تبلیغات
من و همسرم در غربت

من و همسرم در غربت

Ich will nur Dich...

درباره من
می روم راه دور...خیلی دور..آسمان وطن خدا حافظ
شهر سرد قدیمی ام بدرود،ایران زیبای من خدا حافظ

می روم راه دور خیلی دور،دورم از چشمهای روشن تو
منتظر می شوم تو هم برسی،تا دلم بشکفد به دیدن تو

کوله بارم چه قدر سنگین است"از وطن نان و نور آوردم
عطردلچسب چادر مادر،عشق را با غرور آوردم

شانه های برادرم اینجاست،موی خوشبوی مادرم اینجاست
گرمی مهربان دست پدر،کیف قرآن و دفترم اینجاست

می روم راه دور خیلی دور،تو همیشه کنار من هستی
دوستت دارم و دلم با توست،دور و نزدیک،یار من هستی
نویسنده : باران
تاریخ : جمعه 13 آذر 1394 12:56 ب.ظ
Anniversary

من ایرانی هستم و همسرم آلمانی و یکساله که آلمان زندگی میکنیم.
این وبلاگو زدم که راجع به زندگی خودمون و فرهنگ المانی و مردم المان بنویسم...
خوشحال میشم نظر شما رو هم اینجا ببینم.
روز اولی که همو دیدیم:25 آذر 93
روز دومی که همو دیدیم:22 اسفند 93
تاریخ جشن نامزدیمون به همراه پدر و مادر شوهرم و فامیل ما:8 خرداد 94
تاریخ عقدمون:15 مرداد 94
تاریخ عروسیمون:1 مهر 94



نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:07 ب.ظ
این دوره ی کمک های اولیه اجباریه و یه دوره ی یه روزست . هشت ساعت آموزش میبینیم راجع به کمک های اولیه برای کسایی که خونریزی کردند،جاییشون شکسته،کسی که نفس نمی کشه،مورد تصادفات و...
این ماسکو دادند بهمون و یاد دادند چجور تنفس مصنوعی بدیم. هرچیزی آموزش داده میشه،آزمون ازش گرفته میشه،هزینه ی این کلاس یه روزه،پنجاه یورو هست معادل دویست هزار تومن.
#deutscherotekreuz
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:06 ب.ظ
این هفته تصمیم گرفتیم همه بچه ها با هم صبحونه بخورند. با مربیا به همراه بچه ها رفتیم سوپر مارکت
یه بچه هم داریم که پاش شکسته و بنده تمام مسیر طولانی رو با این وسیله که عکسشو میبینین بچه رو آوردم! خیلی ام مسیر طولانی بود بچه ها توی مسیر،یاد میگیرند که همیشه باید توی خیابون با دقت نگاه کنند و وقتی چراغ عابر پیاده سبز بود حرکت کنند. ضمنا بچه ها توی صف باید حرکت می‌کردند . خرید از سوپر مارکت و کلا اردوها یه قوانین خاصی داره که همیشه به بچه ها یادآوری میشه. بعد از یادآوری قوانین خرید،بچه ها توی صف داخل سوپر مارکت شدند و مربی یه سری مواد غذایی واسه صبحونه خرید. یه چیز خیلی جالب که واسه من عجیب بود. بچه ها اگر بین راه دسشویی داشتند،با مربی می‌رفتند همونجا پشت درختا دسشویی!و ضمنا وقتی که باید منتظر میشدند این اجازه رو داشتند که روی زمین بشینند! کاری که ما توی مهدا به بچه ها اجازه نمی‌دیم!
فردا بچه ها رو می‌برند پارک وحش و بچه ها با زندگی حیوونای مختلف آشنا میشن.
اسم اون وسیله توی عکس:
bollerwagen
پاش شکسته:
Er hat sich das Bein gebrochen.
سفر کوتاه مدت،پیک نیک:
Ausflug
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:05 ب.ظ
 یه نکته فوق العاده خوب آموزشی رو بهتون بگم،خیلی واسم جالبه اینجا مردم خودشون رو مسوول میدونند و اگر کسی کاری رو اشتباه انجام داد بهش گوشزد میکنند. زمانی که میرفتم کلاس آلمانی،هدفون میذاشتم،سه بار اخطار از مردم شنیدم!! که این کار خطرناکه و باید خیلی مراقب باشم... توی مهدکودک اگر کاری رو اشتباه انجام دادم،قبل از اینکه مربیا تذکر بدند اغلب بچه ها تذکر میدند!و حساب کنید چقدر واسه بچه ها این قوانین جا افتاده که حتی به بقیه هم تذکر میدند! و ببینین چقدرررر اعتماد به نفس این بچه ها بالاست که به یه بزرگتر از خودشون اطلاعات میدند!! حالا اغلب ما ایرانیا توی مهدکودک و توی خونه به بچه ها صحبت نمی‌کنیم یعنی از اول میگیم این بچست نمیفهمه بعدم اصلا عقیده به پرسیدن نظر بچه ها نداریم و ضمنا به اشتباهات اونا میخندیم سعی نمی‌کنیم رفعش کنیم!
تربیت درست زمان و نیروی کافی میخواد... اینو یادمون نره...
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:03 ب.ظ
دو نکته جالب که توی مهدکودک دیدم رو براتون میگم امیدوارم همه کسایی که توی آموزش دست دارند،اینو بخونن و آستین بالا بزنند و کاری کنند...
توی هر کلاس یه در رو به بیرون هست حتی طبقات بالا یه در دارند و این در فقط مخصوص زمانی هست که آتیش اتفاق افتاده باشه گاهی وقتا بدون اینکه بچه ها اطلاع داشته باشند این زنگ خطر به صدا در میاد و بچه ها باید فورا خارج بشن. بچه ها از سه ساله به بالا اینو یاد گرفتن و میدونن باید چکار کنند. من چندین بار عکس العمل بچه های کوچیک رو به چشم دیدم و باید گفت آفرین به این آموزش و پرورش که اینقدر قشنگ این موضوع مهم رو برای بچه ها آموزش داده...
دوم اینکه یه همکار دارم روی ویلچر میشینه و با گروه ما کار می‌کنه هیچ وقت کم نمیاره و همیشه در حال انجام کاریه،خیلی عجیبه حتی اگر بخوایم بهش کمک کنیم قبول نمیکنه و میگه خودم میتونم این کارو انجام بدم! شیشه های آب رو میاره،سر میزا غذا میذاره،میزا رو پاک می‌کنه،با بچه ها روی ویلچر بازی می‌کنه... اصلا عجیب... مامانم وقتی اینجا بود دیدش و خیلی تعجب کرد این مورد رو اصلا توی کشورمون نمیشه دید و واقعا کاش کار کردن رو از این آدما یاد بگیریم که در عین اینکه زندگی اون طوری که می‌خواستند پیش نرفته اما همیشه روی پای خودشون ایستادند...
راستی چه مشکلاتی توی آموزش و پرورش کشورمون میبینین؟خواهش میکنم همه نظر بدید. منتظر نظراتتون هستم.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:03 ب.ظ
چون هوا سرد و بارونیه،بچه ها توی مهدکودک میمونند و ما باید براشون فعالیت پیدا کنیم.
یه بازی که امروز توی مهدکودک با بچه ها کردیم براتون مینویسم ایده خیلی خوبی واسه بچه های مهدکودکه
بچه ها همه شکل تصویر به حالت دایره نشستند و یکی رفت بیرون و درو بستند، یکی از بچه ها یه لگو رو داخل لباسش قایم کرد و اون بچه که بیرون بود اومد داخل کلاس و بقیه بچه ها همه با هم خوندن:
bello wo ist dein knochen wer hat ihn versteckt
یعنی استخونت گم شده،کی قایمش کرده؟و اون بچه سه تا حدس میزد و جلوی بچه ها صدای هاپو در می‌آورد (ووف صدای آلمانی سگ)و اگه حدسش درست بود برنده میشد.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:02 ب.ظ
توی مطب نشستم منتظر دکتر یه عالمه واکسن باید بزنم واسه کارم،ماهی یه واکسن 
تفاوتی که اینجا می‌بینم اینه: هر دکتری ،معمولا باید توی اتاق معاینه منتظر بشین دکتر بیاد که همیشه هم دیرتر از زمان ویزیت هست! ضمنا اینجا منشیا کارای غیر از نوبت دادن میکنند اتاق رو آماده می‌کنند و سیستم رو آماده می‌کنند .اینجا ما دفترچه درمانی نداریم فقط یه کارت هست و تمام اطلاعات رو وارد کامپیوتر میکنند. هزینه ویزیت و دارو رو هم اغلب بیمه پرداخت می‌کند.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:01 ب.ظ
داشتم با همسر صحبت میکردم یه دفعه یه چیزی گفت من فقط واژه ی لباسو فهمیدم واسم جالب اومد ازش پرسیدم. این یه اصطلاح جالب و جدید:
Du guckst traurig aus deiner Wäsche!
یعنی به نظر ناراحت میای!
Bedeutet:Du sieht traurig aus!
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 09:00 ب.ظ
بیایم قیمت‌های ایران و آلمان رو با هم مقایسه کنیم. این اقلام:
یه بسته پنیر
یه ماست
سه پاکت خامه
چهار عدد بستنی
یه دونه کلم بروکلی
نیم کیلو گیلاس
دو بسته پنیر موتزارلا
و اون یه وسیله واسه آشپزخونه
چهارده یورو حدود پنجاه هزار تومان اینا شدند. نسبت به ریال حساب کنیم گرونه فکر میکنم ایران اینا رو با ده هزار تومن بشه خرید درسته؟
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:59 ب.ظ
به عنوان یه ایرانی فرهنگی که اینجا واسم سخته،پرسیدن و صحبت کردن طولانی با مردمه اینجا توی هر کاری و هر محیطی که باشین باید دایما بپرسین! مثلا اگر کسی نیاز به کمک داشت،خیلی پیش نمیاد بقیه کمک کنند مگر اینکه اون بگه که نیاز به کمک داره! اینجور مواقع من نظرم اینه وقتی میبینی کسی نیاز به کمک داره باید کمکش کنی. دیگه پرسیدن نداره! اما مردم اینجا همیشه می‌پرسند و صحبت میکنند! به بچه ها هم توی مهد و مدرسه یاد داده میشه که باید صحبت کنند! اگر بچه به چیزی اشاره کرد و گفت می‌خوام ازش می‌پرسن چی میخوای باید دقیقا صحبت کنه و بگه! اصلا مردم متوجه زبان بدن نمیشن! دقیقا متفاوت با ایران! ما توی کشورمون اغلب با زبان بدن صحبت میکنیم. درسته؟لطفا نظراتتون رو بنویسید من این پیج رو برای تبادل نظر زدم و دوست دارم نظرتون رو بدونم.
نویسنده : باران
تاریخ : سه شنبه 31 مرداد 1396 08:57 ب.ظ
از موارد خیلی متفاوت آموزش و پرورش آلمان و ایران این مورده که اینجا بچه ها و حرفشون به اندازه آدمای بزرگ مهمه،یعنی اینقدر بچه ها اعتماد به نفس هاشون بالاست که آدم وامیمونه! واقعا واسه منی که در گذشته (و حتی الان)هیچ وقت توی مدرسه و جامعه به عنوان یه کودک و مخصوصا به عنوان یه دختر دیده نمیشدم،باعث تعجبه! راستشو بگم حتی الان هم من به عنوان یه جنس مونث اجازه اظهار نظر ندارم! حتی توی فامیل! یعنی کلا مردای ما قدرت رو توی دستشون گرفتن،اما چه قدرتی؟قدرتی که پر از جهله چه فایده ای داره؟منی که اینجا زندگی کردم و منی که اطلاعاتی توی رشته ی تخصصی خودم دارم،چرا وقتی حرفم و نظرم رو جلوی یه عده مرد میگم،کسی توجه نمیکنه؟
جواب این سوال رو من از مردای فامیل خودمون و بقیه مردا که ادعای ریاست دارن میپرسم که چرا نمیتونند اینو قبول کنند که ما هم نظر خودمون رو داریم و روی حرفایی که میزنیم فکر کردیم؟
⬅ مورد دوم که متفاوته اینه که قانون شامل همه میشه،زن،مرد،بچه و حتی پلیس و مسولین سیاسی! مثلا امروز توی مهد من یه صندلی آوردم و نشستم با بچه ها غذا خوردم،بعد از غذا صندلیمو نذاشتم سر جاش،معمولا این کارو بچه ها میکنند،من گفتم مال منم میبرن! بعد از مدتی یه بچه ها اومد بهم گفت: صندلیتو جمع نکردید ولی اشکال نداره من جمعش کردم! یا مثلا بچه ها با هم غذا خوردن رو شروع میکنند و من به عنوان مربی حق ندارم زودتر از اونا شروع کنم فقط چون مربیم! قانون شامل همه میشه و منصب وسن نمی‌شناسه!
یه لحظه به کشور خودمون فکر کنید و بهم بگین چه تفاوتی از این لحاظ توی فرهنگ ما و اینجا هست؟...
تعداد کل صفحات : 34 1 2 3 4 5 6 7 ...
جستجو در وبلاگ
نظرسنجی
دوست دارین بیشتر راجع به چی بنویسم؟




ابزارک های وبلاگ

قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :