من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 12:56 ب.ظ
Lilypie Maternity tickers
Anniversary

من ایرانی هستم و همسرم آلمانی و یکساله که آلمان زندگی میکنیم.
این وبلاگو زدم که راجع به زندگی خودمون و فرهنگ المانی و مردم المان بنویسم...
خوشحال میشم نظر شما رو هم اینجا ببینم.
روز اولی که همو دیدیم:25 آذر 93
روز دومی که همو دیدیم:22 اسفند 93
تاریخ جشن نامزدیمون به همراه پدر و مادر شوهرم و فامیل ما:8 خرداد 94
تاریخ عقدمون:15 مرداد 94
تاریخ عروسیمون:1 مهر 94



نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 14 آذر 1396 05:49 ب.ظ


صبح صبحانه که یه جور سوپ ماش که با شیره نارگیل پخته شده بود رو خوردیم و بعد اومدیم بازار نزدیک خونه و «فیو»برامون سیم‌کارت خرید. بعد از اون یه نرم افزار که مربوط به وسایل نقلیه عمومی جاکارتا هست رو دانلود کردیم و بعد به طرف شهر بوگور راه افتادیم.

برنامه ای که بهتون معرفی میکنم خیلی کاربردیه راحت میتونید لوکیشن بدید این برنامه مسیر رو بهتون نشون میده.

Trafi

go-jek

به نقل از ویکی پدیا،بوگور در دوره اشغال انگلیسی‌ها در زمان استمفورد رفلز(بنیادگذار شهر سنگاپور) پایتخت اندونزی بود و در زماناستعمار هلندی‌ها در فصل‌های کم‌باران به عنوان پایتخت استفاده می‌شد و هلندی‌ها آن را بایتِن‌زُرخ (Buitenzorg) می‌نامیدند که معنی آن می‌شود «بیرون از نگرانی» یعنی جایی که دیگر نباید نگرانش بود[۱].

نهار رو توی این رستورانهای کنار خیابون خوردیم. برنج و مرغ با یه سس شیرین. جمعا شد چهل هزار روپیه معادل سه یورو و دوازده هزار تومن! می‌خواستیم بریم پارک گیاه شناسی بوگور که بهمون گفتند امروز دیرتر درها رو باز می‌کنند،ما هم از فرصت استفاده کردیم و رفتیم بازار سنتی،کلی میوه ها و سبزیجات عجیب غریب اونجا بود که عکسشون رو توی پست بعدی میذارم! بعد از اون رفتیم به یه پاساژ و دونات خوردیم!

دوباره برگشتیم خوشبختانه درها رو باز کرده بودند،رفتیم داخل و وارد یه باغ بزرگی شدیم که واقعا افسانه ای بود،ازش لایو هم گرفتم. عجیب این بود که خیلی صدا از لابلای درختا میومد نزدیکتر که شدیم دیدیم صدا از داخل درخته! یه تیکه از فیلمش رو میذارم ببینین حتما. به نظرم آلیس در سرزمین عجایب رو اینجا پر کردند! بعد از دو ساعتی که واقعا خسته بودیم برگشتیم و با اتوبوس و قطار به سمت خونه اومدیم! توی راه هم دوباره غذاهای خیابونی گرفتیم و خوردیم واقعا خوردن این غذاها یه حس تازگی داره! پر از حس طعم های جدید!

۷/۹/۱۳۹۶

2017/11/28

نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 01:20 ب.ظ


صبحونه روز اول بعد از یه شب خستگی در کردن،یه ظرف انبه+یه لیوان قهوه! اینجا خبری از نون واسه صبحونه نیست! صبحمونه اینجا شامل میوه های استواییه.

بعد از صبحانه دوست همسر واسمون یه غذای اندونزی درست کرد که شامل سیب زمینی شیرین،شیره نارگیل و شکر بود. خیلی شیرین بود،من دوست داشتم.

غذا رو توی ظرفها و قاشق های چوبی می‌خورند که واقعا لذتبخشه.

با هم راجع به خطرات طبیعت اینجا صحبت کردیم و دوست همسر گفت که باید خیلی مراقب حشرات باشم چون اینجا خیلی حشرات خطرناکی هست. گفت که نمیشه خیلی راحت رفت توی چمن،همیشه حشراتی هستند که نیش میزنند،و موقع خواب گفت که باید زیر بالش و تشک رو چک کرد که چیز نباشه! ضمنا گفت که مورچه های اینجا هم نیش می‌زنند! توی کفشهام باید قبل از پوشیدن چک کرد،بعضی وقتا عقرب،هزارپا و...داخلش میرن! توی عکسا میتونید یه نمونه هزارپا اینجا رو ببینین.

ضمنا گفتند که بالی الان یه آتشفشان فعال شده و پرواز ها رو لغو کردند! فیلمش رو گذاشتم ببینید.

ظهر بارون شدیدی گرفت و ما تصمیم گرفتیم یکی از جاهای دیدنی جاکارتا روببینیم.

اولین جایی که دیدیم،برج مرداکا بود که بزرگترین میدان جهانه.

بعد از اون رفتیم رستوران غذای چینی! به گفته دوستمون،بهتره کم کم شروع به خوردن غذای اندونزی کنیم! چون احتمالا اصلا بهشون عادت نداریم! واسه همین رفتیم یه رستوران بین المللی و اوجا غذا خوردیم!

بعد از اون سوار قطار شدیم! توی راه کلی راجع به تفاوتهای فرهنگی ایران و آلمان گفتیم.کلی خندیدیم از این همه تفاوت که بین فرهنگهای مختلف هست!

دوست همسر گفت که مامان باباش از هم جدا شدند چون فاصله فرهنگی زیادی بین فرهنگ اندونزی و آلمان هست...و گفت که اندونزی رو واسه زندگی ترجیح میده،اینجا بیشتر حس وطن داره...

بعد از اون اومدیم به یه فستیوال موسیقی جاز...

عکس اول گیاه پنبه هست که توی راه یه عالمه ازش دیدیم!

اینجا بچه های کوچیکم حجاب سرشون می‌کنند خیلی واسم جالب بود!

عکس سه ایستگاه مترو رو نشون میده،عکس بعدی یه میوه عجیب استوایی هست که طعم شیرین و عجیبی داره!


۵/۹/۱۳۹۶

2017/11/27

نویسنده : باران
تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1396 01:18 ب.ظ

مسیر هشت ساعته پرواز اندونزی بالاخره به پایان رسید!

سلام از جاکارتا!

اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد گل‌های خیلی زیبای خارج از فرودگاه بود. همون گلایی که عکس‌هاشونو توی عکسا و فیلما میبینیم!

به محض خارج شدن از هواپیما،هوای گرم و شرجی جاکارتا روی تنمون خورد،دقیقا حس اینکه وارد یه سونای خیلی بزرگ شدیم!

توالت هاشون ،توالت ایرانی و فرنگی هر دو داشتند،اما همشون با آب!

با یکی از دستگاههای خودپرداز،از حساب پول گرفتیم و بعد رفتیم واسه گرفتن تاکسی.

قبلا پرسیدیم که تاکسیهای «بلو برد» توی جاکارتا،خیلی مناسب هستند،ضمنا چون خونه یکی از دوستای یوناس میریم،آدرس داشتیم،پرسیدیم گفتند دویست هزار روپیه میشه تا آدرسی که ما می‌خواستیم بریم،اینجا عدداشون نجومی تر از ماست! خیلی چونه زدیم تا به این قیمت راضی شدند! اینجا خیلی باید چونه زد واسه قیمت!

ماشینها برعکس ایران از سمت راست رانندگی می‌کنند! تا جایی که شنیدم،هند و انگلیس هم برعکس ما رانندگی می‌کنند! سرعتا زیاده اما کسی ندیدم قانون شکنی کنه! خیلی موتور سوار توی خیابون دیدیم همه با کلاه ایمنی!

جالب اینجاست که من در حال انگلیسی صحبت کردن،ناخودآگاه آلمانی حرف میزنم و همسر یه دفعه دو تا کلمه فارسی میگه!

به یکی از راننده های تاکسی گفت: ممنون خیلی ممنون

زمان اذان مغرب بود که با کلی جستجوی آدرس،رسیدیم! می‌خواستیم پیاده بشیم که دستم رفت لای در ماشین درسته که میگن توی سفر همه چیز از قبل پیش بینی نشدست!

۴/۹/۱۳۹۶

2017/11/26

نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 3 آذر 1396 12:14 ب.ظ


First we wanted to have a travel in Malaysia, theiland and Indonesia. Unfortunately have a visa for Iranian is very complicated, so we get a visa for Indonesia. اول قصد ما سفر به تایلند،مالزی و اندونزی بود،تصمیم گرفتیم یه سفر دو ماهه به این سه کشور داشته باشیم،بعد از اینکه فهمیدیم چقدر ویزای مالزی و تایلند پیچیدگی داره،تصمیم گرفتیم از اندونزی شروع کنیم. ویزای اندونزی رو یه هفته گرفتیم،نفری چهل و پنج یورو خرج ویزا شد. هزینه بلیط رفت و برگشت از ایران به اندونزی،دو هزار دلار ،معادل هشت میلیون تومان.

نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 08:04 ب.ظ
دیدن این فیلم فوق العاده یاد آور این شعر زیبا بود:
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست...
#Anna_karenina
آنا کارنینا (به انگلیسی: Anna Karenina) فیلمی عاشقانه تاریخی بریتانیایی محصول سال ۲۰۱۲ به کارگردانی جو رایت است. این فیلم توسط تام استپارت از رمان آنا کارنینا اثر سال ۱۸۷۷ لئو تولستوی اقتباس شده است.
نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 08:04 ب.ظ
یه کلید موفقیت زندگی در آلمان رو بهتون میگم،یادتون باشه همیشه باید با مردم توی محیط کار مشورت کنید. هیچ کاری رو بدون اجازه نباید انجام بدید! توی محیط کار و خانواده همسر اینو یاد گرفتم که باید دایما با مردم صحبت کرد و نظرشون رو پرسید! اگر این کارو کردید خیلی زود بهتون علاقه مند میشن و باهاتون ارتباط برقرار میکنند، توی خانواده هم همینطوره! الان من اگر بخوام عکس دختر خواهر یوناس رو داشته باشم باید طی یه ایمیل درخواست بدم که برام عکس بفرستند!! نه فقط واسه من بلکه واسه کل خانواده همینطوره!اگرنه کسی واسم عکس نمی‌فرسته! از نظر من توی کشور ما،نیاز به گفتن نیست،ما اغلب توی صحبت کردن خیلی ضعیفیم! نظر شما چیه؟کدوم رو بیشتر میپسندین؟
نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 08:02 ب.ظ
Hast du auch manchmal Lampenfieber
تو هم تا حالا تب لامپی گرفتی؟ یه اصطلاح به آلمانی یعنی خجالت کشیدن از توی جمع صحبت کردن و عرق کردن! وقتی می‌خوان بپرسند توی جمع خجالت میکشی صحبت کنی؟این جمله رو میگن!
نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 08:02 ب.ظ
توی سمینار والدورف یه خانمی این سوال رو پرسید که بچش خیلی علاقه داره که سورپرایز بشه! و دایما از پدر و مادرش میخواد که تجربه های جدید داشته باشه! پرسید باید چطور به کودکش پاسخ بده،پاسخ خانم بامگارتن واسم جالب بود،اول گفتند که یه میز کوچیک بذارین گوشه خونه و هر روز وقتی بچه از مدرسه میاد یه چیز کوچیک روی میز بذارید،مثلا یه دونه کتاب،یه دونه اسباب بازی که قبلا داشته اما یادش رفته! و بعد اون مادر گفت که بچه ازش خیلی انتظار جایزه داره باید چکار کرد؟... جواب این بود: به بچه بگین امروز توی وسایلش که نیاز نداره،بگرده ببینه چیو نیاز نداره و اونو به بچه دیگه ببخشه... این خودش یه تجربه جدیده...
نویسنده : باران
تاریخ : پنجشنبه 2 آذر 1396 08:00 ب.ظ
اومدم این مجموعه عکس از سفرمون به جزیره قشم رو برای همکارام توی آلمان پست بفرستم،اول رفتم پست عادی که بهم گفتند باید برم پست مرکزی،اومدم پست نشاط اصفهان یه باجه پرسیدم گفتند هزینش میشه صد و چهارده هزار تومن ،پست اکسپرس البته! گفتند یه باجه دیگه پست عادی می‌فرسته! خلاصه رفتم اون باجه گفتند این کارت پستال حساب نمیشه واسه همین باید به عنوان عکس بفرستم و هزینش میشه بیست و هفت هزار تومن! در حالت عادی هزینه یه کارت پستال معمولی فرستادن به خارج از کشور،سه هزار تومن میشه و میتونید تمبر سه هزار تومنی رو خودتون بچسبونید و آدرس رو بنویسید و توی صندوق های پستی که زرد رنگ هستند بندازید!
تعداد کل صفحات : 44 ... 4 5 6 7 8 9 10 ...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :