تبلیغات
من و همسرم در غربت

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 12:56 ب.ظ
Anniversary

من ایرانی هستم و همسرم آلمانی و یکساله که آلمان زندگی میکنیم.
این وبلاگو زدم که راجع به زندگی خودمون و فرهنگ المانی و مردم المان بنویسم...
خوشحال میشم نظر شما رو هم اینجا ببینم.
روز اولی که همو دیدیم:25 آذر 93
روز دومی که همو دیدیم:22 اسفند 93
تاریخ جشن نامزدیمون به همراه پدر و مادر شوهرم و فامیل ما:8 خرداد 94
تاریخ عقدمون:15 مرداد 94
تاریخ عروسیمون:1 مهر 94



نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:35 ب.ظ
یکی از ممنوعات این‌جا اینه که نسبت به یه نفر حرفی بزنی که عقیده خودته مثلا بگی به نظر من تو خیلی سوسالیستی! اما دقیقا برعکس هر حرفی دارید به کل جامعه حتی برخلاف دولت اگر باشه میتونید بزنید مثلا من بگم دولت احمقانه برخورد می‌کنه! اصلا اشکالی نداره! دقیقا برعکس کشور ما! به جامعه اصلا نمیشه توهین کرد و حرفی برخلافش زد! اما به فرد راحت تر میشه! مثلا ما همه عاشق ایرانیم و میشه اینو توی اتفاقاتی که جامعه میفته و برخورد مردم با اونها دید....حالا نظر من اینه که جامعه ایران جامعه محوره اما آلمان فردگرا هست! و این فردگرایی یه جاهایی منزجر کنندست! به نظر میاد آدم ها اینجا عاشق خودشونن!یه نمونه اینکه اینجا وقتی میخواین مثلا پتو بخرید،هشتاد درصد پتوی یه نفره توی فروشگاه ها به فروش می‌رسه! حتی زوجا هم از پتوی یه نفره استفاده میکنند! چرا؟چون جامعه آلمان یه جامعه فردگراست....
این نظر منفیم بود و به عنوان یه ایرانی من اینجا رنج می‌برم از اینکه مثلا فامیل همو سالی یکبار هم نمی‌بینند!یا مثلا اینقدر بچه ها آزادی دارند که اصلا حرف کسی دیگه رو قبول نمی‌کنند! مثلا گاهی راحت تو روی مربی و معلم می ایستند! چون حق بیان و آزادی مطلق دارند!
و اما نظر مثبتم اینه که من به عنوان یه فرد ارزش و اهمیت دارم و نظر من مهمه،مهم نیست زن هستم یا مرد! حرف من مهمه و احترام بهش گذاشته میشه... نظر شما چیه؟لطفا نظراتتون رو بنویسید.
پ ن:تا زمانی که اینجا به عنوان یه ایرانی زندگی نکنید حرفایی که من زدم رو درک نمی‌کنید....
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:34 ب.ظ
دلم خیلیییی واسه فرنی که اصفهان میخوردیم تنگ شده بود،دست به سرچ شدم و دستورشو توی نت پیدا کردم و فورا موادشو خریدم و درست کردم  خود خود فرنی اصفهان شد واقعااااا عالیه که اینقدر ساده میشه درستش کرد 
مواد لازم:
یه لیوان شیر
یه لیوان آب
دو تا قاشق غذاخوری آرد برنج
دو تا قاشق غذاخوری نشاسته ذرت
شیر سرد رو با آرد برنج مخلوط میکنید جوری که گلوله گلوله نباشه و کاملا مخلوط بشه. روی شعله میذارین و هم میزنین تا لخته نشه،توی ظرف دیگه آب رو با نشاسته ذرت مخلوط میکنید و وقتی مخلوط شیر و آرد برنج به جوش اومد،اونو بهش اضافه میکنید. هم میزنین تا زمانی که به جوش بیاد،زیرش رو خاموش میکنید و میذارین داخل یخچال که سرد بشه و ببنده،فرنی با شیره انگور خیلی خوشمزه است حتما امتحان کنید
همین الان به همسر گفتم:مایس اشترکه به فارسی میشه نشاسته کلی خندید و گفت:هواپیما نشسته
بعدم بلافاصله گفت:من پخت با نشست
موضوع: آشپزی های من،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:32 ب.ظ
اگر در رابطه با آموزش و پرورش بچه ها سوال و مشکلی باشه،یوگندامت در آلمان پاسخگو هست و شما میتونید سوال هاتون راجب آموزش رو از این اداره بپرسید،اینجا خیلی خیلی مراقب وضعیت سلامت روانی خانواده ها و به خصوص بچه ها هستند و به محض اینکه دیدند پدر و مادر نمی‌تونن از بچه ها مراقبت کنند،حضانت رو از پدر و مادر میگیرند..و همه اینا وظیفه یوگندامت هست.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:29 ب.ظ
سلام ما کاتبوس هستیم،الان وارد بخشی از آلمان شدیم که روزی آلمان شرقی یا دی دی آر بوده قسمتی از دیوار برلین که آلمان رو به دو قسمت تقسیم کرده بود. این قسمت کمونیستی آلمان بوده جایی که مردم فقیر زیادی بوده تا جایی که حدود چهل سال مردم حتی غذای مورد نیازشون رو نمیتونستند پیدا کنند... کسایی که توی این سال‌ها اینجا زندگی می‌کردند از خاطراتشون میگن که نمیدونستن موز چه مزه ای داره!حدود چهل سال اینجا کمبود مواد غذایی بوده.
راجع به عکس:اینجا یه روزی سرسبز و پر از درخت بوده الان برای برداشت زغال از زیر زمین،زمین رو کندن و آبهای زیرزمینی اومدن این قسمت رو گرفتن،همون‌طور که می‌بینید این قسمت به زمین بایر تبدیل شده که هیچ گیاهی داخلش رشد نمی‌کنه... اون کارخونه آخر عکس،کارخانه های زغال سنگه.Bildergebnis für cottbuser ostsee
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:28 ب.ظ
انواع خانواده ها در آلمان


توی آلمان ازدواج دو همجنس قانونیه و دو همجنس که با هم زندگی می‌کنند یه مدل خانواده هستند!!! دو نفر حتما نباید با هم ازدواج کنند و هیچ قانونی اجبار نمی کنه که یه زوج حتما ازدواج کنند!
خبر جدید اینکه دوتا از خواهرای همسر از دوستای پسرشون باردارن!!! این یعنی من دارم زندایی میشم
به قول آلمانی ایش بین تانته مرجان
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:26 ب.ظ
مهاجرت داستان ترسناکیست.
از آن داستان هاییست که فکر می کنم قهرمان هایش باید آدم های بی اندازه شجاعی باشند.
آنقدر شجاع که بتوانند دل از همه چیز بکنند،
چند کیلو بار ضروری بریزند توی چمدان، برای آخرین بار خانه و کوچه و شهرشان را نگاه کنند و دور شوند.
شاید برای چند سال، شاید برای همیشه.
مهاجرت از آن دسته کارهاییست که انجامش دلم را می لرزاند.
مهاجرت بزرگترین تغییر زندگی ست.
وقتی دوستان و آشنایانی را می بینم که بعد از سال ها زندگی ، بعد از ازدواج و به دنیا آوردن یکی دو تا بچه، بعد از سال ها کار کردن در این شرکت و آن سازمان، بعد از چند سال مدرسه رفتن فرزندانشان تصمیم به مهاجرت می گیرند تعجب می کنم. تعجبم از تصمیمشان نیست بلکه از عزمشان است. از اینکه چطور می توانند دست به چنین ریسکی بزنند و یک دفعه وارد دنیایی دیگر شوند و دوباره شروع کنند به یاد گرفتن چیزهایی که قبلاً یکبار آموخته بودند. یاد بگیرند مثل بچه ای نوپا حرف بزنند و الفبا را حفظ کنند و بنویسند و بخوانند.
بتوانند با آدم هایی ارتباط برقرار کنند که شبیه شان نیستند،
بگردند دنبال شغلی تازه و پولی به دست آورند برای گذراندن زندگی. آدم هایی که دیگر سنی ازشان گذشته، چطور می توانند غمشان را به زبانی دیگر توضیح دهند،
چطور می توانند غروب های یکشنبه را در آپارتمانی کوچک و محقر حاصل فروش خانه ای پر پنجره در شهر خودشان بگذرانند و فکرشان مثل قاصدکی سبک، فرسنگ ها دورتر نرود و خودش را به جایی به نام «خانه و خاطراتش» نرساند و دلتنگی با انگشت های سرد عرق کرده اش گلویشان را فشار ندهد.
چقدر اراده می خواهد رفتن.
چقدر باید قوی بود برای رد شدن از این پل چوبی.
چقدر عجیبند آنهایی که دل از همه چیز می کنند و برای همیشه می روند.
«همیشه» واژه سنگینیست. آنقدر سنگین که گاهی مثل بختکی چاق روی آدم می افتد و نفس کشیدن زیر تن عظیمش غیر ممکن می شود.
عجیب است. عجیب است که آدم ها یک دفعه این حجم از دل گندگی را از کجا می آورند.
بگذارید حرف انگیزه هایشان را وسط نکشیم. بگذارید این مهاجران، قهرمان های شجاع قصه ای باشند که برای جنگیدن با هر چیزی آماده اند.
قهرمان هایی با بدن های آهنی و نیروهایی خارق العاده.
موضوع: ادبی،

نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:23 ب.ظ
مردم آلمانی خیلی ساده هستند،ساده میشه فهمید ناراحت هستند یا خوشحال،اینو راحت و مستقیما بهتون میگن،اما از نظر من برخورد با کسایی که از کشورای دیگه اومدن اینجا سخته مخصوصا اینکه این موضوع زمانبره که کسی خودش رو با فرهنگ اینجا وفق بده،واسه همین خیلی برداشت های مختلف ممکنه پیش بیاد چون فرهنگ ها و برداشت ها متفاوته،واسه ماها که از کشوری مثل ایران اومدیم که همیشه یه دیوار بین مرد وزن بوده،این موضوع سخت تر هم میشه. چرا که ما یاد گرفتیم با مردا متفاوت از زنها برخورد کنیم اما اینجا این موضوع اصلا مطرح نیست و شما باید با هر دو یه جوری برخورد داشته باشین چرا که توی دانشگاه،کار،ورزش وحتی مهمونی های دور همی،همه با هم صحبت میکنند و عقایدشون رو با هم در میون میذارن،ما به عنوان یه ایرانی واسمون مطمئنا این موضوع سخت تره از کسی که توی کشورای آزادتری زندگی کردند... توی کلاس ما مردای سوری بیشترین جمعیت کلاسمون رو تشکیل میدن،از نظر من برخورد و رفتاریاتشون مثل مردم خودمونه متاسفانه یه شوخی از طرف زن رو ازش سو استفاده میکنند و برخوردشون مودبانه نیست،شما میتونید با یه مرد آلمانی شوخی کنید و خیلی محترمانه یه شوخی بشنوید،اما این موضوع با مردمی که از کشور دیگه اومدند صادق نیست،و اینجا نمیشه مثل ایران برخورد کرد،آدم باید کم کم یاد بگیره یه زن توی جامعه ی آلمان چه حق و حقوقی داره و اجازه نده مردای دیگه حقش رو پایمال کنند. اینجا جامعه،قانون و مردم پشت شمان و مردای کشورای دیگه به مرور یاد میگیرند که برخوردشون با زنها نمی‌تونه مثل کشور خودشون باشه....
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:21 ب.ظ
این یه صبح بهاری آلمانه اینجا ساعت۰۵:۴۵
از بس روشنه ناخودآگاه از نور زیاد آدم بیدار میشه،برعکس زمستون که تاریکی مطلقه!
طلوع خورشید توی بهار و تابستون خیلی زود و غروب خیلی دیره روزا بلندتر و بلندتر هم میشن! حالا حساب کنید این بلندی روزا افتاده توی ماه رمضون! روزه گرفتن واقعا سخته چون کار هم هست و اینجا چون کسی روزه نیست کسی درک نمی‌کنه سختیشو!
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:20 ب.ظ
دقیقا یک سال و سه روز از زندگی ما توی آلمان میگذره... اون همه سختی که میشنیدم زندگی توی غربت داره،واقعا اون سختی ها رو من ندیدم،دوری از کشور سخته زمانی که آدم توی خونه باشه و با جامعه ارتباط نداشته باشه، هرچه زودتر باید توی جامعه وارد شد و با مردم ارتباط گرفت اگرنه اون هوم سیک که همه ازش میگن سراغتون میاد..‌. اول زبان و بعد پذیرش جامعه... بعد از این محاله حس هوم سیک پیدا کنید و دلتنگ خانه و کشورتون بشین. اگر تجربه ای از هوم سیک شدن دارید بنویسید لطفا.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:19 ب.ظ
راجع به میانگین درآمدهای کشورا خیلی کنجکاو بودم و  سرچ کردیم نتیجه اینه که می‌بینید:
میانگین درآمد ایران،۴۵۰۰ دلار در سال،
و آلمان،۴۵۰۰۰ دلار در سال هست،
یعنی کشور ما ده برابر کمتر از کشور آلمان درآمد سالیانه مردم هست!!
این رقم واسه گامبیا (کشور شوهر خواهر همسر) خیلی کمتر از این هست یعنی ده برابر کمتر از ایران!!!
اسپانیا دو سوم درآمد آلمان رو داره.
این در حالیه که نروژ و سوییس ده برابر بیشتر از آلمان درآمد سالیانه دارند!
در نهایت یه چیز خیلی عجیب که من باور نکردم! کویت و قطر درآمد سالانه بالاتر از آلمان دارند!!!!
تعداد کل صفحات : 34 ... 2 3 4 5 6 7 8 ...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :