تبلیغات
من و همسرم در غربت

من و همسرم در غربت

خاطرات زندگی من در آلمان

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 01:56 ب.ظ
Lilypie Maternity tickers
Anniversary

من ایرانی هستم و همسرم آلمانی و یکساله که آلمان زندگی میکنیم.
این وبلاگو زدم که راجع به زندگی خودمون و فرهنگ المانی و مردم المان بنویسم...
خوشحال میشم نظر شما رو هم اینجا ببینم.
روز اولی که همو دیدیم:25 آذر 93
روز دومی که همو دیدیم:22 اسفند 93
تاریخ جشن نامزدیمون به همراه پدر و مادر شوهرم و فامیل ما:8 خرداد 94
تاریخ عقدمون:15 مرداد 94
تاریخ عروسیمون:1 مهر 94



نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:48 ب.ظ

امروز صبح،صبحونه رو همون نونایی که خریده بودیم،خوردیم،کوله هامون رو برداشتیم و راه افتادیم پیاده به سمت شهر! توی خیابونا و بازار واقعا چیزای جالب و جدید رو دیدیم. رفتیم کی اف سی و اونجا مرغ،سیب زمینی و همبرگر خوردیم! چقدر چسبید! یه غذای خیلی معمولی بعد از مدتها! البته گرون بود قیمتش ولی می ارزید! بعد از اون پلاستیکمون که مواد غذایی داخلش بود پاره شد! مجبور شدیم یه پلاستیک جدید خریدیم،از یه مغازه،چاقو و آینه خریدیم و یه مغازه لباس محلی دیدیم اون وقت بود که من جشن گرفتم! رفتم ویه لباس سنتی خیلی قشنگ و یه شلوار خریدم و بعدش تاکسی گرفتیم و رفتیم به سمت ایستگاه اتوبوس! بهمون یه جایی رو نشون دادند که باید واسه اتوبوس صبر میکردیم.
امروز برنامه این بود که از پروبولینگو بریم به سمت کوه برومو, دو ساعت منتظر شدیم که اتوبوس پر بشه راه بیفتیم اما چون الان فصل بارونه و خیلی توریست اینجا نیست،کسی نیومد که اتوبوس حرکت کنه،بعد از حدود یه ساعت دو تا توریست اومدن و بعد از گذشت دو ساعت یکی دیگه! باید حداقل پانزده نفر می بودیم که اتوبوس حرکت کنه و می‌خواستند هزینه کل پانزده نفر رو حساب میکردیم تا اتوبوس حرکت کنه و ما حاضر نبودیم این مقدار پرداخت کنیم واسه همین یه تاکسی گرب گرفتیم و تاکسی اومد و گفت که دویست و پنجاه تا میگیره و ما هم قبول کردیم, داشتیم وسایل رو می آوردیم که یکی از راننده های اتوبوس اومد سمت تاکسی و باهاش با عصبانیت یه چی گفت, بعد راننده اومد و در صندوق عقب رو بست و گفت نمیتونم ببرمتون! ازش خواهش کردیم اما فایده نداشت! بعد یکی از راننده های اتوبوس اومد سمت راننده تاکسی،یه چیزی گفت و یه سیلی زد تو گوشش! طبق چیزی که ما همیشه ایران دیدیم،من فکر کردم الان زد و خورد میشه اما راننده تاکسی هیچی نگفت! سرش پایین بود و هیچ اعتراضی نمی‌کرد! بعد که دیدیم راهی نمونده و نه تاکسی ما رو میبره نه اتوبوس،راه افتادیم که بریم دنبال یه اتوبوس دیگه که راننده اتوبوس اومد دنبالمون و گفت سی صد و پنجاه،راضیش کردیم به دویست و پنجاه! شب فقط خوابیدیم! خیلی خسته بودیم!
۵/۹/۱۳۹۶
2017/12/15
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:48 ب.ظ

امروز رو فقط توی قطار سپری کردیم! صبحونه رو توی قطار خوردیم. دوباره برنج! قطار ما توی شهر سورابایا یه توقف داشت،توی سورابایا خیلی گشنه بودیم. هوا گرم بود و کوله ها سنگین و شکم گرسنه! توی شهر راه افتادیم،باید از یه ایستگاه قطار می‌رفتیم یه ایستگاه دیگه،یه دونه تاکسی اینترنتی گرفتیم و توی یکی از خیابونای اصلی شهر پیاده شدیم. پیاده راه افتادیم. واقعا گشنه بودیم اما من خیلی خیلی از برنج و غذای اندونزی خسته شده بودم همه غذاها برنج،مرغ،ماهی یا نودل! دلم سیب زمینی میخواست و سوسیس! هر چی گشتیم چیزی به غیر از برنج پیدا نکردیم! وقتی نداشتیم،رفتیم توی یه رستوران که بوفه بود و خیلی گرون... همسر جان هم که علاقه ای به پول خرج کردن نداره! به بهونه اینکه وقت نداریم و باید بریم ایستگاه قطار اومدیم بیرون!و اومدیم توی ایستگاه قطار،من سیب زمینی و سوسیس به شیوه اندونزی سفارش دادم! قطارمون راه افتاد و دو ساعت بعد پروبولینگو بودیم. همه جا توی اینترنت خونده بودیم که پروبولینگو یه شهره که واسه کوه برومو معروفه،واسه همین خیلی از راننده ها پول اضافه میگیرن! واسه همین پیاده راه افتادیم به سمت هاستلمون،اونجا بلافاصله رفتم حموم،خیلی لباسام کثیف بود،فورا لباسا رو توی پلاستیک شستیم و یوناس کمک کرد،آویزون کردیم که زود خشک بشن،کولر رو هم روشن کردیم که راحت تر خشک بشن و زدیم از خونه بیرون! رفتیم سوپر مارکت و نون و کره و مربا و پنیر گرفتیم،کره که اصلا نبود! مربا هم خیلی گرون!خیلی دلم واسه نون پنیر تنگ شده بود! اومدیم خونه دیدیم نونا،نون شیرین و کره اند! هیچی دیگه همونو خوردیم و خوابیدیم!
۴/۹/۱۳۹۶
2017/12/14
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:47 ب.ظ

با جزیره زیبای کاریمونجاوا خداحافظی کردیم و در حالیکه هوا آفتابی شده بود،سوار کشتی شدیم،صبح ساعت پنج پاشدیم،وسیله هامون رو جمع کردیم،یه کاپوچینو خوردیم و سوار کشتی شدیم. خیلی خسته بودیم خیلی زیاد،من بارونیمو پهن کردم زیرم و بالش گذاشتم یه ساعتی خوابیدم با اینکه اکف کشتی خیلی کثیف بود اینقدر خسته بودم که برام مهم نبود! یه ساعتی غش بودم! یوناس دلش نمی‌گرفت روی بدنه کشتی بخوابه! بعد از پنج ساعت رسیدیم به جپارا یه دونه تاکسی دوچرخه گرفتیم و رفتیم ترمینال،تصمیم گرفتیم اول یه چیزی بخوریم،رفتیم رستوران و برنج و مرغ خوردیم بعدم دوباره رفتیم یه رستوران چینی،غذای چینی خوردیم،واقعا دو بار غذای چینی خوردیم و هر دوبار خوشمزه بوده... بعد از اون سوار اتوبوس شدیم رفتیم سمارانگ،خیلی خیلی اذیت شدیم واقعا راه خراب بود،جاده ها همه خراب! حالت تهوع گرفتم تا رسیدیم! سمارانگ یه دونه هاستل از قبل روزو کرده بودیم که نزدیک ایستگاه قطار بود. رفتیم اونجا و بعد از یه کم استراحت رفتیم بیرون،یه میدون تاریخی بود،اونجا رفتیم و شام رفتیم یه رستوران که واقعا گرون بود! اما غذای خوشمزه ای داشت!

۲۳/۹/۱۳۹۶
2017/12/13
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:47 ب.ظ

امروز یوناس زودتر از ما پاشد،لباس هاشو شست و گفت که بعد از صبحونه شروع میکنیم به تور قایقمون،صبحونه رو که خوردیم گفتند امروز متاسفانه تور کنسل شده چون تعداد به حد نصاب نرسیده... متاسفانه شانس نیاوریم و نتونستیم توی آبهای زیبای کاریمونجاوا شنا کنیم! رفتیم داخل شهر و اول رفتیم رستوران،سوپ مخصوص جزیره و ماکارونی سفارش دادیم. بعد یه دسته از این میوه های عجیب استوایی گرفتیم و یه کم تنقلات واسه بین راه،بعد هم رفتیم کنار ساحل زیبای سانرایس
Sunrise beach
اوجا رفتیم توی آب و شنا کردیم،داخل آب شلوارم پاره شد! با شلوار پاره و لباس های خیس برگشتیم توی شهر،شام خوردیم و رفتیم به سمت مسافرخونه
۲۳/۹/۱۳۹۶
2017/12/13
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:47 ب.ظ

صبح ساعت هشت،رفتیم به اسکله و بلیط واسه جزیره کاریمونجاوا گرفتیم.
اینجا دو مدل کشتی پر سرعت و معمولی دارند،پر سرعت،ساعت ده هر روز حرکت می‌کنه و دو ساعت زمان می‌بره تا جزیره و ده یورو قیمتش،کشتی معمولی،ساعت هفت صبح راه میفته و چهار ساعت زمان می‌بره از جپارا به کاریمونجاوا
ما بلیط کشتی پرسرعت رو گرفتیم و دو ساعت بعد رسیدیم جزیره،صاحب خونه ای که اجاره کرده بودیم،با موتور ما رو رسوندن به محل اقامتمون
جای واقعا عجیبی بود نمی‌دونم اینو همسر از کجا پیدا کرده بود! با تمام زیبایی که این جزیره داره واقعا مطمئن نبودم بتونم اینجا سر کنم! اینجا ده دقیقه دور از شهره و اینترنت و برق نداره! فقط از ساعت شش عصر تا شش صبح برق هست! سیم‌کارت اینجا کار نمی‌ده و دور تا دورش آبه! توی حموم هیچ چراغی نیست وآب سرد سرده! حتی جایی که ما می‌خوابیم با چوب درست شده و بین چوبها فاصله هست یه چیز کوچیک مثل خودکار از بین فاصله ها ممکنه توی آب بیفته! همسر میگه همیشه آرزوی داشتن یه تعطیلات توی همچین جایی رو داشته! راستش خیلی خیلی محیط زیباییه اما در عین حال خیلی انعطاف پذیری میخواد موندن توی اینجا! بهمون گفتند تا شهر باید با موتور بریم،کرایه کنیم یا اونها ما رو ببرند اما خود صاحب این خونه همیشه اینجا نیستن و واسه همین ما تصمیم گرفتیم خودمون موتور ببریم! با اینکه واقعا راه سختیه و پستی و بلندی خیلی داره! من و همسر هم تا حالا سوار موتور نشدیم اما تصمیم گرفتیم امتحانش کنیم! 
روز اول بعد از کلی بهت و فکر اینکه می‌خوایم اینجا بمونیم یا نه،از صاحب خونه پرسیدیم که ما رو می‌تونه ببره شهر؟و خلاصه روز اول با موتور ما رو رسوندن ما رفتیم داخل شهر و غذا،نودل و مرغ خوردیم. واسه اینکه اینترنتمون کار نمی‌داد رفتیم یه رستوران فست فود که قیمت‌هاش واقعا بالا بود! ما هم یه آیس تی سفارش دادیم که ارزونترین نوشیدنی بود! بعد از اون رنگ زدیم به صاحب خونه که بیان دنبالمون،چند بار زنگ زدیم اما جواب ندادند! میخواستیم تاکسی موتوری بگیریم که خیلی قیمتش بالا بود،خلاصه پیاده به جاده زدیم در صورتیکه میدونستیم راه خیلی طولانیه! توی راه صاحب خونه رو دیدیم و خوشبختانه آوردنمون اگر نه معلوم نبود ولی پیش میومد توی اون جنگل تاریک و تیره! برگشتیم خونه و بعد از یه حمام تاریک با آب سرد،خوابیدیم!!
۱۸/۹/۱۳۹۶
2017/12/9
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:46 ب.ظ

صبح،بعد از خوردن صبحونه خیلی خوشمزه،صاحب خونه ما رسوند به ایستگاه اتوبوس،از وونوسوبو به جپارا،با اینکه فاصله زیادی نبود،حدود پنج ساعت توی راه بودیم! ترمینال ها کثیف بود و حدود پنج ساعت بود هیچی نخورده بودیم،توی راه خودمون رو با بادام و پسته هایی که از ایران آورده بودیم سیر کردیم،رسیدیم به جپارا و یه تاکسی دوچرخه ای گرفتیم و به سمت مسافرخونه جدیدمون راه افتادیم،وسایلمون رو گذاشتیم و رفتیم بیرون نزدیک ساحل به چیزی واسه خوردن پیدا کنیم... ماهی،مرغ و برنج سفارش دادیم و بعد از اون با دو تا موتور رفتیم داخل شهر،میوه و همینطور شامپو خریدیم و بعد برگشتیم،ازمون کرایه نگرفتند واقعا آدمای خوب هنوز هم پیدا میشن... برگشتیم به محل اقامتمون...

 ۱۷/۹/۱۳۹۶
2017/12/7
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:46 ب.ظ

امروز آخرین صبحونه رو توی مسافرخونمون توی دینگ خوردیم،می‌خواستیم بریم به سمت وونوسوبو که چشممون خورد به یه کاغذ روی دیوار واسه جاهای دیدنی دینگ! بعد از سه روز تازه دیدیمش! عکس یه استخر آب گرم گذاشته بود که خیلی دور نبود،از هرچیزی میتونم بگذرم جز این یکی! تصمیم گرفتم بریم! سوار یه اتوبوس شدیم و رفتیم... توی استخر هیچکی نبود،واقعا عالی بود هوا سرد و آب داغ داغ،خیلی لذت‌بخش بود واقعا چسبید... بعد از دو ساعت شنا کردن،رفتیم یه دهانه آتشفشان دیگه رو دیدیم،بسیار زیبا و در عین حال مخوف... توی یه قفس اون نزدیک،چند تا آهو بود،نمی‌دونم چرا این طبیعت زیبا رو ازشون دریغ کرده بودند... واقعا ما آدمها چقدر خودپسندیم... می‌خواستیم با یه ماشین بریم تا شهر بعدی و بعد سوار اتوبوس بشیم ماشینی از اونجا رد نمیشد،یه مقدار پیاده اومدیم و بالاخره سوار یه ماشین شدیم و ترمینال شهر دینگ پیاده شدیم... سوار یه مینی بوس شلوغ شدیم ،با کوله پشتی های سنگینمون مجبور بودیم بایستیم،بارون شروع کرد به باریدن و توی کوه رو مه غلیظی گرفته بود،خیلی استرس داشتم که تصادف پیش نیاد... واقعا لحظات سختی بود... اینقدر بارون شدید بود که تمام اتوبوس ها متوقف شدند و مسافرا پیاده شدند... باید خودمون رو میرسوندیم به اتوبوس دیگه که اون جلو بود... سر اندرپا خیس خیس شدیم بارون سیل آسایی بود... سوار یه اتوبوس دیگه شدیم و اون یکی هم ازمون دوباره کرایه گرفت! توقف بعدی ما شهر وونوسوبو بود قصدمون این بود که یه روز رو اونجا باشیم و بعد به  سفرمون ادامه بدیم...یه اتاق واسه یه شب کرایه کردیم به راننده اتوبوس آدرس مسافرخونه مون رو دادیم کل رو بردند همون آدرس و خلاصه رسیدیم به قشنگترین مسافرخونه که تا حالا دیدم... جدا زیبا و با سلیقه درستش کردند خانم و آقای مالک این خونه خیلی برخورد مودبانه ای داشتند... بعد از نوشیدن یه لیوان چای و گپ کوتاه با صاحب خونه،رفتیم رستوران نزدیک اون خونه و غذا خوردیم،بعد هم رفتیم به سمت مرکز شهر و میوه خریدیم،اینترنتی سیمکارتی که قبلا گرفتم،کار نمی‌داد،از یه فروشنده موبایل کمک گرفتیم و بهم گفتند که این سیمکارت،فقط داخل شهر های جاکارتا وجوگجا کار میده! دوباره هفت،هشت یورو دادیم و سیم‌کارت جدید خریدیم! توی راه برگشت دوباره بارون شدیدی گرفت،از یه آقایی پرسیدیم تاکسی کجا هست،واسمون تماس گرفت و یه تاکسی گرفت...مردم اینجا با اینکه انگلیسی متوجه نمیشن،خیلی راهنمایی می‌کنند...

 ۱۶/۹/۱۳۹۶
2017/12/7
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 10 فروردین 1397 11:45 ب.ظ

امروز یه روز بارونیه،صبح رو خونه بودیم و ظهر زدیم از خونه بیرون،رفتیم به سمت کوه های زیبای اطراف،از یه آرامگاه رد شدیم،آرامگاهی از جنس کاشی! واقعا ارتفاعات فوق العاده زیبا بود،هیچ اثری از ماشین،دود،ترافیک و صدا نبود... محو زیبایی این طبیعت بودیم... بهشت روی زمین... هوا خنک و دلچسب... بعد از یه کوهنوردی رسیدیم به یه روستا،خسته بودیم می‌خواستیم تا دینگ با ماشین بریم که نتونستیم... پیاده رفتیم و برگشتیم به مسافرخونمون و توی راه یه میوه عجیب خریدیم. غذای مورد علاقمو خریدیم،
sate ayam
یه مدل کباب مرغ خوشمزه به شیوه اندونزی+برنج
بعد از اون اومدیم خونه غذا رو خوردیم و بعد از یه روز خیلی پرکار خوابیدیم!
 ۱۵/۹/۱۳۹۶
2017/12/6

نویسنده : باران
تاریخ : یکشنبه 8 بهمن 1396 11:38 ق.ظ
سفر دو ماهه ما به اندونزی از شهر جاکارتا شروع شد.چند وقتی بود تصمیم گرفته بودیم یه مسافرت طولانی داشته باشیم و مقصد مورد علاقه ما کشورای آسیای شرقی بود ما تصمیم گرفتیم مدت دو ماه برای این سفرمون وقت بذاریم و قصد سفر به مالزی،تایلند و اندونزی رو داشتیم.با توجه به اینکه پاسپورت کشور ما خیلی پیچیدگی داره،اول پرس و جو کردیم که چطور میشه برای این کشورا ویزا گرفت.برای ویزای تایلند و مالزی نیاز به رزرو هتل برای تمام مدت اقامت به علاوه بلیط رفت و برگشت داشت.گرفتن ویزای اندونزی اماخیلی ساده تر بود برای گرفتن ویزای اندونزی فقط نیاز به بلیط رفت و برگشت داشتیم.این کار رو هم کردیم.اول از همه بلیط رفت و برگشتمون از تهران به دبی و از دبی به جاکارتا به مبلغ دو هزار یورو،رفت و برگشت گرفتیم و بعد مدارکمون رو دو ماه قبل از تاریخ پروازمون دادیم سفارت اندونزی درهامبورگ و یه هفته بعد ویزا رو گرفتیم.
ماه های قبل از سفرمون صرف تحقیق برای وسایل مورد نیاز و شهرهایی که تصمیم به دیدنشون داشتیم شد.
اول از همه از تزریق واکسنهای پیشنهاد شده برای سفر به اندونزی شروع کردیم.در آلمان میشه داخل فروشگاه گلوبتروتر که تجهیزات سفر رو به فروش میرسونه، مشاوره واکسن مورد نیاز سفرهای مختلف رو داشت.برای همین ما از این فروشگاه شروع به تحقیق کردیم.
هپاتیت ا و ب رو زدیم.
نویسنده : باران
تاریخ : چهارشنبه 15 آذر 1396 05:02 ب.ظ

دیشب صاحب مسافر خونه ازمون پرسید برای فردا چی می‌خورین نون یا برنج؟ما هم که خیلی دلمون واسه نون تنگ شده بود،صبحونه نونی سفارش دادیم! امروز صبحونه،نون تست،تخم مرغ،سوسیس و سیب زمینی سرخ شده بود. دوست داشتیم خوشمزه بود. بعد از اون از خونه زدیم بیرون و رفتیم به سمت آتشفشان سیکیدانگ،از دور یه جور بخار و صدای خیلی بلند میومد،کنجکاو بودیم ببینیم پشت کوه چه خبره!! رفتیم و هر چی نزدیکتر می‌شدیم صدا بیشتر و ترسناک تر میشد! تا اینکه یه جایی رسیدیم که لوله های بزرگ آب بود و بخار با شدن فوق العاده بالا از زمین میومد بیرون... خیلی ترسناک بود واقعا چیزی به این ترسناکی تا حالا ندیده بودم!!! هیچ کسی هم اونجا نبود! قبلا غرفه های زیادی زده بودند اما کسی داخلش نبود... ما ترسمون بیشتر شد و فورا از اون منطقه خارج شدیم! یه کم اون طرف تر یه عده از مردم غرفه های کوچیک مواد غذایی فروشی داشتند،و از زمین بخار خارج میشد... بوی بدی داشت مثل بوی تخم مرغ که گندیده باشه! واقعا آتشفشان وحشتناکه.... اولین بار بود که می‌دیدم... عکس و فیلمش رو میذارم ببینید حتما... چند تایی هم عکس گرفتیم و بعد از اون همسر از بوی بد حالت تهوع گرفته بود و ترس زیادی داشتیم،اومدیم بیرون و توی مسیر همش نوشته بودند در صورت خطر از این مسیر حرکت کنید،این ترس من رو بیشتر میکرد همش فکر میکردم چطور میشه اگه آتشفشان فعال بشه و بدتر از اون،اگر لوله ها منفجر بشن... توی راه یه معبد رو دیدیم و رفتیم به سمت یه دریاچه خیلی خیلی زیبا،ورودی دو نفرمون چهارده یورو شد. واردش شدیم و مناظر زیبایی رو دیدیم واقعاً بی نظیر بود... یکی از دریاچه ها رو دریاچه آینه ای می‌گفتند چون عکس مناظر اطراف رو میشد داخلش دید...

اسم این دریاچه زیبا:

Telaga warna

تمام این مدت توی راه بودیم و بعد از صبحونه هیچی نخورده بودیم،بعد از کلی پیاده روی رسیدیم به شهر و فورا رفتیم توی رستوران و ماهی و گوشت و برنج سفارش دادیم.... ماهی و برنج واقعا عالیه عاشقشم... عصر رفتیم خونه و توی راه یه میوه عجیب که تا حالا ندیده بودم گرفتیم آوردیم خونه و شب میوه خوردیم. میوه مورد نظر،پاپایا بود که طعم خاصی نداره خیلی دوست نداشتم.

از فکر آتشفشان واقعا شب نتونستیم بخوابیم!

۱۴/۹/۱۳۹۶

2017/12/5

تعداد کل صفحات : 42 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :