرد که چیز نباشه! ضمنا گفت که مورچه های اینجا هم نیش می‌زنند! توی کفشهام باید قبل از پوشیدن چک کرد،بعضی وقتا عقرب،هزارپا و...داخلش میرن! توی عکسا میتونید یه نمونه هزارپا اینجا رو ببینین.

ضمنا گفتند که بالی الان یه آتشفشان فعال شده و پرواز ها رو لغو کردند! فیلمش رو گذاشتم ببینید.

ظهر بارون شدیدی گرفت و ما تصمیم گرفتیم یکی از جاهای دیدنی جاکارتا روببینیم.

اولین جایی که دیدیم،برج مرداکا بود که بزرگترین میدان جهانه.

بعد از اون رفتیم رستوران غذای چینی! به گفته دوستمون،بهتره کم کم شروع به خوردن غذای اندونزی کنیم! چون احتمالا اصلا بهشون عادت نداریم! واسه همین رفتیم یه رستوران بین المللی و اوجا غذا خوردیم!

بعد از اون سوار قطار شدیم! توی راه کلی راجع به تفاوتهای فرهنگی ایران و آلمان گفتیم.کلی خندیدیم از این همه تفاوت که بین فرهنگهای مختلف هست!

دوست همسر گفت که مامان باباش از هم جدا شدند چون فاصله فرهنگی زیادی بین فرهنگ اندونزی و آلمان هست...و گفت که اندونزی رو واسه زندگی ترجیح میده،اینجا بیشتر حس وطن داره...

بعد از اون اومدیم به یه فستیوال موسیقی جاز...

عکس اول گیاه پنبه هست که توی راه یه عالمه ازش دیدیم!

اینجا بچه های کوچیکم حجاب سرشون می‌کنند خیلی واسم جالب بود!

عکس سه ایستگاه مترو رو نشون میده،عکس بعدی یه میوه عجیب استوایی هست که طعم شیرین و عجیبی داره!


۵/۹/۱۳۹۶

2017/11/27

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :