تبلیغات
من و همسرم در غربت - اردوی مهدکودک آلمان

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:06 ب.ظ
این هفته تصمیم گرفتیم همه بچه ها با هم صبحونه بخورند. با مربیا به همراه بچه ها رفتیم سوپر مارکت
یه بچه هم داریم که پاش شکسته و بنده تمام مسیر طولانی رو با این وسیله که عکسشو میبینین بچه رو آوردم! خیلی ام مسیر طولانی بود بچه ها توی مسیر،یاد میگیرند که همیشه باید توی خیابون با دقت نگاه کنند و وقتی چراغ عابر پیاده سبز بود حرکت کنند. ضمنا بچه ها توی صف باید حرکت می‌کردند . خرید از سوپر مارکت و کلا اردوها یه قوانین خاصی داره که همیشه به بچه ها یادآوری میشه. بعد از یادآوری قوانین خرید،بچه ها توی صف داخل سوپر مارکت شدند و مربی یه سری مواد غذایی واسه صبحونه خرید. یه چیز خیلی جالب که واسه من عجیب بود. بچه ها اگر بین راه دسشویی داشتند،با مربی می‌رفتند همونجا پشت درختا دسشویی!و ضمنا وقتی که باید منتظر میشدند این اجازه رو داشتند که روی زمین بشینند! کاری که ما توی مهدا به بچه ها اجازه نمی‌دیم!
فردا بچه ها رو می‌برند پارک وحش و بچه ها با زندگی حیوونای مختلف آشنا میشن.
اسم اون وسیله توی عکس:
bollerwagen
پاش شکسته:
Er hat sich das Bein gebrochen.
سفر کوتاه مدت،پیک نیک:
Ausflug
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :